شعرکوتاه   

الماس ِ ستاره ای

شیشه ی شب را

               خطی کشیدورفت.

وحالا

ازشکاف آسمان

چه قدرستاره ی خیس می بارد!

چه قدرشکوفه ی ارغوان!

چه قدررؤیای شب هفتم آسمان!

*

سپاس گزارم بانوی من!

تو

بهاررا

       ازآسمان

               برایم باریدی.

لينک

   بگذارهمچنان ازفراموشی آدمی بگویم!   

(دردی ناشی ازنشستن خنجری دراستخوان جانت رامی شناسی؟...واین درد،میان استخوان بندی تمام جان وتن ورگ وپی ام،جریانی مدام دارد...من بیش ازآن که راوی عشق های سرخوشانه باشم،عاشقانه سُرای اندوهم،سوگ سُرای رنج آدمی.رنج هایی ناشی ازجنگ(این کریه ترین رفتارآدمی درسراسرکره ی کوچک خاکی!)،واین گونه اگرحس نمی شود،شایددلیل این باشدکه تمام سعی ام برجهان شمول نمودن وترجمه پذیرکردن آن هاست...به تقریب،تمامی شاعران جهان،ازجنگ،تبعات وپس لرزه های آن سروده اند:"گورنبشته ها" ی  یانیتس ریتسوس را بخوانید،"طلب مغفرت" آنا آخماتوآ، "آزادی"  پل الوار، "شعرخشم وکینه" ی خسوس لوپس پاچه کو،را وآرتور رمبو،پیرریواردی،فدریکوگارسیالورکا را و...،وهمه ی اشعارمرتبط باجنگِ شاعرانِ قاره های پنج گانه را(ارجاع تان می دهم به کتاب پنج جلدی"شعرمقاومت ملل")  ... شایداین توضیح نسبتا بلند،بابت رنجش ازنظروکامنت دوستی نسبتاقدیمی وبرادری کوچک تر که دوستش هم می دارم،نوشته شد!ولی درکل،آگاهی دهنده ی کوتاهی ست تامخاطبانم بدانند:منِ شاعری که مماس بادردهای مشترک آدمی(لااقل درفضای مذکور)بوده ام - همچون باقی شاعرانی که یک ازهزارنام بردم -چه گونه می توانم چشم ببندم برزشتی های آدمی(یاد فروغ افتادم!)وراوی بخشی ازآن همه رنج وحرمان وهجران وانتظاری چه بسابیهوده! (آن هم ازنگاه وزاویه ی خاص خودم: عاطفی-عاشقانه های اندوه وارانه،هجرانی ها،سوگ سروده ها و...) نباشم؟ بخوانیدوفراموشی آدمی راباورکنید.ولااقل ماننددوست مجازی دیگری نگویید: چون این وقایع تلخ هستند،می خواهیم فراموش شان کنیم!که به عکس،تلخی ها وهجرانی هاوانواع شکست هاو... هستندکه فراموش ناشدنی اند،نه شیرینی های سرخوشانه وزودگذرزندگی) :

خوابیده اند رج به رج

کودکانِ خنده وعسل

زیرسقفی که دیوارهاش را

                        فراموش کرده است!

*

خوابیده اند،چه خسته وآرام

وچه خالی ازخنده هایی که برلبان شان می شکفت!

وترانه هایی که نسیم را

                         به بازی می گرفت!

*

خوابیده اند رج به رج

اجسادکوچکی که

هم آغوشِ آوارند و

           ابرهای سپیدِ مرگ آلود!

*

کدام حادثه ،

کدام نسیمِ آلوده ی جاری

ازخنکای تنفس شان

                عطرستاره را ربود؟

وپنجره ی فرداشان را

به سنگِ خاره ی بیداد ، شکست ، فروریخت؟

*

خوابیده اندرج به رج

کودکانِ خنده وعسل

برمدارِ رؤیا وُ

           خیالِ بادبادکِ فردا !

(حدودا ، سال80 و برای بچه های حلبچه)   

لينک

   مامردم فراموشکاری هستیم!   

(عاشقانه هام،همه ازلابه لای اندوه می گذرند،امااین باربگذارعاشقانه هام رادوربریزم ومرگ را، غمگنانه بنویسم: آیاحلبچه راکسی یادش هست؟!) :

این جا

خورشیدبردستِ تاول تاولِ زمین

                                 مرده است

وسفره ای گسترده،پراز:

عروسک های خونین،

روسری های پریشان،

کفش های کوچک گریان،

وکودکی آویخته برسینه ی مادر

                   که تاابدشیرمی خورَد!

*

این جا

خورشیدمرده است

وجهان

پرازلکه های تیره ی شرم

ازنطفه های مسموم وسرگردان خویش

                                     شرم نمی کند.

*

این جا

کجای جهان است مگر

که زمین

درسُرفه های خون وخاکستر

                             زمین گیرشده است؟!

