آرشه روی عصب - برای ابراهیم تنهایی   

     "پدرسگ فارسی می دانست.""سرنیزه ی تفنگ راگذاشتم توکمرگاهش فشاردادم گفتم:راه بیفت.دادش هوارش رفت آسمان خوردبه شیشه ی تاریکی برگشت:آخ! یواش ترلامصب!چشم هام گشادشدجرید،کم مانده بودتیله هاش دربیایدبیفتدروشن هاکه اگرمی افتاد،توآن تاریکی واویلابود.بیش تر فشاردادم،گفتم:چی؟چی گفتی بلغورکردی توبراخودت؟روش راگشتاندطرف ام،گفت:یکی سرنیزه رافشاربدهدتوپهلوت توکمرت،چی می گویی تو؟می خندی به روش می گویی دستت دردنکند؟بی پیرمثل بلبل فارسی حرف می زد،تازه تیکه هم می پراندبه روم،بارم می کرد.بااسلحه اشاره کردم گفتم:یالله برگردراه بیفت دیرمان می شودبه وقت نمی رسیم، اسم شب راهم نمی دانم می مانیم پشت قرارگاه، تاصبح بایدسگ لرزبزنی.دست هاش راکه انداخته یله داده بود،دوباره بردبالاقفل کردپشت گردن پت وپهن تبرندیده اش وراه افتاد.دو برابراگرنبود،یک برابرونیم من قدوقواره داشت."     "خپ کرده بودتوسنگرخرابه ای براخودش غلطی می کردکه چراغ انداختم روش بلندش کردم.مثل خرگوشی جوجه ای که ماری گربه ای دیده باشد،توجاش برق گرفته شدماند.بلندکه شد،دوروبرش زیروبالاش رانورانداختم که خیس کرده شاشیده گه زده بودبه لباس اش خودش،وشاش راه بازکرده داشت می رفت سمت گودی سنگرکه جای نارنجک های احتمالی بود.نه سرنه صورت نه قدو هیکل اش،هیچ جاش به فارسی دان ها،ایرانی ها،افغانی ها،حتابه پاکستانی هاهم نمی رفت شبیه نبودبی پدر،آن طورکه فارسی می رشت بیرون می دادحرف می زد.همین طورکه گزمی کردیم می رفتیم به ش نزدیک شدم بااحتیاط،وگفتم،ازش پرسیدم:فارسی رااز کجاکدام قبرستان دره ای یادگرفته می دانی؟خواست بایستدواگرددتوصورتم بگویدکه هل اش دادم نگذاشتم گفتم:هش!همان طورکه می روی حرف بزن بگو،خیالت هم نباشد ورنداردبخواهی فندوشگردبزنی،بزنی به چاک که کلاه مان می رودتوهم قاطی می شود، تا صبح بایدباهم وربرویم جداکنیم کلاه مان راخودمان راازهم.گفت:خب بابا!یک کلمه می خواهی بگویی برنگرد،یک کیلومترحرف قطارمی کنی دق می دهی آدم را.مثل خودم حرف می زدپدرندار،شایدهم می خواست ادام رادربیاوردکفری م کندباش گلاویزشوم بزندم زمین وفاتحه.گفتم:حرف نباشد،راهت رابرو وبنال.گفت باخنده:چه کنم آخر؟بگویم یاحرف نباشد؟خنده ام رادادم پایین،ابروهام راکشیدم بالا،که نمی دید،وگفتم:خب،بگو."   "گفت:پدرم ایرانی است،مال خودتهران.مادرم عرب است ومال خودبغداد.پدرم خیلی پیش ترهاازایران فرارکرده آمده عراق مانده ومادرم رابه زنی گرفته،مراهم پس انداخته وریشه دارشده ودیگربازنگشته ایران.گفتم:قدم هات راشل نکن،جلوت راهم چشم بیندازچاله درنیایدکله پاشوی فدای سرم.حرفم راگرفت وقدم تندکردوگفت:پدرم توخانه فقط فارسی حرف می زد،می خواست ماهم یادبگیریم که گرفتیم.مادرم حالاطوری فارسی می داندکه حرف می زندکه می تواندبه راحتی توتهران شمازندگی کندکسی هم نفهمد نگویدعرب است.گفتم:خب بابا،حالانسب نامه نخواستم که برایم بگویی ننه جان باباجان ات چه گلی زده اندبه آب داده اند.سکوت شد. قدم هام رامی شمردم وکم می آوردم ازقدم هاش که نمی دویدراه می رفت.سکوت راخط زدم گذاشتم کنار،گفتم پرسیدم:پس توچه غلطی می کنی می کردی توارتش بعثی؟تابخواهدجواب بگویدبدهد،پاش گرفت به سنگی،یانه خدایا،رفت توسوراخی وکله پاشدباسر آمدزمین.کشیدم کنار،ازچپ بالاسرش ایستادم ولوله ی تفنگ راهم گرفتم روبه پایین به پس کله اش،خطانکند.