بی‌خود می‌کند بهارْ بی تو بیاید!   

1-

بهار

چیزی بدهکار تو نیست

وقتی چشم‌هات

به آنی،

      هزار پرده رنگ عوض می‌کنند!

2-

بوویِ شیرینی می‌دهد بهار.

ببین!

کاج‌های تلخ هم

                 این‌را فهمیده‌اَند.

3-

باز کن این قفلِ یخ‌زده را لامَسَّب!

می‌خواهم برایت بهار بیاورم

4-

آمده‌ای

بی‌آن‌که بهار را بیاوری.

حالا جواب این‌همه عاشق را

                    چه کسی خواهد داد؟!

5-

تقویم کهنه شد اما

                   بهار نیامده است هنووز.

این‌طور که نمی‌شود؛

باید خودم پیِ آفتاب بروم!

6-

بهار را

        نه تو می‌آوری، نه پرنده‌ها.

منم که هر سال

از شانه‌های زمستانی‌آت

به فراخوانیِ آفتاب

                    بالا می‌روم!

********************************************

مصطفا حسن زاده، دوست طنزنویس و خوش صدای مشهدی، صدای خودش را  اینجا و رووی یکی از شعرهای قدیمی ِ من ِ بنده خدا امتحان کرده! 

 ********************************************

چند بهاریه از رضا کاظمی را اینجا بخوانید

یک داستان از رضا کاظمی را در پایگاه ادبی متن نو بخوانید

یک داستان دیگر را از اینجا بخوانید

مجموعه شعر هنووز بووی عاشقی می دهم را از اینجا دانلود کنید

لينک

   چند شعر کوتاه - و یک داستان کوتاه   

                                      

                             ( کاشی قدیمی- پتینه شده - رضا کاظمی )   

 

 1-

همه چیزت به من می مانست

اِلّا چشم هات.

آه ؛ اگر چشم های تو را داشتم!

 2-

از خواب پریدم

مادرم گفت: کودکت زیبا خواهد شد!

آن شب،

زنی در رؤیای من از خواب پریده بود

که عجیب،

           شبیه تو بود!

 3-

فردا

تو را خواهم دید

و حالا هرچه می کنم خوابم نمی برد.

با آفتاب نسبتی داری؟

*****************************************************

 

داستان کوتاه: عزیز کُرده

برای حسن اسفندیاری

گفت: بزنی می‌کُشمَ‌ت. هرجا بروی - باشی برام فرق ندارد - نمی‌کند. پیدات می‌کنم چاقوو را تا دسته... نگذاشتَ‌م حرف‌هاش - تهدیدهاش را که بلوف هم نبودند تمام کند، گفتَ‌م: بایست عقب، می‌زنم هزار پاره‌اَش می‌کنم، هیچ غلطی - گُهی - شِکری هم نمی‌توانی بخوری - بکنی. گفت: گفته باشم، نگویی نامَردی کرد عزیز کُرده، نگفته زد ناکارِمان کرد رفت توو کوه و کمر گوور و گم شد - کرد خودش را، و مرا - خانواده‌م را - نومزادم را بدبخت بی‌چاره. گفتَ‌م: اوووَه! چه خَبَرَت است؟ ریلِ قطار راه انداخته‌ای با حرف‌هات - چاخان‌هات؟ می‌دانستَ‌م چاخان نیست - نمی‌کند؛ اما حرفَ‌م را نسنجیده پرانده بودم به هواش، او هم روو هوا گرفته کرده بودش خوون، ریخته بود توو گوش‌هاش صورتَ‌ش همه جای جانَ‌ش. سرخ شد. داغ. تا بیاید کاری - دست از پا خطایی بکند زدم سازش را، سازش را زدم - کووفتَ‌م به دیوار سیمانی. نه، کووباندم به ستونِ سیمانیِ میانِ اتاق. شکست. گرومپی - دَرَقّی - چَرَقّی صدا کرد، کاسه‌ش ترکید. قاچ خورد. تَرَک، برقی تا نزدیکای دسته‌ی ساز رفت؛ شکافت. انگاری - شبیه - مثلِ هندوانه‌ی سبزوار یا چه می‌دانم، هندوانه‌ی صَلِّ عَلایِ تُپُل که چاقو بیندازی سرش قِرِچِّ شیرینی بکند؛ تا تَه برود دهان باز کند بخندد بِت. همان‌طور...

ادامه داستان

لينک