شعر کوتاه ، و داستان: آشوب طلب!   

١-

پرنده ای میان چشم هات بود؛

حالا نیست.

دیگر چه گونه بنویسمت؟!

2-

بووی ِ مانده گی گرفته ام.

قایقم می شوی به دریا بزنم؟

3-

دیگر نمی نویسمت.

هرکس به چشم هام نگاه کند

تو را خواهد خواند!

******

 

داستان کوتاه: آشوب طلب!

 

     چشم هام را بستَ م، ماشه را چکاندم. مُخ اَش پُکید. افتاد. پخشِ زمین. به روو.

     اسلحه را گذاشته بودم روو شقیقه ش، فشار داده گفته بودم: راه بیفت. حواسَ ت هم فکرت هم نرود بخواهی جار بکشی، جَر مَنجَر راه بیندازی نیمه شبی مردم را مأمورین را بِکِشی توو کوچه خیابان که: می خواهد بِکُشَدَم. جانی است. خلاصَ م کنید از دستَ ش. بُهت زده بود. رنگ از رووش - رُخَ ش پریده، سفید شده بود. میتِ سرِ پا. آسمان هم مهتاب بود. قرص کامل. زیر نور ماه شده بود کافور. نه، شده بود پودرِ رخت شویی انگار، که عرقَ ش شُرِّه کرده از پیشانی ش، شده بود حباب حباب، برق می زد. اسلحه را از شقیقه ش برداشته گذاشتَ م - گذاشته بودم پشتَ ش. میان کتف هاش. هُلَ ش داده بودم جلو. راه افتاده بود. زبانَ ش بند آمده قفل شده بود. گریپاچ. کوچه سکوت بود. روشن بود. گفته بودم از کنار دیوار برود. سایه روشنا، تاریک تر است؛ مرگَ ش دیرتر می رسد، می تواند بیش تر فکر کند به گُهی - لجنی که آن سال ها خورده - پاشیده بود به سر و رووم، به زنده گانی م...

ادامه ی داستان را اینجا بخوانید

لينک

   شعر کوتاه   

١-

هرجا برسم

روی زمین می خوابم،

                            کولی وار.

شاید از آن جا گذشته باشی!

2-

بیا به جای شمردن ِ ستاره ها،

قدم بزنیم.

دیرتر خواهیم مُرد!

3-

در یلدای شب ِ چشم هات

گم می شوم آخر.

شمعی روشن کن!

4-

تو را در آغوش می گیرم،

آفتاب

       می میرد از حسرت.

5-

ریگی اگر به کفشَ ت نبود

این همه شن زار

پیش پایم چه می کند؟!

*

این بار اگر آمدی

کفش هایت را بتکان!

6-

تنهایی تو را می شکند،

در شاخه های من بپیچ،

باد را

       غافل گیر می کنیم.

لينک