**

کولیان!

کولیان آهن ومفرغ!

کولیان زمزمه-سفر-بوته های ذوب!

تاهرکجای جهان که می روید

این تاول بزرگ زمین را

                      حکایت کنید!

لينک

   سوخت،اماآفتاب شد(می شود)   

1

جوانه ای که میل رویش داشت

 وآرزوی نهال شدن ، سوخت ، اما :

حالاچه قدرپروانه ، برمدارگل سرخ

چه قدرخنده ی شبنم ، برگونه های ماه

وچه قدرستاره ی روشن ، آسمانِ باز ، پرنده های رها !

*

جوانه ای که میل رویش داشت

وآرزوی نهال شدن ، سوخت ، اما

میان خاکسترهاش

خورشیدشد (می شود)

بالارفت (می رود)

ودرقاب آسمان ،

            تاهمیشه ماند (می ماند!)

لينک

   بایدعاشق باشداینطورکه غمگین می نویسد!   

فاصله ای نمانده بود،

تنهایک قدم

تاگشودن معبرِ تاریک به نور،

رسیدنِ دست های متبرک به هم،

تنفس عطرماه وبابونه.

*

 

وتاچیدن آویزه های نور،

جشن آخرِ ستاره های شب،

گردن آویزِ ماه شدن.

*

 

فاصله ای نمانده بود،

تنهایک قدم

           تاماه شدن!

***

توان تو اما

تمام شد

          یک قدم مانده به...!

 

لينک

   توهیچ گاه دروغ نگفته بودی!   

رضا کاظمی

همیشه

وقتِ رفتن که می شد،می گفتی:

                             - تابه زودی...،خداحافظ

 

امااین بار

دست تکان دادی ازدور،گفتی:

                        - تاهمیشه...،خداحافظ

 

 

واین،

اولین دروغ توبود!

لينک

   شعری بلند،بداهه وناتمام...!   

