یک شاخه ارکیده برای تو   

پیشانی‌ش را چسبانده بود شیشه‌ی مغازه، دست‌هاش را هم قاب کرده بود دورِ صورتَ‌ش توو را نگاه می‌کرد. خیابان پُر بود آفتاب. روشن. تَهِ مغازه ایستاده بودم پشت میز، گل می‌پیچیدم برا زن جوانی که همه گل‌هاش گل‌سرخ بود. نگا دخترک کردم. نگا گل‌ها می‌کرد. اشاره کردم داخل شود، بیاید توو. توو آمد. زن جوان بیرون رفت. دخترک کنار در ماند؛ نگاش هم روو گل‌ها. هفت سال نه، هشت سال را داشت. مووهاش خُرمایی بود. مجعد. فرفری. مثل فرشته‌ها که توو آسمانِ باسمه‌ها - نقاشی‌های کلیسایی معلقَ‌ند. لباسَ‌ش شندره بود؛ صورتَ‌ش اما تمییز، شسته و گِرد و تپل. دلَ‌م براش رفت. گفتَ‌م - پرسیدم گل می‌خواهد؟ نگشت طرفَ‌م بگوید مثلن: ها. می‌خواهم. دلَ‌م گل‌هات را خواسته، براشان رفته. هیچ نگفت. فقط نگا گل‌ها می‌کرد. بِش گفتَ‌م یک شاخه بردارد به اختیارِ - انتخابِ خودش؛ میهمان من. فقط یک شاخه. چرخید طرفَ‌م نگام - نگا صورتَ‌م کرد و لب‌خند نشاند روو لب‌هاش و رفت میان گل‌ها گم شد. گفتَ‌م حالا یک شاخه رُز یا میخک برمی‌دارد می‌رود دیگر. به جایی‌م برنمی‌خورد. قیمت ندارند که. کمی بعد، از لا به لای گل‌ها پیداش شد. دیدمَ‌ش؛ و برق از سه فازم پرید. برقِ چشم‌هام رفت قطع شد. یک شاخه ارکیده‌ی پدر مادر دار توو دستَ‌ش بود؛ توو چشم‌هاش هم برق خوش‌حالی - شادی. گفتَ‌م چی بِش بگویم. حالی‌ش نیست چی برداشته، چی باس برمی‌داشت خانه خراب نشوم. شاگرد مغازه بودم. بدبخت. رفتَ‌م پیش ازش گرفتَ‌م گفتَ‌م: بگذار بهترش - خوشگل‌ترش را بِت بدهم بوو داشته باشد صفا کنی باش. از دستَ‌م کشید گفت: همین ارکیده را می‌خواهم. خودت گفتی به اختیارِ - انتخابِ خودم. نگفتی؟ می‌شناخت، می‌دانست چی برداشته پدر سوخته. گفتَ‌م: حالا چرا ارکیده؟ این‌همه گل هست این‌جا. گفت: برا این‌که ارکیده دوست دارد. گفتَ‌م: کی؟ دستَ‌م را - بالِ لباسَ‌م را گرفت کشید بُرد سمتِ در. در را باز کرد رفت توو پیاده رو. پِیَ‌ش رفتم. جلوتر، یک ویلچر بود که تووش دختری با لباس عروسی نشسته بود. نگام را پُر کردم علامت سؤال ریختَ‌م توو نگاهِ دخترک. گفت: عروسی‌ش است. با یکی مثل خودش. خواهرم است. بِش قول داده بودم برا عروسی‌ش یک شاخه ارکیده بخرم.

نگام را اَزَش گرفتَ‌م انداختَ‌م پایین، کمی مکث کردم؛ بعد برگشتَ‌م توو مغازه.

دی‌ماه 88  ؛  تهران

لينک

   چند شعر کوتاه، و یک داستان   

1-

هرچه بیش‌تر می‌خواهمَ‌‌ت

                            دورتر می‌شوی.

برگرد؛

قول می‌دهم

               دیگر دوستت نداشته باشم!

2-

زنده‌گی دارد عکس می‌چرخد

و تو را

دورتر و دورتر می‌کند.

*

کاش زبان چرخ‌دنده‌ها را می‌دانستم!

3-

دوستت دارم

اما طاقتِ گرمای نفس‌هام سخت است؛

آب می‌شوی!

