روسپی خانه ای در من است !   

                                                                                            

چه خبرت است در را شکاندی ، از پایه -  بُن در آوردی. آمدم ، آمدم. دم پایی هام را لنگه به لنگه کرده اَم پام می روم سمت در حیاط ، آن طرف باغچه ی گل سرخ. هر جا نشاء ، قلمه یافتم -   خریدم -  هدیه گرفتم آوردم چپاندم توش ، توش پُر شده ست گل. بِش می گویم باغچه ی گل سرخ. صاحب خانه خوشش آمد -  می آید ؛ می آید خودش گاهی آب پاشی هم ، آب هم می دهد باغچه م -  باغچه ش را. آمدم خدانَدار ؛ دارد می ریزد تو شلوارت این طور که وِل کنِ کوبه نیستی؟ بلند گفته اَم -  می گویم بشنود راه نرود رو اعصابم. می دانم تا در را باز کنم ترکیده گند زده به باغچه م -  خودم.

باز می کنم. ایستاده پشتِ در. خَدَنگ. با چهره ای آرام. انگار او نبوده داشته در را از پاشنه در می آورده. نگاش می کنم. یک لحظه. بعد چشم هام را -  نگام را سُر می دهم می اندازم پایین زُل می زنم به دم پایی هام که لنگه به لنگه دارند آبرو ریزی می کنند جلوش. شَرموک می شوم. عرق هم می کنم -  می ریزم. شُرِه شُرِه. حتمی گونه هام هم شبیه -  مثلِ دو تا گل سرخ ، سرخ شده اند.

بفرماش می زنم. می زنم کنار خودم را از جلوش ، داخل شود بیاید تو.

لب خند را چند لحظه ای می شود که چسبانده به لب هاش. لب هاش را کِش آورده ، گونه هاش را چال انداخته ، چشم هاش را خط کرده که یعنی: لب خند. زبانم رفته چسبیده به کامم ، دهانم خشک شده از بُزاقی که معلوم نیست تو کدام سوراخی فرو رفته. گریپاچ می کند زبانم. حرفم را نصفه نیمه می رساند بِش: بفرمایید تو نسرین خانم. بفرما را قبلاً زده -  پَرانده اَم به هَواش ، اما انگاری نگرفته ست که دوباره می پَرانم. با تَه خنده - پوزخنده ای می گوید: شما خوب هستید مهران خان؟ اَه ! همیشه این تاپاله را می چسباند آخرِ اسمم دِقَّم بدهد -  می دهد. دِقَّم را می ریزم تو خودم حرفی بِش نمی زنم. زیبا مانده هنوز لاکردار. زیباتر از دخترش پروانه حتا ، که زنم است. شهوت را می شود هنوز تو لب هاش سراغ گرفت ؛ که بازشان می کند از هم می گوید: پروانه ی من کجاست؟ بال هاش را نکنده باشی. دارد تلخ می شود نگاش. خجالت خجالت می گویم: غلط کرده شِکَر خورده باشم. مگر پروانه ی بی بال هم می شود. تلخ می شود نگاش -  لب خندش -  لب هاش هم به حتم. می شود زُقّوم -  تریاک -  زهر ، که اگر بخوریش قورتش بدهی ، تا آن جایت را می سوزاند ، پدرت پدرجدت را هم می آورد جلو چشم هات بال بال بزنند.

