نقطه چین...   

 نقطه

نقطه

نقطه چین...

نقطه چین ها را بگیر، بیا، برس به نقطه ی آخر:

دکمه ی پیراهنی

که زیر ِ آفتاب ِ ناجور

افتاده بر سنگ فرش ِ خون.

*              

نقطه

نقطه

نقطه چین...

نقطه چین ها را بگیر، بیا، برس به دکمه ی پیراهنم

بازکن، ببین:

میان ِ سُرخی ِ گل های سرخ

چه آرام خوابیده ام !

***

( داستانی از رضاکاظمی را در سایت اثر بخوانید )

لينک

   سرزمینم، یک پارچه «توفان» است!   

1-

چه غمگین می گذرند این روزها !

این روزها

که بهای عشق،

              یک گلوله است.

بهای گلوله،

             یک پشیز!

***

2-

«پوشال»ها اگر

              هیاهو می کنند،

چه باک!

سرزمینم

یک پارچه «توفان» است!              

 

لينک

   کمی حرف، گلایه؛ چند جمله ی عاشقانه!   

توی دلم گفتی: دوستت دارم؛ دوستم داشته باش! من هم شروع کردم به دوست داشتنت. راه می رفتم، دوستت داشتم. حرف می زدم، دوستت داشتم. سر سفره ی غذا، توی صف اتوبوس، توی کوچه که می پیچیدم، توی خواب که می خوابیدم و خواب می دیدم؛ همه جا دوستت داشتم. دیگر به چیزی غیرِ دوست داشتنت فکر نمی کردم. فکرم بوی دوست داشتنت را گرفته بود، حرف هام، دست هام، نوک انگشت هام حتا، وقتی می نوشتمت، شعاع نگاهم، وقتی می دیدمت، لب هام که به خواب بوسه می رفتند؛ و نفس هام حتا، بوی دوست داشتنت را می دادند/ ... /  توی دلم دوست داشتنت را می خواستم. می خواستم ببینم وقتی شروع می کنی به دوست داشتنم، وقتی دوستم داری، چه شکلی می شوی؟ زیباتر؟ شکفته تر؟ چشم هات آیا به دوست داشتنت لبخند می زنند؟ دست هات مور مور می شوند دست هام را پیدا کنند بگیرند سفت فشار دهند بگویم: آخ دختر! شکستی ش که؟! توی دلم همین طور راه می آمدم طرفت تا ببینمت. دوست داشتنت را می خواستم توی دلم ببینم - داشته باشم. / ... / حالا یادم می آید قدم که می زدم -  می زنم، با قدم هام می شمارمت. شاید قدم هات را، حرف هات -  حرف هام را، شاید صِدات -  صِدام را؛ با موسیقی و زنگ خاصی که داشت - حالا اما نمی دانم باز صِدام زنگ دارد؟ خش دارد؟ گرما وُ... ، دارد یا نه؟ صِدام را دیگر نمی دانم. نمی شناسم. نمی شنوم خودم حتا - ؛ راه که می روم می شمارمت. می شمارم چند بار پرده ی گوش هام به جمله ی کوتاه ِ « دوستت دارم » لرزیده ست؟ چند بار نگاهت را به شوق دیده ام که توشان برق خاصی بوده باشد؟ برقی که بگوید، بام حرف بزند. چند بار لرزش شانه هات را دیده ام که بخواهند چیزی را، بُغضی را بتکانند از خودشان؟ چند بار گوشه ی لب هات را دیده ام که به تمنای بوسه ای لرزیده -  شکفته - از هم باز شده باشد؟! / .../ می شمارم قدم هام را، و شهر را زیرِ پاهام تمام می کنم، و دوباره از سر می گیرم که این بار کوچه هاش را که می روم، شمارشم درست از آب در بیاید . این بار راه رفتنم طعم دیگری داشته باشد./ .../