 

***********************************************

زنی توویِ سرم حرف می‌زند

     توو سرم صدایی اِکو می شود. زن است صدا. اَزَم می‌خواهد؛ می‌خواهد اَزَم مشت‌هام را گره کرده بکوبَ‌م دیوار، دیوار بریزد. می‌گوید اگر مُشتَ‌م را محکم - با قُوَّت بزنم می‌ریزد. می‌گوید نگران هم نباشم چیزی‌ش - چیزی‌م نمی‌شود. می‌کوبم. چیزی‌‌‌‌م نمی‌شود، دردم نمی‌گیرد؛ دیوار هم از جاش تکان نمی‌خورَد نمی‌ریزد؛ فقط چند فروو رفته‌گی تووش پیدا می‌شود. صدا، صداش را بالاتر، اکوتر می‌کند - می‌بَرَد، می‌خندد توو سرم. سرم را به دَوّار می اندازد. حالَ‌م را غثیانی می‌کند. تهوع. می‌خواهم بالا بیاورم روو دیوار، روو صدا، که سایه‌اَش روو دیوار است خودش توو سرم. نه، خودش روو دیوار است سایه‌اَش توو سرم. نه، سایه‌اَش...، اَه چرا این‌طور می‌شوم. سرم می‌چرخد حولِ گردنَ‌م. گردنَ‌م درد گرفته است. سرم می‌چرخد، می‌چرخانَم - تِلو می‌دهم سرم را به چپ به راست. می‌خواهم - می‌خواهد صدا را پرت کند از خودش بیرون. خودش را، سایه‌اَش را، همه چی‌ش را؛ و خلاص. تندتر سرم را می‌چرخانم؛ شاید این‌طور سرش گیج بزند - بخورد، خودش را از من پرت کند، از دالان‌های ذهنَ‌م بیرون بیندازد و؛ خلاص. آسوده. خوابِ راحت می‌خواهم. بی‌صدا. بی‌سایه‌ی صدا روو دیوار، توو سرم...

( ادامه ی داستان )

( مجموعه شعر "هنوز بوی عاشقی میدهم" را از اینجا دانلود کنید )

لينک

   داستانک: پسرک آینه بود یا من؟   

          

ایستاده بود زُل زده به کوپه‌های قطار که به سرعتِ برق از جلوش می‌گذشتند می‌رفتند بروند توو تاریکی‌ِ تونل از دیدش پنهان شوند. پاش روو خطِ قرمز بود. بِش گفتَ‌م، سرش داد - یَشَر کشیدم برگردد عقب، بالَ‌ش نگیرد به بالِ قطار سووت شود بخورد به دیواره‌ی تونل سرش بِپُکَد خون بپاشد همه‌جا را که برق انداخته بودم گند بزند، رییس ایستگاه را هم بدبخت کند. هیچ نگفت. حتا نگشت طرفَ‌م نِگام کند بگوید: به تو چه ربطی دارد؟ تو کی هستی اصلن؟ رفتَ‌م جلو با دسته‌ی تِی زدم به پاش. تکان خورد. انگار برق گرفته باشَدَش. برگشت طرفَ‌م. نوجوان بود. بچه سال. دوازده سیزده را شیرین داشت. گفتَ‌م: نشنیدی این همه روضه که خواندم برا تو بود؟ گفت: تو چه‌قدر حرف می‌زنی؟ چه‌قدر جمله‌هات را کِش می‌دهی طولانی‌شان می‌کنی؟ چشم‌هام قُلُپّی زد بیرون. کم مانده بود مردمک‌هاش - تیله‌هاش بیفتند کفِ سالن قِل بخورند بروند بیفتند توو چاله - خطِ ریل. شبیه خودم حرف می‌زد خدانَدار! درآمدم با غیظ گفتَ‌م: باشد، کوتاه می‌گویم. گفت: خُب، بگو. انگار فیلم را برگردانده باشم اولَّ‌ش؛ دوباره با دسته‌ی تِی زدم به پاش گفتَ‌م: عقب! سرم داد - یَشَر کشید، گفت: چه خبرت است می‌کوبی به پام، پام زخم می‌شود هُول بَرَم می‌دارد تِلو می‌خورم بالَ‌م می‌گیرد به بالِ قطار سووت می‌شوم می‌خورم به دیواره‌ی تونل، سرم می‌پُکَد خون می‌پاشد همه‌جا را که برق انداخته‌ای گند می‌زند، رییس ایستگاه را هم بدبخت می‌کنی ها؟ برق‌گرفته شدم. کمی بعد؛ از خودم درآمدم رفتَ‌م جلو. مثل مجسمه ایستاده بود. انگار سنگ. دستَ‌م را بردم به هوا صورتَ‌ش. تکان نخورد. پلک هم نزد. انگشتام را کشیدم به گونه‌هاش مووهاش لباسَ‌ش. همه‌جاش. پسرک، پسرک نبود؛ آینه بود!

آبان88

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

( مجموعه شعر"هنوز بوی عاشقی می دهم" را از اینجا دانلود کنید )

لينک