همان طوردرازبه دراز به روافتاده بود.تکان نمی خورد.بلندنمی شد.مثل میت پشت ورو.گفتم نکندسرش گیج گاهش جایی ش گرفته باشدبه تیزی سنگی و فاتحه راخوانده نخوانده رفته باشدبه درک.نگرانی آمدلانه کردتودلم.نه برای او،که براخودم.گفتم توعمرم یک اسیرصیدکرده داشتم می بردم پزش رابدهم ها،آن هم اسیری که روشانه هاش چندتایی ستاره داشت وفرصت نکرده نداده بودمش بکند،بکندزیرخاک.گفتم ازشانسم انگاری میت شدپرید."      "چندباری صدایش کردم.اسمش راکه نمی دانستم نخوانده بودم ازرولباس اش،صدایش زدم گفتم:هوی،پاشودیرمان شدنمی رسیم ها.جم نخوردازجاش.رفتم پیش بااحتیاط،وسرنیزه راآوردم باتفنگ پایین،فشاردادم به پاش.نه.بردم بالاترزدم به ماتحت پرش.نه.زدم به حماقت،کله شقی،بردم بالاترزدم،بزنم به پهلوش که یکهوخیزبرداشت طرفم،مثل گربه ی زخمی ولوله ی اسلحه راازبالای سرنیزه چسبیدکشیدسمت خودش وپیچاندش.عن قریب بوددربیاوردازدستم بی اسلحه بشوم،بشوم اسیر،که برقی ضامن رارهاکرده ماشه را چکاندم.هوارش بلندشدکه:آخ،سوختم!وصداش برید.گفتم:گاف دادی آقای صیاد،زدی ترتیب صیدت رادادی ناکارش کردی رفت.حالا بیاجمع کن گندکاری ت رابریزتوچاله ای خاک هم تپه کن روش،روش هم بنشین فاتحه ای بخوان ثواب داردیک کله حرف زدم با خودم وعرق می جوشیدازپیشانی م،ازچانه ام چکه می کرد.رفتم نشستم دورتر روخاک وسرم راتکیه دادم به لوله ی تفنگ که هنوز داغ بودمی سوزاند."     "نشستم روخاک تانفس ام که پس رفته بودجابیاید،دل دلی که می زدم،کوبشی که داشت سینه ام آرام بگیردراه بیفتم سمت قرارگاه دست ازپادرازتر،که ناله اش بلندشدرسیدبه گوشم وپشت بندش قطارفحش های آب کشیده نکشیده ی عربی فارسی قاطی هم.برق چشم هام رامی شددیداگرکسی ازمقابل می آمدمی دیدم.تیزپاشدم ازجام خودم رارساندم بالاسرش ببینم چه مرگ اش شده گلوله کجاش را درانده اگرمغزش رانپاشیده به سنگ ها؟گفتم:چته مردک؟باتیاتری که درآوردی ازخودت،ظن برم داشت سقط شده رفته ای درک اسفل.حالازده ام مگرکجات راناکارکرده ام این طورکه ناله می کنی وازگاله ات هرچه درآمدمی پرانی؟تکانی به خودش دادوبه زحمت خودش رابرگرداندبه پشت ودهانش رابازکردگفت:لاکردار...گفتم باحرص:خفه خفه،می زنم این بارمی فرستم ات آن جاکه اول وآخربایدبروی ها!گفت:زده ای توپام دارم می میرم ازدردش نامرد.گفتم:نامردهم خودت هستی وآن بابای فراری ت.بعدزدم به خنده، خنده ام راول دادم بی محاباتوسیاهی شب.گفتم:یک همچین زخمی دردی تیری به پای جمیله رقاص بخوردبازکلاه شاپومی گذارد سرش تاخودصبح باباکرم می رقصدبرام،آن وقت تو...،نالیدباضجروگفت:دیگرنمی توانم راه بیایم،یارهایم کن به دردخودم برو،یاکولم بگیرببر.ابروهام رادادم بالا بعدجنگ شان انداختم یعنی اخم کرده ام،که توتاریکی می دانستم نمی تواندنمی توانست ببیندوندید،در عوض صدام راکلفت،خش دار،مایه دارکردم گفتم:حالی ت هست چی می گویی بلغورمی کنی عراقی بدترکیب روبه موت؟گفت:ها! گفتم بلافاصله:کوفت بی درمان ها،مرض لاعلاج ها،سوزمانی نگرفته ای،بگیری تاهاگفتن یادت برود.گفت:چه خبرت است خوشه خوشه فحش می باری مان؟ببین فحش دیگری توچنته ات نمانده بارمان کنی؟دیدم کم نمی آوردازحرف وپاسخ.سنگی برداشتم پراندم به هواش،گفتم:به وقت اش چرا.گفتم:بازی بس است،پاشوراه بیفت.تکان ندادبه خودش،گفت:نمی توانم،می میرم اگرراه بروم روپای تیرخورده ام."     "دست انداخته بودم مردک!