نه خاک ونه آسمان

هیچ نمی خواهم،

تنها،فرشته ای

که گرمای دستان حریرش

پیشانی تب شکسته وسردتورا

                                لمس کند،

ویاخته های منجمدتنت

جان دوباره بگیرند:

برخیزی لبخندبزنی و

به دیدارمادربزرگ برویم.

***

این جا،هواسوزغریبی دارد

وبوی سردکافور

دهانم راتلخ می کند.

***

نه زمین،نه آسمان

هیچ نمی خواهم،

تنها،تورا

که بلندشوی،بگویی:برویم.

برویم"پارک شهر"را

هفت باردوربزنیم

سرمان که گیج رفت،بنشینیم جایی

بستنی سفارش بدهیم

وباخنده های همیشه ی تو

راه مان رابکشیم تاخانه.

***

این جا،هواسوزغریبی دارد

توباچشم های بسته نگاهم می کنی

ومن

چشم به آسمانی که نمی بینم

فرشته ای راصدامی زنم

تاباگرمای دستان حریرش بیایدو...

                                                    ( پاییز 84 )

 

 

 

 

لينک

       
(مهران قاسمی هم رفت.روحش شاد)

عقربه روی پلکان

برای حمیدقاسمی نژاد

     "ازپله های کتاب فروشی دانشگاه آمدیم پایین برویم سمت فلکه وازآن جاهم سوارماشین بشویم بزنیم به چاک تابرسیم میدان شهرداری وازکتاب فروشی "نصرت"پله پله برویم بالا.داشتیم می رفتیم ازکتاب فروشی دورشویم،یعنی دورهم شده بودیم که کسی ازپشت صدای مان زدبایستیم.نایستادیم که،خشک شدیم ماندیم سرجای مان تکان هم نخوردیم.سرما هم نمی دانیم ازکجاناغافل زداستخوان هامان راتیلیک تیلیک لرزاند.کی می توانست باشداین وقت بی وقت؟سروتیپ مان که بی راه نمی گفت بد نشان مان بدهد.یک دست کت وشلوارگاباردین یشمی باپیراهن آبی روشن،یک کیف سامسونیت مهندسی وسروصورت صفاداده،تیپ یک آدم حسابی بود.نبود؟"

     "ازپله های کتاب فروشی دانشگاه رفتیم بالاودرشیشه ای رافشاردادیم داخل شدیم.سری برای فروشنده تکان دادیم وسراغ بخش ادبیات راگرفتیم.به روی خودش نیاوردکه:پدرصلواتی،هفته ای دوبارمی آیی سراغ می گیری هنوزنمی دانی توی این کتاب فروشی فسقلی کتاب های ادبیات درکدام قفسه چیده شده اند؟بادست اشاره کردبه کنج سالن.رفتیم نشستیم پای کتاب هاوهی ورق زدیم ورق زدیم تاازتوی آینه ای که کاشته بودبالای ستون مقابلش،سربگرداند که گرداندوماهم کارمان راکردیم پاشدیم."

     "ازپله های کتاب فروش نصرت آمدیم پایین انداختیم توی خیابان شهرداری بیاییم بالاتابرسیم به چهار راه میکاییل،کج کنیم سمت راست برویم،کج کنیم سمت چپ برویم برویم برویم برسیم به کتاب فروشی دانشگاه.همین طورکه می آمدیم،گوله ی اخم توپیشانی مان جمع شده بود،ازبزخری که می خواست بکندوکرد.انگاردندان هامان راتوی دهان مان شمرده بودکه هی هردفعه قیمت خریدش راپایین می آورد،روی هرکدامش هم پوزخندی تحویل مان می داد.مرتیکه ی بدسبیل توده ای باآن:چاکریم آقای مهندس،مخلصیم آقای مهندس اش!نمی گفت زحمت ودردسرودلهره اش مال ماست وسهم حاضروآماده مال او.این آخری هاهم که هی نازواطوارمی فروخت عشوه شتری می آمدکه:این فروش ندارد،آن به کارم نمی آید،این گران است نمی خرند.وقتی این طورمی گفت دوست داشتیم توی صورت گردوسرخ وتاپاله اش براق می شدیم می گفتیم:خیلی خوش پروپایی،لب خزینه هم می شینی؟مردناحسابی پای هرکدام این هاچندکیلوعرق ریخته ایم جان کنده ایم مرده ایم،بعدتوچسی می آیی می گویی این نه آن نه؟کو...گشادوگو...فندقی؟نوبراست والله! ولی نمی توانستیم بگوییم.دست مان زیرسنگ اش بودوبایدتحملش می کردیم."

