تو نوبرانه‌ی تمام فصل‌هایی...   

1

نه من قصه‌اَم

نه تو قصه‌نویس؛

پس این‌همه تعلیق برای چیست؟!

2

از هر جهت که بیایی

مرا خواهی یافت.

در من هنوز می‌سوزد

آتشی که وقتِ رفتن افروخته بودی!

3

پلنگِ چشم‌های تو اَم

خشم که می‌گیری

به‌سمتِ خودم خیز برمی‌دارم!

4

هرچه گفتنی بود، گفتیم

هرچه شنیدنی، شنُفتیم

باقی‌اَش دیگر

با بوسه‌هایی که بهتر از ما

زبانِ هم را می‌فهمند!

..........................................................................................................................................

رسم خیال، نمایشگاه و فروشگاهِ مجازی/ اینترنتیِ آثار هنری رضا کاظمی

لينک

   بیهوده زیبا نیست؛ اگر که زیباست جهان!   

1

رسیده‌ام به تو

اما هنوز دلتنگ‌اَم.

انگار به اشتباه‌ْ جای طلوع

در غروبِ چشم‌هایت

فرود آمده باشم!

2

خورشید

گرفته‌تر از آن است که بشود گفت: غروب.

حتمن مردی از رفتن مانده است

یا زنی از آمدن!

3

بیا با هم حرف بزنیم

مثل خورشید با گل آفتاب‌گردان

تو بگویی وُ

من دورت بگردم!

4

اگر می‌توانی

مرا با نگاه‌اَت گرم کن

وگرنه در رخت‌خواب

از روسپی‌ها هم برمی‌آید!

..........................................................................................................................................

رسم خیال، نمایشگاه و فروشگاهِ مجازی/ اینترنتیِ آثار هنری رضا کاظمی

لينک

   تو اثباتِ قانونِ نسبیَّتی!   

1

داستانِ بلندِ تو را

کوتاه ‌‌می‌نویسم،

" تو خود حدیثِ مُفصَّل بخوان از این مُجمَل " :

آمدی. ماندی. رفتی!

2

می‌آیی

خانه روشن می‌شود

می‌روی

خانه خراب.

 

به رعد و برق می‌مانی مگر؟!

3

رها شده‌اَم

اما

مثلِ بوته‌ای بی‌ریشه

در باد!

4

ماهیِ تُنگْ نیستْ مَرد

جای‌اَش تَنگ باشد

رهای‌اَش کنی میانِ رود.

نهنگ است، عاشقِ اقیانوس

بگذار بماند میانِ سینه‌اَت!

..........................................................................................................................................

رسم خیال، نمایشگاه و فروشگاهِ مجازی/ اینترنتیِ آثار هنری رضا کاظمی

لينک

   برای آفریدن‌اَت؛ شعر به تنهایی کفایت می‌کرد!   

1

تنهایی

خوابیدنِ هر شبِ مَردی‌ست

در آغوش زنی‌

که دیگر نیست!

2

مرا با نگاه‌اَت گرم کن!

 

عجله‌ای نیست

به رخت‌خواب هم می‌رسیم!

3

تو، زمینی حاصل‌خیز

 من، دانه‌ای گندم.

 

مرا در خودت بکار

مردم به نان بیش‌تر نیاز دارند

تا به شعر!

4

از انتظار خسته‌ام

یا زودتر بیا

یا به کلیساییان بگو

ناقوس بزنند که دروغی بیش نبوده‌ای وُ

"نجات‌دهنده در گور خفته است!" *  

 

* از فروغ فرخ‌زاد

..........................................................................................................................................

رسم خیال، نمایشگاه و فروشگاهِ مجازی/ اینترنتیِ آثار هنری رضا کاظمی

لينک

   بی‌چاره عشق! که وقتی جای دل، به هزارتویِ ذهنْ هدایت‌اَش کنی...   

1

درها، رازِ کلیدها را می‌دانند‌

زن‌ها، رازِ عشق را.

هیچ کلیدی

دری را به "رفتن" باز نمی‌کند

که پشتِ آن، زنی‌ هنوز عاشق است!

2

پلّه نیستم از من بالا بروی

پلّه نیستی از تو پایین بیایم

ما

دو تکّه از سنگ‌فرش خیابانی هستیم

که چِفتِ هم تا انتها قدم می‌زنیم.

3

دری که روو به "آمدن" باز می‌شود

پشت به "رفتن" بسته خواهد شد،

تو می‌آیی

تنهایی می‌رود.

4

می‌گریزی از من

درستْ مثلِ اسبی وحشی

رَمَنده از هر جنبشی در علف‌زار.

بمان!

قول می‌دهمْ نفس‌درسینه‌حبسْ

فقط نگاه‌اَت کنم

..........................................................................................................................................

رسم خیال، نمایشگاه و فروشگاهِ مجازی/ اینترنتیِ آثار هنری رضا کاظمی

لينک

   رسیده‌ام؛ مثل سیبی به‌وقتِ چیده شدن!   

1

چه حس غم‌انگیزی دارد

دری که جای " آمدن "

به " رفتن " باز شده باشد!

2

مادر می‌گوید: "دلتنگ نباش!

پیدایش می‌شود حتمن."

اما دریغْ که نمی‌داند

گم‌شده‌ی این قصه، من‌اَم!

3

عشق

به راه رفتن می‌ماند

روی طنابِ سیرک.

توضیح دیگری ندارد

مگر این‌که بندبازی بدانی خودت!

4

به‌وقتِ دلتنگی

فرقی نمی‌کند کجا باشی:

پشتِ پنجره‌ی اتاقی در پاریس

میانِ ازدحامِ خیابانی در تهران

یا روی پُلی معلّق در جنگل‌های اِفریقا.

به‌ هر حال،

حتمن غروبی برای تماشا خواهی یافت!

..........................................................................................................................................

رسم خیال، نمایشگاه و فروشگاهِ مجازی/ اینترنتیِ آثار هنری رضا کاظمی

لينک