چفیه ام رابازکرده شوت کردم انداختم روپاش که عدل افتادروزخم اش دادش رابردهوا.گفتم:ببند دورش،سفت هم گره ش بزن،بعدهم زودوجلدباش که آسمان،تاریکی اش رابیش ترکرده داردستاره هاش رایک به یک قایم می کند.بست.پاشدازجاش ولنگ لنگان وگشادگشادراه افتاد.حرف گوش کن شده بودانگار.گفتم:دست هات راهم قفل کن پشت گردن ات. عصبانی شدگردیدطرفم،گفت:بااین حالی که من دارم چه گهی می توانم ،ازم برمی آیدبخورم؟خودش افتادبه خنده،خنده اش گرفت وعصبانیت اش آب شدرفت توشن ها.گفتم:عیبی نداردمی توانی همین طوربروی اماحواس ات به خودت وجانت باشد.وقت شوخی هم نیست حالاتواین اوضاع،که اگربودمی دانستم چه طوربات شوخی کنم خنده گلوت رابگیردخفه ات کند.وزدیم به خنده وراه مان رانرم نرمک پیش رفتیم."     "سکوت بودمیان مان،مگرسیرسیرسیرسیرک ها.کمی که گذشت پرده ی نازک سکوت راپاره کردجردادگفت:چی پرسیدی قبل از آن که می خواستی قصدجانم رابکنی بکشی ام؟خیلی روداشت.سوالم فراموشم شده ازیادم رفته بود.زدم به گیج گاهم پیشانی م سرم تا یادم بیاید،وآمد.گفتم:پرسیدم پس توچه غلطی می کنی می کردی توارتش بعثی وقتی باباجان ات عشق ایران است وخودت هم فارسی راخوب می جوی بیرون می دهی؟برای بارچندم خواست برگرددطرف ام جوب بگویدکه لوله ی تفنگ راباسرنیزه اش قراول رفتم سمت پهلوش که پهلوبه پهلوش بافاصله می رفتم.اشاره کردم همان طورکه می لنگدمی رودحرف اش راهم بزند.سرش راانداخت به راه اش وگفت:درس ام خوب بودخواستندم برادانشکده افسری.رفتم خواندم شدم درجه دارارتش،بعدهم فرستادندم جبه ی جنگ باشما ایرانی ها.اماباورکن تاحال یک نفرراهم دم تیرنداده ام.پوزخندرااگرچشم دیددرشب داشتم می توانستم رولب هاش ببینم.من هم خواستم کم نیاورم ازپوزخند،که زدم وگفتم:آره جان باباجان ات،توگفتی ومن ملانصرالدین هم باورکردم،همین حالاولت دادم رهات کردم،می کنم بروی توبغل مامان جان ات.راهت رابروتوسکوت،حرف هم نخواستیم بزنی جناب آکتور.درآمدگفت:می خواهی باور کن یانکن،اماپدرم هم سیداست ومن هم که پسرش هستم سیدم.عصبی شدم.خون رافهمیدم دویده توچشم هام وتورگ های صورت ام و داردفریادمی کشدپخش می شود.سرنیزه رافشاردادم توپهلوش باغیظ،که پاره کردرفت داخل وجیغ اش زددوباره پرده ی سیاه سکوت راجرداد.درجاخودش رازدکوباندنشست زمین.پاش دردداشت درازش کردومضحک،خودش راپخش خاک کردوزدبه گریه،ومثل پدرمادرمرده ها اشک اش رااجازه دادبریزدبیایدازچانه ی پاک تراش اش چکه کندروفرنچ اش وازآن جاهم بشردبرودقاطی شاش و گه شلوارش بشودبشویدببردقاطی خاک کندشان،زیرش دریاچه ی گل شود،مرتیکه ی بدعراقی فیلم باز!بافاصله نشستم کنارش، سکیدم اش زیرچشمی ببینم این بارچه می خواهدبکند."      "شروع کردسرش راتاب دادن.به چپ،به راست.به چپ،به راست.به چپ،به راست.آن قدرکه گفتم حالاست سرگیجه بگیردچپ کندروخاک بلندنشود.گریه اش شدمویه ودست هاش آمدبالاکوفته شدبه سینه اش.سینه زد.مثل خودمان سینه زد.ادای سینه زنی مان را درآورد.صداش راهم بردبالازدبه روضه.گوش گرفتم.کوفت گرفته آشنامی خواند.کفری م کرد.خواستم همان جابزنم روتیربار،خشاب پرم راخالی کنم توسروسینه اش،ناکارش کنم،ازخیراسیربردن بگذرم بروم سی خودم.نزدم ناکارش کنم.نشستم سرجام که بلندنشده نشسته بودم.توصداش سوزبود.داشتم شل می شدم،همراش شوم تکیه روضه دونفری راه بیندازیم که ناغافل خزیدطرفم دست انداخت پایم راچسبیدکشیدسمت خودش.کله کردم ومیان راه غلطیدم به راست واسلحه راکه هنوزتودستم بودگرفتم روبه سینه اش.