     "ازپله های کتاب خانه ی دانشگاه رفته بودیم بالا،پیچیده بودیم به چپ،درشیشه ای بزرگ راکشیده بودیم عقب،داخل شده یک راست رفته بودیم آخرسالن که مخزن بودومسوولش هم آشنا.لبخندی زده واردمخزن شده بودیم وخودمان رامیان قفسه هاگوروگم کرده بودیم.داشتیم یک شاهنامه ی نفیس راسبک سنگین می کردیم ببینیم کجای مان می توانیم بتپانیم ببریم بیرون که مسوول آشناآمدازکنارمان گذشت،بال مانتواش گرفت به دماغ مان،عطرمکش مرگمایش ریخت به جان مان،حالی به حالی مان کرد.گفتیم ببینی آن قدرخاطرمان رامی خواهدکه ازش بخواهیم شاهنامه راندیدبگیرد،ندیدبگیرد؟کتاب رابرداشتیم بردیم گذاشتیم روی میزش یک لبخندملیح هم گذاشتیم روی کتاب وگفتیم:می شود...جمله مان به آخرنرسیده،همه ی خاطرخواهی اش به علاوه ی همه ی لبخندهایش راپس گرفت،گوشی رابرداشت زنگ زدنگهبانی،آمدندگرفتندبردندمان کمیته ی انضباطی وازآن جاباپرونده ای قطوربه آموزش دانشگاه وازپله های آن جاهم بابرگ اخراجی آمدیم،آمده بودیم پایین."

     "ازپله های کتاب فروشی دانشگاه آمدیم پایین.درشیشه ای پشت سرمان باصدای خراش خراشی بسته شد.راه افتادیم برویم سمت فلکه وازآن جاهم سوارماشین بشویم بزنیم به چاک،تابرسیم به میدان شهرداری وازپله های کتاب فروشی نصرت برویم بالا.راه افتاده بودیم داشتیم می رفتیم،یعنی رفته بودیم دورشده بودیم که کسی ازپشت سرصدای مان زدبایستیم کارمان دارد.نایستادیم،خشک شدیم،عرق کردیم،آب شدیم رفتیم توی زمین.فرارتوی مرام مان نیست.یاکارمان رادرست می کنیم می زنیم به چاک،یااگرگیرافتادیم می ایستیم سرجای مان تکان نمی خوریم،توش وتقلاهم نمی کنیم،می گذاریم بیایندراحت دست مان رابگیرندببرندتحویل مان بدهند.ازدرگیری وعز و جز والتماس هم خوش مان نمی آید.می گوییم آدم که پایش راروی پوست موزمی گذاردبایدفکرزمین خوردن راهم بکند.طرف که صدای مان زد،ایستادیم.ترس ولرزمان که تمام شدبرگشتیم نگاه کردیم دیدیم کتاب فروش دانشگاه است که پیش خودمان به ش لقب "محجوب"داده بودیم.دیدیم داردلنگان لنگان می آیدطرف مان.نمی دانستیم پایش لنگ است که اگرمی دانستیم شایدبرای اولین بارپاروی مرام مان می گذاشتیم ودرمی رفتیم.همان طورسرجای مان ایستاده بودیم نگاهش می کردیم تابرسددست مان رابگیردببردداخل زنگ بزندبه پلیس.یک ده بیست قدمی مانده بودبرسدبه ماکه پایش گرفت به قلوه سنگی وکج شدراست شدکج شدراست شدوتالاپ افتادروی زمین.تابیاییم بفهمیم چه شدچه نشد،دیدیم افتاده پخش زمین شده ویک پای مصنوعی هم چندقدم آن طرف ترش،باکله رفته است توی چاله ی آب،شده است بیرق.دویدیم طرف اش کمکی ازدست مان اگربرآمدبکنیم،که رسیده نرسیده دیدیم داردبال بال می زندودورخودش چرخ می خورد.بالای سرش که رسیدیم دهانش کف کرده بودوازگوشه ی لب هاش کف ها شریده بودندتازیرچانه اش.هی تکانش دادیم بلکه حرفی چیزی بگویدبدانیم چه کاربایدبکنیم واصلاچه مرگش شداین طورکه یکهوافتادبه بال بال؟داشتیم تکانش می دادیم وسیاهی چشم هاش هم داشت پل پل می زدبرودکه گفت،نالید،خرخرکرد:قرص هام.وهنوزمیم قرص هام رانگفته بودماپروازکرده توی کتاب فروشی بودیم.باهمکارش وقرص هاش برگشتیم کنارش وماندیم تاحالش جابیایدوبعدآمبولانس برسدببرندش بیمارستان."