زنیکه را نمی دانم چند لایه دارد. اوایل که پروانه را تور انداخته شکار کرده بودم برا خودم ، رفتار -  کردارِ مقبولی داشت. نسرین را می گویم. می گفت نسرین صداش کنم. خانم که می چسباندم دُمَش ، اَخم هاش می رفت تو هم ، ابروهاش تو چشم هاش - یکجورهایی که نمی شد ، نمی شود توصیف کرد - و می گفت: بَدَم می آید کسی این طور صِدام بزند. پیرم می کند خانم اگر تَهِ اسمم باشد -  بچسبد. خدایی پیغمبریش هم ، جوان و لَوَند بود -  هست. تو خیابان اگر می رفتیم قدم می زدیم سه تایی ، جایی پارکی هر کجا که می شد ، می دیدندمان فکری می شدند بگویند -  می گفتند زنم است ؛ پروانه هم حتمی خواهر زنم. بدم نمی آمد زنم بود اگر. مدتی که گذشت از داماد شدنم ، رفتارهایی از خودش نشان داد ، داد خودش را دَم پَرِ صحنه ، و تیاترش -  نمایشش شد دِرام ، خودش سلیطه. سلیطه گی هم می کرد. شیطانی هم روش. شیطانی ش را نمی دانستم من ، پروانه می گفت -  گفته بود برام. گفته بود ازش آتو ، نه ، مچش را چند باری گرفته که افتاده دست و پا ، اکبر نفهمد. شوهرش. بابای پروانه. پدر زنم ، که بعدها کلاه قُرُمساقی گذاشت سرش ، سرش را انداخت پایین ، راش را گرفت رفت ؛ بی صدا گور و گم کرد خودش را.

کشیدم کنار خودم را از جلوش ، جلوش باز شد. با تلخی -  زقومی -  زهرماری که تو جانش نشسته به وَرجَلا وَرجَلا انداخته بودش از تو ، راه افتاد سمت زیرزمین. زیرزمین می نشستیم. عجله عجله که پایین می رفت پله ها را ، سرش گرفت پیشانیِ در ، هَوارش رفت آسمان و صدای جیغش با فحش ها لیچارهای کوچه -  خیابان -  چاله میدانی که بِش نمی آمد اصلاً ، گند زد به هوای حیاط. اصلاً فِکرت نمی رفت این رکیک ها از میان آن لب ها که نیمه باز بودند -  هستند همیشه و آماده -  حاضر به یراق تا شیره شان را بچکانند جانت را خودت را داغ کنند ، بیرون بریزد. بریزَدَت به هم ، اعصابت را خودت را گُه مالی کند وقتی می شنوی شان. می شنوم حرف هاش را که به پروانه می زند -  می گوید. می گوید: بدبختِ پدرسگ ، جات این جاست تو ، که توش زندگی کنی -  می کنی؟ بابای قُرُمساقت گذاشت گم شد - گم کرد خودش را رفت به درک ، خوشش باشد که ندید -  نمی بیند این وضع توست. تو سگدانی چپیده ای ، یعنی زندگی می کنی؟ با این کلپاسه هم تو همین جا می خوابی؟ ( کلپاسه را به من می گوید ؛ لکاته ) ، غلت که  می زنید - بزنید رو هم ، سرت می خورَد دیوار ، تاب برمی دارد می شکند که. دیوار که می شکند -  بشکند سرت را ، بچه ت چه در خواهد آمد ، بدبخت؟ شکسته -  بسته -  مشنگ ، هان؟

بالای راه پله ، مات زده -  بُرده ایستاده ام. کاری اَزَم برنمی آید. ترس دارم اَزَش. اَزَش حساب می بَرَم - می بُردَم همیشه. به پَروپاش نمی شود پیچید. می پیچانَد آدم را با حرف ها ، لیچارهاش. بعد دیدم - می بینم دست پروانه را گرفته می کشد ؛ که یعنی پاشو از این قبرستان -  گورستان برویم ، برویم خانه ی خودم. مانده بودم - مانده ام بروم پیش ، جلوش در بیایم دست و بالِ پروانه را بگیرم رهاش کنم باز هم برام بپرد ؛ یا بمانم سرِ پله ها مثلِ بُزِ اَخفَش نگاش کنم کارش را بکند ، گورش را گم. می دانستم - می دانم جلوش ظاهر شوم ببینَدَم پاچه م را می گیرد ، واوِیلا می شود اوضاع احوالم.

یک ساک پروانه یکی هم نسرین انداخته دوشش ، بالِ زنم را گرفته از پله های نمور می آیند -  آمدند بالا. خودم را تیز و تند از جلو چشم هاش -  میرغضب هاش کشیدم کنار چپیدم تو جایی ، سوراخی ؛ یعنی ندیدم تان. نیستم. مُرده ام اصلاً. می روند. رفتند. به همین راحتی دستِ زنم را گرفت بُرد با خودش.

