خدا را چه دیده ای؛ شاید...   

1-

سال‌هاست

خدا را گم کرده‌اَم؛

در سیاهیِ چشم‌های تو!

2-

رَدِّ پای خدا را هیچ‌کجا نمی‌بینم

مگر روویِ دفترِ شعرهام.

چه شاعرِ کافری هستم من!

3-

در باغِ آرزوهایم

گُل کرده است خدا،

من اما هنووز

حیرانِ شکوفه‌های کاغذی‌اَم

که شکفته‌اَند لابه‌لای گیسووهات!

4-

در کوچه‌ای تاریک و بی انتها

                              گُم شده‌اَم.

اما چه باک!

وقتی دری از این کوچه

              به خانه‌ی تو باز می‌شود.

5-

انگار اولین سنگ را

من پَرانده باشم

            به‌هَوای آن روسپیِ بزرگوار؛

چرا که همه‌ی عُمر

در پناهِ عاشقی

               بی‌گناه مانده‌اَم!

6-

پدر بزرگ

خدا را در گووش‌هایم تزریق کرد؛

                                        و مُرد.

تو که آمدی

خدا به‌قَهر از من رفت.

سعدی گفته بود وُ

من گووش نگرفته بودم

که "دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند!"

لينک

   دیگر از حرف های عاشقانه خسته اَم!   

1-

بیا برویم.

صنوبرهای این باغ

قلب‌های‌شان را در باد تکانده‌اَند.

2-

باید حواسَ‌م را بیش‌تر جمع کنم.

آن‌قدر جاذبه داری

که تا بندِ کلمات را شُل می‌کنم

تنهام می‌گذارند

                دورِ تو جمع می‌شوند!

3-

باید یاد بگیرم تنهایی‌اَم را پنهان کنم.

حالا از تو شاید بتوانم،

ولی از مهتاب

وقتی هر شب پشتِ پنجره‌اَم کشیک می‌دهد،

                                            نمی‌دانم!

4-

گفتم: ببین چه برف قشنگی!

بیا کمی قدم بزنیم.

گفت: در این سرما و سووز

هیچ ‌احمقی؛ عاشقانه قدم نمی‌زند!

از قولِ آن شاعرِ تُرک، با خودم گفتم:

حالا بیا و عشق را باور کن!

5-

دیگر حالَ‌م از حرف‌های عاشقانه به هم می‌خورد،

وقتی هر شب، توویِ شیشه‌ی سردِ مانیتور،

باید به چشم‌های سردِ شیشه‌یی‌ت زُل بزنم

و بگویم: دوستت دارم!

6-

عاشقانه‌هام را باید نگه‌دارم

برای وقتی‌که دیگر نیستی.

حالا هرچه می‌نویسم

توویِ دلَ‌ت می‌خندی، و می‌گویی:

چه شاعر احمقی‌ست این مرد!

لينک

   داستانک : دو پنجره اُمید   

داشتم ماشینِ عرووس گل می‌زدم که صدای پیر و لرزانی زیرِ گووشَ‌م گفت: پسرم، بامبو هم داری؟ سرم را برگرداندم آوردم بالا طرفِ صدا و نِگاش کردم. پیرزن دوباره سؤالَ‌ش را تکرار کرد. گفتَ‌م: ها، مادر. داریم. خوبَ‌ش را هم داریم. نرمه لب‌خندی روو لب‌هاش نشست و چشم‌هاش هم که عجیب ریز و کوچک بود برق برقی شد. گفت: بامبو خاصیتَ‌ش چی هست؟ همان‌طور که نِگاش می‌کردم گفتم: برا خانه‌تان شادابی می‌آورد. نشاط. امید به زنده‌گی؛ نه که رنگَ‌ش سبز است. گفت: پس بی‌زحمت ده شاخه بِم بِدِه. چشم‌هام گرد شد. یعنی تعجب. گفتَ‌م: ده تا؟ اَدای خودم را درآورد: ها، پسرم، ده تا. رووبانی که بلاتکلیف مانده بود توو دستَ‌م چسباندم دست‌گیره‌ی ماشین و گفتَ‌م: باشد ولی حالا که دستَ‌م بند است. شاگرد-کارگر هم که ندارم. میانِ حرفَ‌م درآمد گفت: با گلدانِ شیشه‌اییش لطفن. گفتَ‌م: دیگر بدتر. چشم‌های ریزش را ریزتر کرد، کمی هم تعجب ریخت تووشان گفت: چرا؟ گفتَ‌م: برا این‌که ندارم. باس تهیه کنم براتان. گفت: خُب؟ گفتَ‌م: هیچ. شما آدرس بدهید، کارِ ماشین عرووس تمام شد همه را با هم براتان می‌آورم درِ منزل تقدیم می‌کنم. چشم‌هاش برگشتند به حالِ سابق. آرام گرفتند. خوشحالی ریخت تووشان و کمی هم روو لب‌هاش. گفت: خیر ببینی پسرم. بعد آدرسِ خانه‌ش را داد؛ و رفت.

