بهاریه ها   

                                 

1-

سازت را

با بهار کوک کن

مرا

   با چشم هات !

 

2-

بهار

ادامه ی لب خند ِ توست

وقتی از سنگ های سرد ،

زمستان را

            پریده ای !

 

3-

بهار

گل نیست

شکوفه نیست

نه سبزه وُ

نه سفره ی هفت سین

 

بهار

تویی که هر سال

تکرار می شوی

تکراری اما ،

                نه !

 

4-

دستت را به من بده

پایت را

         به راه !

این راه

به بهار می رسد ،

وقتی از سنگلاخ ِ واژه ها

عبور می کند وُ

سرخ رود های شعر .

 

دستت را به من بده !

***

5-

بهار

و این همه دلتنگی ؟!

 

نه ،

شاید فرشته ای

فصل ها را به اشتباه

                 ورق زده باشد !

 

6-

بوی دل تنگی می دهم !

 

حتا بهار هم

پیله ی تنهایی اَم را

به روی پروانه هاش

                  نمی گشاید .  

لينک

   زنی که کُشتم ، اسم نداشت !   

       کُشتَمَش . به همین راحتی . البته راحتِ راحت که نه ، ولی به هر بدبختی بود ، راحت کُشتمش .

       دیروز عصر ، رفته بود آرایشگاه تا بیاید آماده شویم برویم میهمانیِ شام . دیر کرده بود . نگرانش شدم . نگرانش شده بودم ، گفته بودم با خودم : ببینی چه شده است میانِ راه ، نکند خراب شده باشد ماشینش ، مانده باشد کنارِ خیابان . توی پارک ، کاشته بودم کنار درختِ بلندِ کاجی که کُرک و پَرَش ریخته بود ، و کلاغ ها هم حتا رغبت نمی کردند بنشینند روش ، کارخرابی کنند . هی نگاه کرده بودم ساعتم را ، عقربه اش را ،که لامَسًب چرخ می خورد جلو چشم هام بی آن که او بیاید . تلفنش خاموش بود ، در دسترسم نبود تا چند تا از آن آبدارهاش حواله اَش- بارَش کنم ، و او جای عصبانیت- دندان غروچه ، کِیف کند بخندد غش غش و میانِ خنده هاش - غش کَردَناش ، بگوید : دارم می رسم عزیز ، دندان روی جگر فشار بده !

       فشارش داده بودم به خودم ، گفته بودم : خوشَت می آید این طور یا بیش تر ، که صدای استخوان هات را هم بشنوی؟ سر تکان داده ، خُمار کرده بود چشم های سگ دارَش را ، که یعنی اوهوم . یعنی بیش تر . بعد لب هاش را باز کرده بود از هم ، شهوت انگیزترین جمله ی عمرش را گفته بود : تمامم کن ! تمامش کن همین حالا ! که یکهو برق گرفته بودم ، رهاش کرده هُلَش داده بودم عقب ، عقب رفته توی چشم هاش سگ گیر شده ، فریاد کشیده بودم سرش : لکًاته ! بلند شو بزن به چاک تا چاکِ گاله اَم بیش تر باز نشده نزده خُرد و خاکشیرت نکرده لَشَت را نینداخته اَم توی کوچه . همان طور که برق مرا گرفته بود ، او را خشک کرد . بعد چهره اَش در هم فشرده شد ، چشم هاش گِرد ، خودش هیستریک . لرزه گرفت . پا شد مانتوش را پوشید - پوشیده ، زده بود بیرون که برود برای همیشه گور و گم کند خودش را . ولی نرفته بود . از درِ دیگری تو آمده با لباس هاش و آرایش اَش که عوض شده بود ، شده بود دیگری . جوری که بتواند- توانسته بود ساعتی بِکارَدَم زیر درختِ کُرک و پَر ریخته ی کاجی نزدیک به ، نه نزدیک نه ، دورتر ، حوالیِ خانه اَش ، و حتا تلفنش را خاموش کند-کرده بود رویَم ، توی چشم هام خندیده ، زیر گوشم گفته بود : مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد !

       کُشتمش . با همان کاردِ آشپزخانه ای که جهیزَش بود و هی به رُخَم کشیده بود جهیزیه اَش را از پنج سال پیش که : داده است از خارج ، نه ، خودش در سفری از خارج-حالا از کدام گورستان ، بماند- خریده ، کادوپیچ آورده گذاشته بوده توی انباریِ خانه ی مادر جانش تا روزی احمقی پیدا شود ببَرَدَش خانه ی خودش . و پنج سال پیش آن احمق پیدا شده آورده بود خانه اَش ، و پنج سال تحملًش کرده بود . تحملًش کرده بودم تا همین دیروز ،که با کاردِ آشپزخانه ی خودش کُشتمش . راحت بود . یعنی سخت نبود . فکر می کردم باید خیلی سخت باشد کُشتنِ کسی ، آن هم برای من که از کنارِ صفِ مورچه ها حتا ،کج می کردم می گذشتم نکند تا لانه نرسند ، بچه هاشان بمیرند از گرسنه گی . وقتی دیروز ، که دیگر شب - نیمه شب شده بود ، برگشت و مرا کارد به دست جلو درگاهیِ اتاقِ خواب مقابلِ خودش دید ، شوک زَدَش هوشَش را پراند . چشم هاش که بادامی بودند گردویی شدند ، گِرد و قُلُپًی زدند بیرون . گفتم حالاست که سگ هاشان را رها کند- وِل بدهد طرفم .

       چشم هاش سگ داشت که وقتی از درِ کلاسم تو آمد و نگاهم کرد تا اجازه ی نشستن بخواهد ، چشم هام را و تمام جانم را گرفتند زیرِ دندان هاشان ، جویدند . با دست اشاره کردم بنشیند . رفت نشست . نشست روی مبل پارچه ای اتاقم که ملحفه ی شیرقهوه ای رنگی انداخته بودم روش . روش نشست ، دست کشید به پُرزهاش گفت : چه خوش رنگ ! و جمله اَش آن قدر کِش آمد که میانِ گفتن تا رفتنش ، اخراج شده بودم از دانشگاه و محروم از تدریس ، خانه اَم را فروخته رفته بودم چند محله پایین تر به اجاره نشینی ، پدرم هم سکته زده خوابیده بود سینه ی گورستان ، ووو... گفت : چه خوش رنگ ! و زمان کِش آمد . زمان را کِش آورد و بعدش رفت . یعنی نرفت ، بیرونش کردم . انداختمش تو کوچه ، برود بنشیند رو مبلِ پارچه ایِ اتاقِ کسِ دیگری و دست بکشد به پُرزهای ملحفه اَش بگوید : چه خوش رنگ !

       دست هاش را جُفت کرده فشرده بودم میان دست هام گفته بودم : خوشَت می آید این طور یا بیش تر ،که صدای قِرِچ قِرِچِ شان را بشنوی؟ سرش را که روی شانه اَم خمانده بود بلند کرده ، چشم هاش را که سبز بود و سگ هم داشت دوخته بود به چشم هام گفته بود تمامش کنم ! نمی دانم چرا هرکه می آمد تو زندگی اَم می خواست تمام شود در من ، من اما می خواستم از آن نقطه آغاز شوم ، آغازش کنم؟