چمباتمه -  قمبرک زده تکیه به دیوارِ سردِ سیمانی نشسته ام تو تاریکی ، چه کنم چه کنم را کاسه ی گدایی کرده گرفته ام دست. « دست به دنبکِ هرکی بزنی صِداش می رود تا هفت خانه آن طرف تر. » این را نسرین گفته بود برا پروانه ، آن هم وقتی گیرش انداخته ، مچش را گرفته مشتش را باز کرده بود. بعد که زَنَک بیش تر ترس بَرَش داشته بود راپورتش را به اکبر بدهد ، دست به هوای دنبک من هم بلند کرده زده صِداش را در آورده بود. در آورده بود پرونده ام را ریخته بود جلوش که: نگاه کن دختر احمق! و دختر احمقش هم نگاه کرده ، مچش را دستش را وِل داده بود برود باز هم استخوان های اکبر را هنوز تو گور نرفته ، بلرزاند آب کند گوشتش را ، کلاهِ زن جَلَبی هم بگذارد سرش. پروانه گفته بود بِم. پرونده ام را گفته بود که نسرین جلوش باز کرده - گشوده - مفتوح گذاشته بود تا ورق هاش هوا بخورند برا خودشان. بِش گفتم... ، چی گفتم که حالا یادم نیست - نمی آید؟ یادم نمی آید حالا ؛ حالا که چمباتمه - قمبرک زده تکیه به دیوارِ سردِ سیمانی نشسته ام تو تاریکی ، چه کنم چه کنم را کاسه ی گدایی کرده گرفته ام دست.

دست انداخته بودم پدر سگ. نسرین را می گویم. شبی زده بود سیمِ آخرش را پاره کرده پروانه را واداشته بود زیرِ زبانم را بِکِشَد. بِکِشَد نگفته هام را بیرون ، بفهمد من هم شبیه مادرش کج کج می روم راست راست نشان می دهم. از مادری ش هم کم نگذاشته ، مایه گذاشته بود ، غلیظ. پُرملات. چاک دریده بی پروا بِش گفته ، گفته بود با من هم بوده ، بام خوابیده. حالام اگر رهاش کند وِلَش بدهد آبروی نداشته اَش پیشِ اکبر را بخرد براش ، سه ماهه ای که اَزَم بار گرفته ، می اندازد و خلاص. شیطان دو زانو می نشست جلوش درس می گرفت اَزَش. آن شب استخوان هام را لرزاند حرف هاش که پروانه نقل کرد. حالا بیا عَلَمِ کج شده را راست کن که: قصه جای دیگری ، نه ، آب از جای دیگری گِل شده ، گِل و لای و لجن از من نیست ؛ مادرِ خدانَدارش پاشیده روم. کُشتیارش شدم تا صبحِ آن شبِ شوم که گوش بگیرد ، بِخَرَد حرف هام را به راست ، بفروشد خُزَعبلاتِ نسرین را به مُفت. گوش نگرفت احمق. نخرید. نفروخت. پیش از سپیده - روشنا ، خسته شدیم. نفس بُر. خواستم ازش زن و شوهری - جُفت بخوابیم تو جامان ؛ پشت کرد بِم رو به دیوار خوابید. بیدار که شد ساکِ سفری ش را پُر کرد لباس ، راهش را گرفت رفت خانه ی مادر جانش. سه ماه نشده - نگذشته برگشت خودش به تمنا - پوزش که: ریگِ بزرگ به کفشِ نسرین بود - بوده است.