ازدیوارکسی بالانرفته ام تاحال/که خورشید/این گونه سرک می کشد/این سوی دیوار!/ - چه می خواهی ببینی؟/گلیمی پاره و/اتاقی نخ نماازدندانه هایی/که شبیه کتاب اند؟!/*/خورشید/همیشه پشت به من طلوع کرده است/این رامادرم/وقت زایمانش/درگوش چپم زمزمه کرد/چراکه گوش راستم/دراختیارپدربزرگی بود/که هیچ گاه ندیدمش/هرچندگفته اند- شنیده ام/ همیشه تفنگی به دیوارخانه اش/خواب اسب می دیده و/سرداری که سرش را/به هیچ فروخت!!//حالا/ازدیوارخانه ای که ندارم/چه چیزرانگاه می کنی خورشید؟/دلی پاره را؟/که عمران به طنزوجدگفت:آی نسیم سحری/ - / یه دل پاره دارم می خری؟!/ این جاخبری نیست خورشید/برای کجایی که بخواهی ببری./هرچه هست،/قصه ای ست نخ نما/مثل دندانه های دیواراین اتاق!/باقی/هرچه-هرکه بودیاکه هست/رفته است/یاکه درراه رفتن/مانده است!/*/مادرم همیشه می گفت:/گلیم بخت کسی راکه بافتندسیاه.../اماباقی اش را نمی شنیدم/که میان دندان های مصنوعی ش/خردمی کرد،می جوید!/وگلیم مرا / وقتی بافتندکه/کلمه شدکتاب مقدسم/وشعر/دنیایی که هرچه می رفتم- می روم/ لامصب انگارآخرندارد/این دالان خاکستری ذهنم!/وسیاه بافتندگلیمم راگویی/سیاه/ سیاه/سیاه!/*/ - پسر/توراچه به عاشقی!/(این راکسی گفت که گویی/دلش به ماندنم رضابود)/عشق مگرسیری چند/معامله می شوددربورس های این شهر؟!//ودیدم معامله می شد/انگارراسته ی خیابان انقلاب را/بگیری، بروی/وکسی زیرگوشت زمزمه کند:/ سی دی،نوارهای جدیدبهداشتی/عشق های یک شبه،یک ماهه،/یک ساله هم اگربخواهی هست/بیاورم خدمت تان؟!/ - پسر/عشق،واژه ای فلزی- سیمانی ست دیگر/جنس واژه های شعرت را/عیارِعشق نزن!/بزن توکارِعشقبازی!!/ ومن/که گلیمم رنگ خوشی نداشت/عشقبازی هم نمی دانستم!/ مردکی که دوستم بودگفت:/نگاه کن! نگاه کردم:/کنارخیابان/ترددسکس بودو ران هایی که(به قول فروغ)/شهوت میان شان بیدادمی کرد./گریختم،/تادوباره برگردم/شعرراعشقبازی کنم/یاعشق راشعربازی!(چه می دانم!)/ * / پدرم گفت:/ - پسرجان/بیابنشین پشت این لاکردار/(ماشین لکنته اش راعرض می کرد!)/دنده بیانداز دانه ای فلان.../نان شبت را.../ ومن نمی فهمیدم/هیچ گاه هم نفهمیدم/که چنددنده برای رسیدن به واژه ای مقدس/بایدعوض کنم/(یابه قول او:چاق کنم!)// - نان شب؟/ کتاب بودوکتاب بودوکتاب/وتنهایی!/تنهابودم من/همان طورکه خداهست/بااین تفاوت که من/خدا نبودم/تاب بیاورم/اماخدا/ککش هم نمی گزید- نمی گزدازتنهایی! / * / هنوز/دارد سرک می کشدخورشید/حالی ش نیست حتا/که حالای نوشتن من/شب است!/اوکار خودش راخوب می داند/ومن/به کارخودم مشغول:/نشسته ام روی تشکچه ای چِرکتاب/خیال رافرستاده ام پی خیال/*/انگارداردباران می بارد/می شنوم صدای نم-بارشش را/بایدبازکنم پنجره ای راکه روبه خورشیدنیست./بازمی کنم/شمعدانی، خیس ازشب-بارش باران/کبوتربچه ای زاییده است/میان برگچه های خود./می لرزدکودکِ شمعدانی/کبوتربچه ای ست ترسخورده انگار!/هوای تازه/وآسمان بی ستاره/ورگباری که نامش باران است/خیالم را/بازمی آوردبه من:/ - چه آورده ای باخود/خیالکِ خیس خورده ام؟/ - داردبرای خودمی گرید/نه،داشت برای خودمی خندید/(می گریست؟می خندید؟باورکن نفهمیدم!)/حالاتوپی چه می گردی برایت بیاورم؟/تک درختی بید/که روزی زیربرگچه های آویخته اش/خندیده بودی/وکسی گفته بود:خُل؟!/یانیمکتی که جنگل رامعناداده بود؟!/پی چه فرستاده ای مراشاعر؟/ گفتم:هیچ!/بروبخواب،هواسرداست./گفت:اخوان می خوانی؟/ "زمستان" رایادکردم/ - نمی خوانم،زندگی اش می کنم!/ **/گفت:می توانی پابه پایم بیایی؟ بیا!/تلخندی زده گفتم:/کفش هایم،کفش راه های ناهموارند/وخودم/ازطایفه ی سخت پوستان!/اما دروغ گفته بودم/نرم ترازخود/سراغ نداشتم./رفتیم./میان راه،ازکوره راه های سخت هم گذشتیم./کفش هارادروغ نگفته بودم،اما/خودم راچرا!/ * / درازدحام بی کسی مانده ام/(خواننده تغییرزمان رابه حساب هرچه گذاشت،گذاشت!)/وکسی انگارروی قفسه های کتابخانه/جاخوش کرده است./ببینی منم که شبیه کسی هستم/مقابل خودم؟/یاکسی که شبیه ام شده است/وهمراه سال های تنهایی ام؟/ نگاه می کنَدَم، محزون:/ - شعری برایم بخوان!/می خوانم./هرچه عاشقانه برای خودسروده ام/برای کسی که شبیه ام شده است/ازحفظ می خوانم./چشم هاش رامی بندد/بسته است چشم هاش را/ومن حس می کنم پرنده ای/ برشانه ام نشسته است نرم./**/ درازدحام بی کسی/کسی دستم راگرفت./کوچه ها،سیمانی بودندهمه/وخاکستردروغ/ که می بارید./کودک شده بودم انگار/دست به دست کسی/(خواهری،مادری،خاله ی مهربانی به مَثَل)/که ازهراس گم شدن/باچشم های مضطرب/کوچه های وَهم و خاکستررا/می گذشت./ کودک بودم./کودکی باشقیقه های سفید/که هنوزسنگ تنهایی خودرا/بردوش می کشید/بردوش می کشد!/ / /آه!/ دلم چه قدرآغوش می خواست/وگرمای تنی که ازخودم باشد!/دلم چه قدرآغوش خودم رامی خواست/که درآغوشش بگیرم!/ وهیچ گاه نشد!/نشد که بروم بگویم:/من ازدیوارکسی تابه حال/ بالانرفته ام/پس چرابه رنگ خوش/نبافته اندگلیم مرا؟/پس چراهرچه می روم/میان راه چاه است وچاله/یاسنگی بزرگ/پیش پایم؟!/ونشدکه بگویم/این شهرلعنتی/هرچه را به دست آورده ام-می آورم به راست/ازدستم گرفته است-می گیردبه دروغ!/من چه بایدمی کردم،نکردم؟/بایدآیابه دروغ/راست هایم رامی فروختم/به بهای خورشیدی که همراهم است همیشه؟!/باید...

ناتمام.

دانلود شعر با صدای شاعر

لينک