پسرک، شده بود تُنگ شیشه ای!   

                            

          ( ماهی ها - رضاکاظمی - مداد رنگی - از روی دست یک نقاش چینی )

***

 پسرک، شده بود تُنگ شیشه ای!

دست کرد تووی ِ تنگ، ماهی ِ قرمز را گرفت، مُشت کرد آورد بیرون. هَوار کشیدم سرش: رهاش کن بچه! رهاش نکرد. ماهی داشت توو مشت اَش جان می کَند. دُم اَش از کونه ی مُشتِ پسرک زده بود بیرون، تندتند تکان می خورد بال بال می کرد. دوباره فریاد کردم: تا نزدم پس ِ گردن اَت، پدرت مادرت جَدّ و آباءَت را نیاوردم جلو چشم هات، حیوان را وِل اَش بده برود خدانَدار؛ دارد جان می کَنَد. رهاش نکرد وِل اَش نداد. با چشم هاش که برق ِ خوشحالی تووشان پُرشده بود، شده بود خیره ی تووش و تَقَلّایِ ماهی. بعد، گشت طرف اَم، سرش را آورد بالا نگام کرد. توو چشم هاش مردمک هاش چیزی بود که زبانم گرفت گریپاچ کرد نگشت دیگر دوباره چیزی بِش بگویم. سرم را انداختم پایین زُل رفتم به کفش هام تا برود.

یک قرنی باید گذشته باشد وقتی سرم را دوباره آوردم بالا ببینم کاش رفته باشد؛ و کاش چشم هاش مردمک هاش که تووشان چیزی بود خیره اَم نباشد. بود. نرفته بود پسرک. ایستاده بود جلوم شده بود مجسمه: یک تُنگِ شیشه ای ِ بزرگ؛ و ماهی ِ قرمزی که یک قرن پیش داشت توو مُشت اَش دست اَش جان می کَند؛ توو سینه اَش نزدیکای قلب اَش آزاد و خوشحال برا خودش چرخ می زد.

***

( داستان تازه ای از رضاکاظمی را در سایت اثر بخوانید )

لينک

   چه کودکانه دروغ می گویی! ... چه بی رحمانه باور می کنم!   

 ( این شعرها مدتی قبل از این ایام ِ غمگین، سروده شده اند؛ چرا که این روزها، هیچ حال و حوصله ی عاشقانه سُرایی در من نیست! )

1-

این بار که آمدی

خودت را در چشم هایم بریز

                      شاید دیگر ندیدمت!

قراری هم اگر بود،

پای گهواره ی شعرهام.

2-

کشتی ها

در هیچ بندر مه آلودی توقف نمی کنند.

 

می خواهم لنگرم را بردارم؛

پیش از آن که

در آسمان مه گرفته ی چشم هات

راهم را گم کنم.

3-

در شعرم

سیگاری آتش می زنم

تا آخرین رؤیام را

-زنی که می خواستم کتاب هایم را بنویسد-

دود کنم!

4-

برای از تو گذشتن

به هیچ چیز

             نیاز ندارم

فقط چشم هایم را می بندم

و می گذرم!

5-

باد

تو را با خود می بَرَد

رهات می کند

گیسوهات را بپیچی بر آفتاب

                         رنگین کمان شوی.

من

آسوده بر ساحل می نشینم

فقط نگاهت می کنم!

************************************

( داستانی از رضا کاظمی را در سایت اثر بخوانید. )

لينک

   کارت پستالی که هیچ وقت نرسید!   

 

تو می دانی چه قدر مانده تا غروب؟

چه قدر مانده تا مرگ؟

تا مرگ کنارم چمباتمه بزند

نامه ی نخوانده ی تو را بگیرد

زمین بگذارد و ...؟

*

آیا تا غروب مجال خواهم داشت؟

آیا چند کارت پستال دیگر

برای بهاری که نیامده

                           می توانم بنویسم؟

*

صدای ریزش ثانیه های سنگی

بر خراش شیشه ها می آید.

*

تو می دانی چه قدر مجال هست

برای دیدن آخرین لب خندها؟

و آیا

این لب خند تو نیست

که پاشیده است

               بر حجم دود و انفجار؟! 

( از مجموعه شعر: ماه در حوض ِ بی ماهی )

لينک

   ببخشید که این روزها پُر از شعرم!   

گوش کن پسرم!

زمانه رو به دگردیسی می رود،

از بازی ِ بچه های خاک آلود

تا بازی ِ آدم بزرگ های خیرخواه (!)

*

برای بچه های کوچه

تفنگ یعنی دو انگشت ِ چسبیده به هم:

                                          کیو ، کیو

برای آدم بزرگ های یقه بسته (!)

یعنی لب خند مقابل فلاش ها و دهان های باز!

***

گوش کن پسرم!

برای بچه های خاک آلود

مرگ یعنی روی خاک غلتیدن

پلک بستن.

برای آدم بزرگ های...

برای بعضی آدم بزرگ ها

یعنی...

یعنی می شود این ها همه خیال باشد

و صبح که بیدار شدم،

به جای خاک ِ سرد،

در آغوش گرمم خوابیده باشی؟!

 

( داستانی از رضاکاظمی را در سایت اثر بخوانید )

لينک