زورم نمی رسد - نمی رسید ، توانم کم بود خانه بگیرم پنجره داشته باشد به باغ ، باغش هم بزرگ که تیر اگر بیندازی برود بخورد به سنگی دیواری آن سوی باغ ، صِداش را نشنوی. کارمند ساده بودم. هستم. اداره ی پست. چقدر درآمد داشتم مگر؟ نداشتم خانه بخرم ، اجاره کنم حتا. زیرزمینِ خانه را اجاره کردم رفتیم چپیدیم توش ، بغ بغومان را راه انداختیم ببینیم آخرش چه می شود. می شود - می شد یک روزی شبی آیا از زیرِ پتو - ملافه - لحاف مان ، یک دو توله ای پس بیفتند ، بیفتند بیرون ، زیرزمین را بگذارند سرشان؟

داشتیم زندگی مان را می کردیم برا خودمان. اما زنک مثلِ آبِ اِماله هی می رفت می آمد چوب تو سوراخ مان ، سوراخ سُنبه های زندگی مان می کرد می جورید می کاوید ببیند چیزی دندان گیره ای برا دَم تَقِه هاش یافت می کند بزرگ کند بکوبدش تو سرِ پروانه و گاهی هم چشم سفیدی - بی حیایی کند زُل برود تو چشم های خجالتیم لیچار بارم کند؟

مدت ها می شد که تشت رسوایی ش افتاده بود از بام. باکی ش نبود دیگر چه غلطی - گُهی می کند می خورد ؛ تنها می خواست مرا بکوبد پروانه اَش را آزاد کنم پَر بدهم سمتش بردارد ببرد تعلیمِ سلیطه گی ش بدهد. لاکردار دست بردار نبود. زنم زیبا بود - هست ، البت نه به زیبایی لَوَندیِ خودش. اما بَرو روش طراوت - جوانی دارد. ولی نسرین ازکف داده -  داشت می داد. هرچند هنوز هم می توانست -  می تواند شهوتِ مردها را ، مردها را از مسیرشان کج کند سمتی که می رفت می رسید به خانه ای که شده بود دیگر ، دیگر شده بود روسپی خانه.

من چه می توانستم بکنم؟ مادر زنم بود. بگویم - می گفتم نیاید خانه اَم؟ با دخترش حرف -  گویه - گپ نزند؟ بیرون نَبَرَدَش هواش عوض شود آفتاب بخورد خشک شود نم و نای استخوان هاش؟ می آمد ، پچ پچ می کرد ، من ذلیل می شدم. می آمد ، فحش فضیحت ناسزا می داد ، من بی عرضه ، ناتوان می شدم. می آمد می رفت. می رفت دوباره برگردد زیرِ پای پروانه را شُل کند بِکِشَد بیندازد تو خطِ خودش. و انداخت.

در را باز کردم روش. در را باز می کنم روش. رو لب هاش که نیمه باز ، شکفته ست ، لب خند داشت - دارد امروز. با خودم می گویم -  گفتم امروز سردماغ است ؛ کبکش خروس ، خروسش قناری می خوانَد. یکجور خوشحالی دوید تو رگ هام که: امروز آرام است ، طوفان نخواهد شد. بفرماش زدم. بفرماش می زنم. می گوید: شما خوب هستید مهران خان؟ دقم داد با خانی که مثل تاپاله چسباند دُمِ اسمم ، اسمم را گُهی کرد. سراغ پروانه ش را گرفت - می گیرد می گوید: بال هاش را نکنده باشی. جوابش را که دادم شروع کرد تلخ و تریاک شدن. از جلوش کشیدم کنار خودم را. رفت داخل حیاط. باغچه ی گل سرخ را ندیده گذشت. از پله ها که خواست پایین برود ، برود زیرزمین ، سرش گرفت پیشانیِ در ، دَرَقی صدا کرد. هَوارش را بُرد هوا ، لیچارهای کوچه بازاری ش را هم مثل تکه های گُه چسباند به آسمانِ حیاط. رفت داخل. سرِ پله ها نشستم فالگوش. نه ، ایستادم. یک ساعتی حرف زد. فحش -  ناسزا گفت ، داد. مرا ، شغلم ، خانواده م ، زندگی م با پروانه را تحقیر کرد ، نکبت خواند ؛ و سرِ آخر بالِ زنم را گرفت - می گیرد از پله ها بالا می آیند می روند. رفتند. پروانه حتا نکرد نگاهی بیندازد ببیند کُجام ، حرفی بزند ، چیزی بگوید. خداحافظی ای ، حلال بودی ای. هیچ. مثل گاو انداخته بود سرش را پایین ، جلوش را نگاه می کرد - کرد ؛ و پشت مادرجانش رفت. درِ حیاط با صدای وحشتناکی توی گوش هام به هم خورد بسته شد.