     "ازپله های بیمارستان رفتیم بالا.درشیشه ای بزرگ راکه رویش نوشته بودفشاردهیدفشاردادیم رفتیم تو،پیچیدیم به چپ که اطلاعات بودوچنددخترخوش بروروزیرتابلوی "سکوت" ورجه وورجه می کردندمردم راراه می انداختندوزیرجلکی هم به هم می خندیدند.فروشنده ی محجوب کتاب فروشی راپرسیدیم گفتندطبقه ی دوم اتاق205 ،بادسته گلی که به تیپ مان اضافه شده بود،شده بودیم یک پارچه آقا.ازراه پله رفتیم بالاپیچیدیم به راست پیچیدیم به چپ وتوی یکی ازراهروهااتاق 205راجستیم.دربازبود،تقه ای زدیم وداخل شدیم رفتیم پیش.همه برگشته زل زده بودندبه ماومازل زده بودیم به کفش های مان،مثل بچه مدرسه ای های کتک خورده.باخودمان فکرکرده گفته بودیم می رویم ملاقاتی اش وبی آن که عزوالتماس کنیم ازش می خواهیم بی خیال ماشودراپورت مان رابه پلیس ونظمیه ندهدبگذاردبرویم سی خودمان.فکرکرده بودیم اتاقش خلوت ترازاین که بودباشدونبود.راه دادندبادسته گل مان رفتیم جلوتاپای تخت ودست انداختیم گردنش صورتش راماچ مالی کردیم گل راهم دادیم دست کسی که گذاشت توی آب.زبان مان نگشت بازنشد حرفی بزنیم چیزی بگوییم،ساکت ماندیم وزل زدیم به دکمه های کت مان،طرف هم اصلابه روی خودش نیاوردکه اخم کندبه روی مان،هواربکشدسرمان وفلان وبهمان وبیساربارمان کند.تازه تحویل مان هم گرفت،به مان لبخندزدوبه همه گفت اگرمانبودیم حالاتمام کرده کفن پوسانده رفته بودپیش رفقایش.منظورش راازرفقایش نفهمیدیم،فقط هی عرق ریختیم ودستمال درآوردیم پاک کردیم،هی عرق ریختیم وزیرنگاه تحسین وتشکرملاقاتی هاش له شدیم وپیش ازآن که تلف شویم خداحافظی کردیم زدیم آمدیم بیرون."

     "ازپله های بیمارستان آمدیم پایین،سوارماشین شدیم گفتیم دربست بیاوردمان این جاکه آورد،پولش رادادیم رفت، وراه افتادیم سمت نگهبانی،شمارابپرسیم. پرسیدیم. گفتندازپله هابیاییم بالا،نه به راست بپیچیم نه به چپ،مستقسم بیاییم اتاق شماره ی 5نزدشما.حالاهم یک ساعتی می شودپشت دراتاق تان ایستاده ایم پابه پامی شویم وبادیوارروبه روحرف می زنیم تمرین می کنیم تاشمابیاییدببریدمان داخل،استنطاق مان کنیدوماهرچه ازاین پله هارفته ایم بالارفته ایم پایین دوباره برای تان بگوییم."