توی دلت گفتی : دوستت دارم، کاری بکن! و من نفهمیدم چه کنم که تو توی دلت خواسته بودیش. ندانستم توی دلت در ادامه ی: « دوستت دارم ، کاری بکن! »، چه کاری گفته - خواسته بودی اَزَم که یاد نداشتم و نکردم. الفبا را تازه داشتم می گذراندم، تو اَزَم اِنشا می خواستی! اَزَم نوشتنِ جملاتی که حروفش را هنوز نمی دانستم می خواستی. ندانستم چه باید می کردم که نکردم./ .../ می خواستم آینه باشی برایم؛ بگویی کجا را کوچه غلط می روم، کج می کنم از کنارت رد می شوم؟ که درست کنم، هماهنگ کنم قدم هام را. می خواستم برایم آینه ای می شدی خودم را ببینم در تو. زشتی هام را، زیبایی هام را، کج و کوجِ نگام را ووو ، و من هم آینه باشم برات. / ... / چه کردم این همه زمان را که گذاشتم بگذرد، و بروم تا کمی مانده به قله ای که می گویند «دوست داشتن» است، «عشق» است، و نرسیده  سُر بخورم پایین، پایین تر از جایی که شروع شده بودیم حتا؟ و هی سردم بشود و دستی نباشد بیاید بگیرَدَم آغوش؛ آغوشم را بخواهد، دست هام، چشم هام، بوسه هام را بخواهد؛ بِخَرَد به مِهر، گرم شوم./ ... / و حالا اما هی سردم می شود. سرد، سرد، سرد. آسمان شروع کرده ست به آشکار کردن آفتابش. آفتابش شروع کرده ست به گرم کردن زمین و همه و همه و همه را؛ اما من، من اما سردم است./ ... / زمستان بود، ( یادت هست ؟ ) هوا سرد، زمین برف و یخ، و من؛ سردم که نمی شد هیچ، دست هام گرمای اضافی هم داشتند برا دست هات که می گفتی همیشه سردشان است، تا ریشه های استخوان./ ... / و من، دست های استخوانیت را چه قدر دوست داشتم! و رَگ های آبی - بنفشش را؛ که چیزی را توی خودشان راه می بردند به سرعت، وقتی نوازش، وقتی بوسه می شدند بر لب هام./ .../ وقتی آفتابِ رنگ پریده از روبه رو می تابید، ما اَزَش گرم تر بودیم، و گرماش می دادیم، و خجالتش: " تو هم آفتابی این همه، که رَمَق نداری؟! " ( توی دلمان بِش می گفتیم و می خندیدیم ). گنجشک بودیم برای هم، ( یادت هست - می آید؟ ). گنجشک بودیم، گرم تر از خورشیدی که زور می زد بگوید خورشید است برای مان و نبود./ .../ زمستان سرد بود، دل مان گرم. توش چیزی بود، حرفی بود که مُدام رگ هامان را برای عبور گرما باز نگه می داشت. چه بود توی دل مان؟! تو بگو! بگو من اگر توی دلم می گفتم دوستت دارم، توی دلِ تو چه می گفتم؟ خودت توی دلت چه می گفتی وقتی نگات می کردم؟ و توی دلم چه می گفتی وقتی نگام را می دزدیدم ؟! ....

( ادامه دار است این قصه ی تلخ، اما شیرین! یا شیرین، اما تلخ! )

لينک

   امروز تولد تو است.   

 1-

طلوعت چه زیباست

وقتی ساعتِ قرار

تولد تو باشد

        کنار عقربه ی خورشید !

2-

امروز تولد تو است.

ستاره های نگاهت را

بگو ببارند ،

زمین، نمیرد از تشنه گی.

3-

امروز تولد تو است.

از خوابِ سوسن ها

                      بیدار شو !

دسته گلی از باغچه ی هیاهو

برایت آورده ام.

4-

امروز تولد تو است.

سی و یک بهار

به سکوتِ سوسن ها گذشت

باقی را به من ،

به هیاهوی گنجشک ها ببخش !

5-

امروز تولد تو است، اما

این شمع ها را کسی نیست...

این بادکنک ها، ریسه ها ،

این کلاه های قیفی را کسی نیست...

نه، کسی نیست.

تنها منم، با خیالِ تو.