حالام نشسته ام تو تاریکی ، چمباتمه - قمبرک زده ، تکیه به دیوار سردِ سیمانی و چه کنم چه کنم را کاسه ی گدایی کرده گرفته ام دست...


رضا کاظمی

اردی بهشت 88  تهران


لينک

   شعر کوتاه   

 


1 -


عشق ،

پروانه ای بود

که پشتِ دریچه ی چشم هات ،

                            می پرید.

*

تقصیر تو نیست اگر

                         ندیدی اَش !

2 -


کسی نیست.

با خیال خود

قدم زده ام تا این جا !

3 -


به سویم اگر دست دراز کنی

شاخه هام

سَر خَم می کنند برایت ،

اَنارهام

می شکفند

لب خند می شوند.

اما دست هات کوچک اَند

                             عروسکِ پارچه ای !



(  نمایشگاه بین المللی گل و گیاه در پارک گفتگو ، دیدن دارد. )

لينک

   چند شعر کوتاه   

1 )

میانِ دست هام

به خوابِ بوییدن رفته است

                                نارنج .

*

کِی بیدار می شوی

دوباره بیاویزی از شاخه هام ؟!

2 )

تمامِ سرنوشتم

یک درخت وُ

چند لکه ابر بود

در فنجانی واژگونه

              از قهوه ی چشم هات .

*

هرگز ننوشیدمت !

3 )

رفته ای

و من هر روز

به موریانه هایی فکر می کنم

که آهسته و آرام

گوشه های خیالم را می جوند .

تا بی "خیال" نشده ام

                          برگرد !

4 )

پرنده ،

از روزنِ نور گذشت

آزادی اَش را پر کشید .

تمامِ حجمِ قفس

              ماند برای من !

5 )

( برای تو )

نه آن سلامِ ساده

              به وقتِ طلوع

نه این غروبِ اَخم آلود

به وقتِ سلام !

...

نه ؛

این طور نمی شود از تو نوشت .

باید به آفتاب بگویم

تو را دوباره طلوع کند !   

لينک

   یک قصه ی ساده ، یا : اینجا که دراز کشیده ام یعنی مُرده ام !   

شبی که زدم شیشه شان را شکستم هیچ فکر نداشتم ، نمی کردم امروز را ببینم خوابیده -  دراز شده باشم -  شده ام میانِ چارتِکِه چوب که به قاعده ی من بریده ، میخ و پرچ شده ؛ و منتظر بمانم بیایند بردارند بگیرند رو سرشان ، به سرشان بکوبند دوبامبی و زار بزنند تا برسند کنار تَلِ خاکی که گویی سِقطِ جنینِ گوری باردار است. و صدایی هم جُدا -  سَوا -  فالش بخواند: ای کشته ، کِرا کُشتی تا کشته شدی زار .                                                                       

دراز شده ، دراز کشیده ام رو کفه ی سرد و چوبیِ تابوت که روزنه ای از سقفش ، دقیق و عدل آفتاب را می پاشد رو صورتم که زیرِ پارچه ی مرحمتیِ کتان ، وارفته ، ماسیده است ؛ و توی چشم هام که باز مانده رو به سوراخِ آسمانِ چوبی م. صداهایی هم می شنوم. زار و نزار. آشنا ، روشنا ، خویش و غریبه.                                                                                                    

آن شب ، شبِ چارشنبه سوری بود ؛ و وقتی تمام شد ، ته کشید ، و خاکسترها  نشستند جای آتش ، دختر پسرها هم رفتند بخوابند خواب ببینند ؛ من ایستادم -  ایستاده بودم صُلب و سخت با پاره آجری ، سنگی در دستم -  مشتم. نمی دانم حالا چه بود ، آخر این ذره های نور چشم هام را پُر کرده اند اخگر و صداها هم که تودَرهَم و ضجه وار روی پرده ی گوش هام آرشه می کشند. کسی هم قرآن ، فَبِاَیِ آلاء می خواند انگار ، که به حتم پول گذاشته اند کف دستش ، بخوانَد بَرام ؛ بَرام عاقبت بخیری بخرند. گویی ، انگار این قاری هرچه غلط -  قاطی می خوانَد ، مرا یک راست مستقیم می بَرَد بهشت محشور می کند با حوری هایی که روی خاک ... ، خدایا توبه!               