       زمان گذشت . زمان گذشته ، رسیده بود به یک سال قبل از پنج سالِ پیش ، که شروع شده آغازش کرده بودم . چرا؟ چون وقتی فشارش داده بودم به خودم ، وقتی نشسته بود روی مبل پارچه ای اتاقم ، وقتی دست هاش را فشرده بودم میانِ دست هام ، وقتی آمده بود پیش - رفته بود پَس ، وقتی چشم هاش سبز بود ، قهوه ای ،آبی ، سیاه ، ... ، خاکستری بود ، نگفته بود تمامش کنم و آغاز خواسته بود . من هم داده بودم بِش . آغازش کرده بودم ، شروع شده بودیم تا یک سال به علاوه ی پنج سال بگذرد و در این سال ها ، هی برود ، دیر کند ، نیاید ، بِکارَدَم زیر درخت های همه ی کاج های شهر ، اَخم کند ، حرف نزند ، پُرحرفی- وِرًاجی کند ، هی بنشیند روی مبل پارچه ای اتاقم که دیگر چوب هاش صدا می کنند ، بگوید : چه خوش رنگ ! و من هم هی بیندازمش بیرون ، برود ، اما از درِ اتاقِ خواب ، دفترِ کار ، کلاسِ درس ،...، بیاید تو ، سگ گیر نگاهم کند و بِکِشانَدَم این وَر ، آن وَرِ دنیا تا ... ، تا بِکُشَمَش .

       کُشتمش . با همان کاردِ آشپز خانه ای که جهیزش بود و هنوز پُزِ جهیزیه اَش مانده -ماسیده بود روی تیغه اَش . سخت نبود ، و اگر این را می دانستم ، همان فردای عروسی می کُشتمش . فرداش که نه ، یک ماه بعدش . حالا نمی دانم اگر پنج سال پیش ، یک ماه کسر ، قصدش را کرده بودم ، با چه می کُشتمش . شاید با دست هام که دست هاش را ، شانه هاش و خودش را فشرده بود ، و او خواسته بود اَزَم که تمامش کنم . نه ، آغازش کنم . تمامش یا آغازش؟ نمی دانم کدامش ،  یاکدام شان بود . به هر حال ، شاید با همان دست ها گلوش را حلقه کرده فشار می دادم - داده بودم و در حِینِ فشردن ، خفه کردن ، کُشتَنَش باز هم اَزَش پرسیده بودم - می پرسیدم : خوشت می آید این طور یا بیش تر ، که ...؟

       رفته بود آرایشگاه . رفته بودند آرایشگاه . دیر کرده بودند . کاشته بودَندَم زیر درخت های کاج ، کلاغ ها را گفته بودند رو سَرَم کارخرابی کنند . تلفن هاشان را خاموش کرده بودند . خواسته بودند اَزَم تمام شان کنم  قبل از آن که آغاز کرده باشم شان . گفته بودند : چه خوش رنگ ! رفته بود آرایشگاه ...

       و من کُشتمش . به همین راحتی . البته راحتِ راحت که نه ، ولی به هر بدبختی بود ، راحت کُشتمِ شان . با همان کاردهای آشپزخانه که جهیزشان بود و هنوز پُزِشان مانده - ماسیده بود رو تیغه هاشان ، کُشتمِ شان . نه ،کُشتمش !

    

       رضا کاظمی - اردی بهشت 85 - تهران

 

لينک

   شعر کوتاه   

       

 

دنبال ِ پناه می گردی

                    پرنده ی پَرخسته ؟

 

بیا !

آغوشم پناهگاه .

از باد و باران

پنهانت می کنم

                  میان ِ برگچه هام

اما

جان ِ گل سرخ ،

دل آشوبه ی آسمان که آرام گرفت

به هوای دیگری ،

                  دوباره پرواز نکن !

بیرون ،

چیزی نیست

               به انتظارت ، مگر

قراول ِ تفنگ ها وُ

                     سنگ پاره ها .

 (دانلود شعر با صدای شاعر)

لينک

   " پرنده ، فقط یک پرنده بود !"   

 

هوا گرم بود

پرنده اما

            سرد

( بال ها ، نگاه ، و صداش حتا )

*   

خورشید

          دلش لرزید

برایش آفتاب شد

                    تابید .

پرنده

جان گرفت .

به هوای جفت خود ،

در غبار ِ وَهم ،

                    پرید !                            

*   

فردا

میان آسمان

یخ بسته بود

با قندیل های سرخ

                      خورشید !

 

لينک