تابیایم بخواهم بچکانم ولم دادعقب نشست.کون خیزک ده قدمی پس رفتم،بعدپاشدم ایستادم ومسلط شدم.غضب توچشم هام الومی کشیدازم می خواست خشابم راخالی کنم توشکم قلمبه اش بترکانمش گه بزندبه شن هاوسنگ ها.نزدم اش.بایدسالم می رساندمش،آن هم اوراکه چند تاستاره روشانه اش داشت.گفتم:بلندشوسگ پدر.بلندشوبایدبرویم.دست اش راگرفت به شکم اش مالش اش دادگفت:گرسنه ام،یک قدم هم نمی توانم راه بیایم.حرف اش رابه جدگفت.کوله ام راانداختم زمین،بازش کردم وکنسرولوبیایم رادرآوردم پرت کردم طرف اش. توهواقاپید،نگاهش کرد،دوباره انداخت به هوای خودم وتابگیرم اش گفت:درش رابرام بازکن،این طورکه نمی توانم بخورم،می توانم؟ نیش اش بازشدازحرف حکیمانه ای که فکرکردزده است.براش بازکردم ودوباره انداختم به سویش که توسینه اش چپه شدریخت رولباس هاش،پاشیدبه سروصورت اش.حتمی اخم هاش رفت توهم که هیچ نگفت سکوت کردوبادست عصبانی ش لوبیاهاراازلباس اش چیدوچپاندتوگاله ی گشادش،حتاآن هایی راکه روشلوار خیس اش چسبیده نجس شده بود،وباقی ش راباقوطی رفت بالا.راه افتادیم.     "رسیدیم به رودکم عمقی که ازکنارقرارگاه می گذشت.ایستاد.پشت اش به من بود،روش به قرارگاه ودست هاش پشت گردن،قفل. گفتم:بزن به آب ردشو.برنگشت نگام کند،گفت:پایم زخمی است بخوردبه آب سیم می کشد،کارم زارمی شود.سیم رادیگرازکجاش درآوردبی پدر؟گفتم:نمی کشد نمی شود،برو.اگرهم کشیدتوقرارگاه پانسمان می کنیم می بندیم اش.ازجاش تکان نخورد.مثل مجسمه ی یک عراقی.رفتم پیش باکونه ی تفنگ زدم میان شانه هاش.تکان نخورد.سنگ شده بودانگار.گفتم:نروی می زنم آن یکی پایت راهم نزارمی کنم،آن وقت مجبورمی شوی کون خیزک ازرودبگذری ها،نگویی نگفتی!حرفی نزدچیزی نگفت تکان هم نخورد.عصبی شدم دود ازکله ام رفت هوا،گفتم:بشمارسه می روی ردمی شوی،نشوی می زنم.گفت:نمی توانی.گفتم:می توانم ومی زنم.گفت:نمی توانی،محاکمه ات می کنند می کشندت به دار.داشت بااعصابم بازی می کرد،روش خط می انداخت،به هم می ریختم.گفتم:می زنم می گویم داشتی فرارمی کردی.گفت:نمی توانی،می گویند اسیریک پاتیرخورده خون رفته چه طورمی توانسته فرارکند.گفتم:ازکجا می فهمندیک پایت....دیدم دارم بازی می خورم.گفتم:یک! جم نخورد،همان طورکه بودماند.اسلحه راآوردم بالاگرفتم سمت اش گفتم: دو! گفت،فریادکرد:نزن لامسب!بیابگیرکول ات ببرم آن طرف،به دردتان می خورم من.وقتی گفت بگیرکول ات خون دویدتورگ های صورت ام چشم هام،وگوش هام داغ شد،وحتمی سرخ مثل دانه های انار،که پیستون چسباندم فریادکردم:سه! نرفت.زدم.نه یکی نه دوتا،همه ی خشاب راخالی کردم توپشت اش.به روافتادتوی آب،آب راپاشیدهوا،هوارانجس کردمرتیکه ی دبنگ.بعدآن قدرماندم بالای سرش تابچه هاریختندبیرون آمدندطرف ام که هنوزتفنگ تودستم قراول بودبه سمتی که پیش ترمردعراقی پشت به من ایستاده بود."     "حالام که می بینی این جام.انداخته اندم این توبمانم تاسرفرصت ببرندم عقب بدهنددست دادگاه نظامی محاکمه ام کنندرای بدهند که به عمدزده ام دخل یک اسیرستون پنجمی ایرانی-عراقی راآورده ام ناکارش کرده ام یاخیر.آن قدرهم باپاهات چوب هاراخرت خرت اره نکن،بگذارحواسم جمع باشدیک باردیگرازاول برایت بگویم وهرکجاخبط کردم غلط گفتم بی راه رفتم که بادفعه ی قبل توفیرداشت،شاخک هات راتکان بده!"                                                آذر 85 – رضاکاظمی - تهران   