ایستاده بودم ، شده بودم مجسمه ، سنگ. سنگ هم تو مُشتم داشت خُرد می شد از فشاری که بِش می آوردم ، آورده بودم. آورده بودم بالا ، برده بودم پشت و زورم را هم قلمبه کرده ریخته بودم تو بازوم و ... شَتَلَق. ریخته بود پایین صداش مثلِ آبشار از قابِ پنجره شان و رفته بود آسمان جیغ هایی که ضجه بودند مثل همین ضجه ها که گوشم را آزار می کنند اذیت می دهند. کمی ماندم سرِجام . نه به اختیار ؛ به مسخ شده گی ، مبهوت ، برق گرفته گی ، شوک یا هر کوفت دیگری ، که سیخ ایستانده بودم پشت به دیوارِ رو به حیاط شان. حیاط شان کوچک بود ، قدِ یک کَرتِ سبزی. هزار سال گذشت انگار . نه ، انگاری که یک قرن ؛ بعد از جام کنده شدم. شبیهِ گلوله. شبیهِ گلوله ای شدم که از شصت تیری -  تپانچه ای در کرده و تا ماشه را چکانده باشند رسیده مُخِ طرف را پاشانده باشد به دیوارِ سیمانیِ پشتش و خون پنجه شده ، شَتَک زده باشد ؛ پیش از آن که فکرش به گلوله -  تپانچه -  به مرگ رسیده -  برسد ، و تِر زده شلوارش را هم گُهی کرده باشد از ترس. ترس داشت می پُکاندم از تو ؛ بیرونم اما آتش بود که گُر گرفته می دویدم ، و تا برسم سرِ کوچه ، دیدم -  حس کردم میانِ پاهام داغ شد . خیس . بعد هم یَخَم گرفت. لرز هم کردم از سرماش که داغ بود اول ، باد که بِش خورد ، زمستان شد میانِ پاهام.                                   

حالام که این جا خوابیده ام میان چارتِکِه چوب و منتظرم بیایند بردارند بگیرند رو سرشان ببرند ، زمستان است. آفتابی هم که از روزنه ی این سقفِ کوتاه ، عدل می پاشد تو چشم هام که باز مانده اند ، زورش تنها به همین چُس روزنه می رسد و به من ، که دست هام را هم نمی توانم بیاورم بالا حایل چشم هام کنم نسوزند. می سوزند چشم هام. کاش می شد رهاتر می بستند بندهای این کتانِ تبرک شده را که یک راست و به حول و قوه ی این قاری می خواهد بِبَرَدَم فردوس. شُل تر می بستند کاش ، تا بتوانم باز شوم -  کنم خودم را ، بچرخم به چپ یا به راست ؛ نه ، اصلا دَمَر بخوابم. راحت. مادر می گفت: دمر نخواب ، شیطان می آید سراغت. می گفت: شِمر هم دمر می خوابید. جای دیگری هم از شمر کمک می گرفت ، می ترساندم و لرز به جان و تنم می انداخت: همیشه توی توالت که می رفتم -  کوچکی هام -  وقت برام غنیمت می شد ؛ سرپا می شاشیدم ، آب پاشی هم می کردم در و دیوارش را. وقتی می فهمید ، کتک جای خود ، نصیحتش می شد گرفتن - پیچاندنِ گوشم و جمله ی: شمر هم ایستاده کارش را می کرد. خدا نور به قبرش ببارد ، بِبَرَدَش -  بُرده باشَدَش بهشت ، کنار حوض کوثر. خیلی حسرتش را داشت.                           