                                                                                                                                           بهار85 ، تهران

 

 

 

لينک

       

 

اپرت شیرین وفرهاد

 

درآیدازسنگ/تیشه رابه ریشه ی خودبزند/نداند /نفهمدجرقه ی سنگ هارا /که "شیرین"نمی شوند! /شیرین که هیچ، /نداندکرورکرورنمک فروش دوره گرد /باسورتمه هاشان /تاکجاکه سرمی خورند /آوازمی خوانند /ازبالای خیابان "ولیعصر"/باچشم های "ونوس"/باچشم های "شیرین"./ * /

درآیدازسنگ /برودبالای قله /خیره شود /خیره خیره جمله های تمام شهررادوربزند /خط اول که رسید/ جم نخوردازجاش /تنهاتیشه رابه ریشه ی خود.../آخ اگرکنارسنگ هابماند! – بداندجرقه ها/تنهابه کارگیراندن سیگارمی آیندو/روزنامه های باطله و/فانوس کپرهای میدان غار./ * /

درآیدازدیوارابرها/بداندهوای "شیرین"تجریش و/یادفیل های هندوستان/چای عصرراهم شیرین نمی کنند/چه رسدجرقه هارا/سنگ هارا !/*/

غیرت نکندبه هوای "شیرین"دامنه/جمله های تابه حال را/تیغ ، که نه ، خط بکشد!/بنشیندسورتمه ی نمک هاش را/سربخوردتا.../تاکجاکه شب ستاره بزاید،/وزن پابه ماه/باچشم های "آفرودیت"- چخماق های "ونوس"/سیگارنیمه اش را/روشن کند./ * /

درآیدازسطرهای سنگ شده –برود/ آخ اگربرود! بداندسطرهافقط/به کارسطل هاورودهامی آیند/یاخمیری که نان نمی شود./برود – سربخوردتاجنوب جهان گول/کلاغ های خیابان بی مداررا/مداراکند/تابرگ های خیس/حلزون حلزون ازدرخت هابالابروند/دوباره بهارشود./ * /

خیمه نزندپشت بودا-کریشنا-وردبخواند/تاهوای ساعت غروب/"شیرین"بماند!/وردنخواند،فوت کندبه ابرها /برودتاکپرهای خاموش/سیگار"شیراز"ش راآتش بزند/شایددوباره شب ستاره بزاید!/ستاره جرقه شود/بخوردفرق سنگی رابپاشد – برودتا.../تاکجابرودشیارهای دست فرهاد؟/شیار-شیار-چه قدرشیار!/ * /

فرهادبرودکف دست هاش راپمادبمالد،/عقربه هاکه پیاده نمی شوند،بمانند./سورتمه ها/تاایستگاه راه آهن می روند،/حتم کیف دارداین سرخوردن/که عقربه هاپیاده نمی شوند./       /عقربه هاهیچ گاه پیاده نمی شوند،بمانند./ * /

برودفکرآینه باشد،/کسوف خبرنمی کند/آژیرنمی کشد./       آینه که نباشد/تارترنج های قالی/ازتاراول تاتارسفید.../تاتارهاکه بیایند،شیرین راببرند/ازغصه تیشه رابه.../به کجابزندتیشه را/بشودنمک فروش خیابان های بالا؟ /(کم که می آوری،می گذاری گردن خواننده  چرا؟!)/ * /بشودنمک فروش دوره گرد،/به هوای "شیرین"دامنه/سربخوردازدروازه غار – تاتجریش،/تمام تیشه هاوریشه هاراجاربزند/تمام سنگ هارا – شیارهارا./ * /

"شیرین" اگرنمی شودسنگ/غیرت نکندجمله هارادوربزند/خط اول که رسید/تیشه رابه ریشه ی شاعر.../"شیرین"اگرنمی شودسنگ/برودبه هوای چشم های "ونوس" – کپرهای بی ستاره – زن پابه ماه /نمک هاش راجاربزند/شایدشب ، که نه/روزهای سردبی تصویرهم/ستاره بزایند!/ * /

برودفکرآینه باشدفرهاد!

کسوف خبرنمی کند،

آژیرنمی کشد. 

                                                                                                   24-1-84   تهران

لينک