بی‌چاره عشق! که وقتی جای دل، به هزارتویِ ذهنْ هدایت‌اَش کنی...   

1

درها، رازِ کلیدها را می‌دانند‌

زن‌ها، رازِ عشق را.

هیچ کلیدی

دری را به "رفتن" باز نمی‌کند

که پشتِ آن، زنی‌ هنوز عاشق است!

2

پلّه نیستم از من بالا بروی

پلّه نیستی از تو پایین بیایم

ما

دو تکّه از سنگ‌فرش خیابانی هستیم

که چِفتِ هم تا انتها قدم می‌زنیم.

3

دری که روو به "آمدن" باز می‌شود

پشت به "رفتن" بسته خواهد شد،

تو می‌آیی

تنهایی می‌رود.

4

می‌گریزی از من

درستْ مثلِ اسبی وحشی

رَمَنده از هر جنبشی در علف‌زار.

بمان!

قول می‌دهمْ نفس‌درسینه‌حبسْ

فقط نگاه‌اَت کنم

..........................................................................................................................................

رسم خیال، نمایشگاه و فروشگاهِ مجازی/ اینترنتیِ آثار هنری رضا کاظمی

لينک

   رسیده‌ام؛ مثل سیبی به‌وقتِ چیده شدن!   

1

چه حس غم‌انگیزی دارد

دری که جای " آمدن "

به " رفتن " باز شده باشد!

2

مادر می‌گوید: "دلتنگ نباش!

پیدایش می‌شود حتمن."

اما دریغْ که نمی‌داند

گم‌شده‌ی این قصه، من‌اَم!

3

عشق

به راه رفتن می‌ماند

روی طنابِ سیرک.

توضیح دیگری ندارد

مگر این‌که بندبازی بدانی خودت!

4

به‌وقتِ دلتنگی

فرقی نمی‌کند کجا باشی:

پشتِ پنجره‌ی اتاقی در پاریس

میانِ ازدحامِ خیابانی در تهران

یا روی پُلی معلّق در جنگل‌های اِفریقا.

به‌ هر حال،

حتمن غروبی برای تماشا خواهی یافت!

..........................................................................................................................................

رسم خیال، نمایشگاه و فروشگاهِ مجازی/ اینترنتیِ آثار هنری رضا کاظمی

لينک

   چه حس غم‌انگیزی!   

1

چه حس غم‌انگیزی دارد

دری که جای " آمدن "

به " رفتن " باز شده باشد!

2

به‌وقتِ دلتنگی

فرقی نمی‌کند کجا باشی:

پشتِ پنجره‌ی اتاقی در پاریس

میانِ ازدحامِ خیابانی در تهران

یا روی پُلی معلّق در جنگل‌های اِفریقا.

به‌ هر حال،

حتمن غروبی برای تماشا خواهی یافت!

3

عشق

به راه رفتن می‌ماند

روی طنابِ سیرک.

توضیح دیگری ندارد

مگر این‌که بندبازی بدانی خودت!

..........................................................................................................................................

رسم خیال، نمایشگاه و فروشگاهِ مجازی/ اینترنتیِ آثار هنری رضا کاظمی

لينک

   گاهی باید به آتش زد!   

1

بیا به هم اعتماد کنیم:

من به چشم‌های تو

تو به پا‌های من

و قول بدهیم هم‌دیگر را به جاهای خوبی ببریم...

2

دلتنگی یعنی

غروب باشد، دل‌اَت گرفته باشد؛ او نباشد

و تو

جای او هم به تماشا نشسته باشی!

3

تنهایی

مثل موریانه‌ای‌ست به جانِ درخت.

 

گاهی باید به آتش زد!

4

خانه بوی گُل گرفته، اما

نه در باز است، نه پنجره‌ها

نه بهار آمده، نه تو

و نه من خواب‌اَم.

 

-  یک بوی خوش و این‌همه انکار؟!

تردید نکن! نفس بکش! بگو: سلام

..........................................................................................................................................

رسم خیال، نمایشگاه و فروشگاهِ مجازی/ اینترنتیِ آثار هنری رضا کاظمی

لينک

   مرا از تو به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد سفر!   

در سفرم...


لينک

   دلتنگ نباش تصدق‌َت! این خیابان، به سمتِ تو یک طرفه است...   

1

مثلِ قاچی از ماه

نشسته در سفره‌ی شب.

 

فقط می‌شود هوس‌اَت کرد!

2

فرقی نمی‌کند دلقک باشی

دیوانه، یا عاشق؛

مردم برای خندیدن

همیشه بهانه می‌خواهند!

3

مرد، تنها؛ پشتِ میزِ کافه

زن، تنها؛ پشتِ پنجره‌ی خانه

و این میان

"تنهایی"

به جشن و پایکوبی‌ست!

4

از تو می‌روم

تا به تو برگردم

من

ماهیِ قزل‌آلای تو اَم

..........................................................................................................................................

رسم خیال، نمایشگاه و فروشگاهِ مجازی/ اینترنتیِ آثار هنری رضا کاظمی

لينک