سر کوچه ماندم. ماندم چه کنم ، کدام طرف بپیچم کسی جلوم در نیاید ، تو چشم هام زُل نرود بفهمد قصه ام چی بوده ، بعد چشم هاش را بیاورد -  بِسُراند از صورت مسخ شده ام پایین تا برسد به بوی شاش ، به خیسی و بزند به خنده -  لیچار. پیچیدم به راست. تا کوچه ی بعدی راهی نبود. انداختم توش. تَهَش را درآوردم که می خورد به جاده ی خاکی -  کامیون رو. ایستادم کنارش -  حاشیه اش دست بلند کنم جلو کامیونی تریلری را بگیرم سوارم کند بِبَرَدَم. ولی دستم رو هوا ماند ، بعد برگشت تو جیبِ خیس و لزجِ شلوارم. برگشتم. برگشتم ببینم چه غلطی -  گُهی کرده -  خورده ام وقتی سنگ را ، آجر را کوبانده ، شیشه ی قَدیِ خانه شان را ریخته ام پایین. یعنی هوا بَرَم داشت برگردم ببینم آیا درست و عدل زده ام آن جا که می خواسته ام همیشه بزنم یا دستم وارخطا رفته ، سنگ خورده به قاب پنجره و کمانه کرده شیشه را پاشانده. برگشتم. ترس ، جانم را داشت از قالبم تهی می کرد. رسیدم. کوچه غلغله ی شام بود و ضجه ی جگرخراشِ زنِ همسایه. زنِ همسایه ، مادرِ مُنیر بود که داشت خودش را می کشت. می کشت برا دیگری که کشته -  مُرده -  فنا شده بود. این را فرداش فهمیدم. این که جای مادر منیر ، زده ام منیرِ بیچاره را ناکار کرده - پرانده ام.                                                                                                 

قصه مان ، قصه ی ساده ای بود: منیر را می خواستم ، نمی داد. همین.                                

تو کوچه ، تو خیابان ، تو صف نان ، هر کجا که می دیدمش می شدم موی دماغش ، آویزان و سِریش ، که دخترش را می خواهم ؛ او هم همیشه ، انگار که بخواهد مگسی -  پشه ای -  چیزِ مزاحمی را از جلو چشم هاش دور کند ، دستش را جرینگ جرینگ بالا می آورد ، می آورد جلو صورتش تکان می داد به چپ به راست و می گذاشت النگوهاش برق بزنند ، چشم حسودها کور شود ، بعد اَخم می ریخت تو چشم هاش پیشانی ش ، و تمام چهره اش را مُچاله می کرد ، دهانش را باز ، و یک مشت حرف های تکراری می ریخت ازش بیرون. گوش نمی دادم بِش. حرف هاش را نمی شنیدم ، که معنا -  مفهوم شان را می دانستم. یک کلمه: نع! غلیظ و پُرمَلات. انگاری حکم خدا -  پیغمبری بود و غلط نَباس می شد -  بشود -  نمی شود.                                          

دارم تکان می خورم. بلند می شوم. بلندم می کنند از خاک ، انگار. انگار آفتاب هم از روزنه ی سقف چوبی م کشیده کنار خودش را ، جاش را داده به ابرها. صدای ناله -  شیون -  زنجموره ها بالا گرفته پرده ی گوش هام را خراش می دهد. کسی بلند فریاد می کند: به حقِ لااله الاالله ، بگو لااله الاالله. و فریاد -  صداهایی هم باش همراه می شوند همراهی ش می کنند می گویند: لااله الاالله. مردک انگار خوشش آمده از صدای جیغش که دوباره پرده ی آسمان ، ابرها و گوش مرا با هم یک جا چاک می دهد پاره می کند. تخم هاش را انگار کسی گرفته باشد تو مشتش و فشرده چلانده باشدشان این طور که حنجره پاره می کند می دَراند گلوش را. گویی حالا دارم رو موج می روم. گاهی نرم و گاهی تند که سرم از کف چوبی ، خودش را می کوبد -  کوبیده می شود به سقف. مانده ام اگر بشکند سرم ، خون ریزی کند چه خواهد شد ، خواهم کرد.                        