لينک

   شعرکوتاه   

۱-

شب ازنومی رسد

همراه تو

شب پره ها

وهوهوی باد

            درشاخه های بید.

*

ماه

دوباره گل می دهد!

۲-

توآفتاب لب بام بودی

تابه شعرمن درآمدی

پریدی

       رفتی!

۳-

هرکجاباشی

صدای ویولونی هست که بادبیاورد

ابرخاطره هاراببارد

وتوخیس

مثل حالاکه زیرباران قدم می زنم

برسنگ فرش خیابانی ازهرکجا

                                 قدم بزنی.

*

هرکجاباشی- مهم نیست

مهم-صدای ویولونی ست

                        که بادباخودمی آورد!

۴-

می خواهم بهترین شعرم را

                          برایت بنویسم

اما

نه آفتاب می گذاردببینمت

نه دخترهمسایه!!! 

لينک

   شعر   

قرارنیست اتفاق خاصی بیفتد

نه،هیچ اتفاقی نمی افتد

روزها

همان طوربه رودشب می ریزند

که شب ها

            به سپیده ی روز.

نه پرده ای

به ناگهان کشیده می شود

نه سرانگشت شاخه ای

                      به هوای ماه می جنبد

نه تو

ازراه می رسی!

*

قرارنیست اتفاق خاصی بیفتد

مثلااین که:

تو

باشاخه ای گل سرخ

دردست های روشن ات

                        ازراه برسی!

نه،

عین روزروشن است،

تورفته ای بازنگردی

ومن

مانده ام پشت این همه کاغذسیاه

تاهرلحظه

به اتفاق خاصی که قرارنیست بیفتد

                                       فکرکنم!

لينک