*

بایست کنار پنجره ،

به من نگاه کن ،

بگو: س س س سیب.

تیلیک!

***


تولد تو است امروز

ولی من هیچ هدیه ای برایت ندارم.

نگاه کن!

دست هایم خالی وُ

                      - دلم پُر.

پس بی خیال!

 

لينک

   شعر کوتاه   


1-

هنوز بوی عاشقی می دهم

بوی کاج

عطر یاس.

ابرها هنوز

از رؤیاهام می گذرند

پرنده ، تو ، بادبادک ،

                         من می شوند

بعد

تکه تکه ، پراکنده ، می روند.

*

هنوز بوی عاشقی می دهم

اما، دیگر هیچ کجا

           کسی منتظرم نیست!

2-

ابرها را

پنجره سیاه کرده است

ماه را

       ابرها

آسمان خانه را

                 ماه.

*

باید بروم.

بروم برای ماه بخوانم

بیدار شود از شب

                    روز کند ؛

شاید بخواهی بار دیگر

 از پشت ابرها

پنجره ام را طلوع کنی ،

                           خورشیدکم !  


لينک

   تو واسَم فقط یه عبور بودی!   

                            

                   ( تابلوی فوق با سرمشق ابراهیم حقیقی ساخته شده )


توو کوچه پس کوچه ها یه راه باریکه هَس که توش آب میره ، گاهی زلال گاهی چرک ، دیدیش نه؟ من اولِ اون راه باریکه بودم. تو چشمه ش سَر و چِش می شُسسم تمیز بشم پاکیزه بشم بندازم خودمو توو جریان آبی که میومد از جلو خونه تون بگذره بِرِه. تمییز بشم پاکیزه بشم وقتی نیگا درِ خونه تون می کنم بعدش چشامو میارم بالا ، پرده ی اتاقت که میفته ، سرخ بشم لبو بشم داد بزنم: آی لبو داغه ؛ از خنده غَش کنی پرده رو بزنی کنار دس تکون بدی بگی: خُلِ خدا ، الانه که زِمِسسوُن نیس ، یه چی دیگه بِرفوش. منم بگم: چَشم خانومی ، بگو چی بِرفوشم برقی میرم میگیرم میریزم توو دومنِ پیرَنَم میارم داد میزنم. که خنده توو چشات برق برق بِشه سفیدیشم رنگِ صدف. بعدش بگی: کرم ابریشم نیس توو بازار؟ دلم کرم ابریشم خواسسه برگ توت بریزم جُلُوش بُخُورِه چاق بشه چله بشه پیله و پروانه بشه ؛ نیس تو بازار؟ خب ، تمییز بِشَم وقتی بُدُّو بُدُّو توو جریانِ راه باریکه میرم سر کوچه وُ یه جعبه کوچولو کرم ابریشم میخرم میارم دمِ خونه تون داد میزنم: آی لبو داغه ، نه ببخشین ، داد میزنم آی کرم ابریشمی اومده بُدُّو زنبیلتو بیار لبو داغ بِبَر. ها؟ پاکیزه بشم وقتی میشنُفی ، خنده هات غش غش میشن پَس میُفتی ؛ منم باهات میخندم وِلو میشم کفِ آسفالتِ کوچه ؛ بعدش میگی: بِذا طناب بندازم ببندیش بکشم بالا ببینم کِرماش خوبن؟ نمیشه که بیام پایین ؛ بیام پایین که دیگه شاهزاده نیسسم ، تازه بابامم بفهمه تیککه بزرگم تیککه کوچیکمه ؛ منم نیگات کنم ، غش غش بخندم. خب ، بایَس تمییز بشم پاکیزه بشم ، نه؟

آه خانومی ، تو فقط واسَم یه عبور بودی. یه عبور که ، از اون راه باریکه هَس که توش آب میره ، گاهی زلال گاهی چرک ؛ باهام سوار شدی اما نصفه راه پیچیدی جایی موندی. ولی مَنو جریان با خودش برد. هنواَم داره میبره!

رضاکاظمی / 4 خرداد 88  

 

لينک