زنیکه آخرش هم در می آمد درس نخواندن ، رها کردن ِ مدرسه م را تو رُخم می کشید و از منیر می گفت که پیش افتاده اَزَم ، می خواهد -  می خواست دانشگاه برود ، دکتر ، مهندس یا هر کوفت دیگری بشود ؛ بشود زنِ دکتر ، مهندس یا هر کوفت دیگری. پدرسگ ، نمی کرد حتا شرط بگذارد برام ؛ که درسم را بخوانم تمام کنم اگر ، و گُهی بشوم برا خودم ، منیر را می دهد بِم. اگر شرط می گذاشت -  گذاشته بود که نخوابیده بودم حالا تو این قوطیِ تنگ و تُرُش با روزنه ای -  سوراخی کوچک ؛ و رو موج سوار نبودم بشنوم صدای مردک را که از فشارِ جایی ش فریاد می کشد -  بکشد جیغش را و کسی دیگر از جای دیگری صداش را بیندازد سرش که: ای کشته کِرا کشتی تا کشته شدی زار ؛ و رو دست ها نمی رفتم سمت تپه تپه های خاک که انگاری از دهانِ گوری بیرون ریخته ، جا باز کرده اند برا بلعیده شدنم. اگر شرط می گذاشت - گذاشته بود ، حالا منیر هم نخوابیده بود زیرِ سنگ. شده بود زنم ، خودش هم مادر زنم. شاید تا حال تُخم و تَرَکه ای هم راه انداخته بودیم. چندتایی بچه و...،که نگذاشت. شرط را می گویم.                                       

دستم مورمور می شد که طوری ، جایی ، زَهری که داشتم ، جمع کرده انباشته بودم تو چشم هام دست هام ، تو دلم ، سرم ؛ بِش بریزم و خلاص. و ریختم . ریختم ، اما دستم وارخطا رفت ، سنگ کج کرد شیشه را پاشاند تو سر و چشم منیر ، که تا بیمارستان هم نرسید طفلک. این را هم فرداش فهمیدم. فرداش که دوباره آمده بودم سرک بکشم خبر بگیرم ، بعد هم بروم خودم را گور کنم بچپم توش. و هنوز داشتم می فهمیدم ، که دست هام یخِ شان شد از سرمایی که فلزِ دستبندِ پاسبانی به جان شان ریخت ؛ و معلومم هم نشد  ، نفهمیدم خدا نَدار، کدام گوشه پَسَله ای خودش را پنهان کرده -  شده بود . میان فهمیدن ، نفهمیدن آن قدر معلق ماندم تا رسیدم - رساندَندَم پای چوبه. به همین راحتی. حالام دارند رو دست می بَرَندَم طرفِ آن تپه تپه ها تا بخوابانَندَم تو یکی از سوراخ هاش و فاتحه.                                                                                     

هنوز رو موج سوارم. هنوز فکرهام شناورند. هنوز به منیر فکر می کنم و به مادرِ سگ مصٌبش فحش می دهم. هنوز صدای جیغ کسی را که تحت فشار، برایم عاقبت به خیری گدایی می کند می شنوم ؛ و صدای دیگری را که دل سوخته دَم گرفته: ای کشته کِرا کشتی تا کشته شدی زار. و هنوز تا برسیم ، برسانند تابوتم را ، وقت هست. هنوز تا بگذارَندَم رو تَلِ خاک ، نمازم را به کمرشان بزنند ، بعد بلندم کنند سُرَم بدهند تو مُغاک و دستی شانه ام را سفت بچسبد تکان تکان بدهد تلقینم را بخواند ؛ وقت هست. و هنوز تا دستِ بریده -  قلم شده ای ، تکه سنگ های تختِ لَحَد را بچیند رُوم و اتاقم بشود ظلمات ، خودم محشور با خودم ؛ وقت دارم. وقت دارم و هنوز می شود از این روزنه ی خسیس ، آسمانی را دید که راستا و پهناش قدِ همین سوراخ است برام ؛ و هنوز می شود اَزَش پرنده ای را دید که می پرد و شاید هم کلاغی را.                                              

هنوز به قدرِ یک عمر ، وقت برام مانده!                                                                       

 

رضا کاظمی                                                                                                         

فروردین 88 -  تهران                                                                                             

لينک