***   

از ماشین پیاده شده زنگِ خانه‌ش را زدم. طول کشید تا بیاید. آمد. در را باز کرد. تعارف کرد بروم توو، فنجانی چای میهمانش. نه نیاوردم. حسَّ‌م بِش خوب بود. داخل شدم. گلدان و بامبوها را گوشه‌ای گذاشتَ‌م نشستَ‌م. چای آورد، توو استکان‌هایی با اِنگاره‌ی نقره‌ای. کمی بعد گفت: اگر زحمتی نیست گلدان و بامبوها را برام بگذار روویِ رَفِ پشتِ پرده. گفتَ‌م: روو رَف؟ پشتِ پرده- پنجره؟ روو به کووچه؟ گفت: ها پسرم، روو به کوچه. گفتَ‌م: چرا؟ آخر، چیز...، گفت: لطفن. بی اختیار پا شدم گلدان را برداشتَ‌م بُردم کنار پنجره، پرده را زدم کنار، گذاشتَ‌م روو تاقچه‌ش. داشتَ‌م بامبوها را مرتب می‌کردم که نِگام رفت به هوا بیرون. کووچه. یکهو لرزم گرفت. موور موور. پشتِ پنجره، روو به رووی خانه‌ش، خانه‌ای بود با پنجره‌ای بزرگ. بی‌پرده. و تختِ کوچکی؛ که پسرک یا دخترکی با مووهای ریخته، سُرُم به دست، خوابیده بود رووش و نِگا بامبوها می‌کرد.    

( رضا کاظمی - آذر 88 - تهران )

........................................................................

ضرر نخواهید کرد اگر اینجا را هم بخوانید

لينک

   نامه ی یک دوست به بهانه ی تولد شاعر!   

هر آدمی، ستاره‌ای دارد در آسمان. این‌را مادر بزرگ می‌گفت.

چه حس خوبی می‌دهد به آدم، همین پیاده رَوی‌های گاه و بی‌گاه. این‌که به بهانه‌ی لقمه‌ای نان و جرعه‌ای آب از خانه بیرون می‌زنی تا سنگینی و سختیِ تنهایی دیرسالَ‌ت را که بر دووش می‌کشی، لابه‌لای این پرسه زدن‌ها و فراموشی زمان‌ها گم کنی، غنیمتی است. حالا بماند که دلَ‌ت لک زده با پای برهنه، رووی ساحل بدوی. نگاهَ‌ت را بدهی به آب و گووشَ‌ت را بسپاری به تازیانه‌ی امواج بی‌قرار که گاه بر پیکره‌ی سخت و سفتِ صخره‌ها می‌نشیند و گاهی سینه‌ی آب‌گرفته‌ی ماسه‌ها را می‌شکافد و لابه‌لای انگشتان پایت می‌لغزد و... آرام می‌گیرد.

چه‌قدر این تنهاییِ فرسوده در این شبِ خیسِ رؤیایی، چسبناک و دل‌نشین است!!

*

شبیه مترسک پیرِ مزرعه‌ای شده‌اَم که سکوتِ تلخ و سنگینَ‌ش، سمفونیِ ناموزوونِ کلاغ‌های کاج‌نشین را به بازی می‌گیرد. چه تلخ به این باور رسیده‌اَم که سخت، محتاج یک هم‌صحبت شده‌اَم و آسمانِ خیالَ‌م بی‌ستاره باشد و چرکین.

... سیگارم را آتش می‌زنم. خودم گُر می‌گیرم و در هُرمِ بازدمِ خود، به تماشای خیالِ لرزانَ‌م می نشینم... کلمه‌ها را مثل شب‌چَرِه‌های کودکی، نجویده نُشخوار می‌کنم و به عشقی که در ایستگاهِ بی‌نشانی از زمان؛ و در واژه‌های موهووم، گم کرده‌اَم فکر می‌کنم.

با هر پُکی که به سیگار می‌زنم، رنج‌هایم را فروو می‌خورم. خوب می‌دانم، اعتراف به عشق بوده که مرا به شاعری کشانده، اعتراف به این‌که دردِ غریب‌مانده‌گیِ بعضی واژه‌ها، هنووز دغدغه‌ی بزرگ و آزار دهنده‌ی زنده‌گی من است: انسان و... انسانیت. یکی رها شده در غوغای خیابان و دیگری سرگردان در سکوت کتاب‌ها!! ( نقل به مضمون از محمدرضا حکیمی )... آخرین کام را می‌گیرم و مُچاله‌اَش می‌کنم زیر پاهایم و با همان اندک خیالی که برایم مانده- همین تخیل نیمه جانی که دارم- از تنهاییِ بزرگ خویش، باز هم فرار می‌کنم.

*

می‌نویسم... حتا همین چند خطی که شاید؛ نه ارتباطِ گفتاری داشته باشد و نه وحدتِ موضوع و نه تناسب معنا!! می‌نویسم؛ چون یادم نرفته که مادر بزرگ می‌گفت: "هر آدمی، ستاره‌ای در آسمان دارد". و من فکر می‌کنم حتا همین آسمان مه گرفته، آبستن هزاران ستاره‌ی زاده نشده است... به درک فلسفه گونه‌ای رسیده‌اَم: اگر هر آدمی، ستاره‌ای در آسمان دارد، مگر نه این است که هر ستاره‌ای نیز، آدمی بر این خاکِ دامن‌گیر؟!

شک ندارم، ستاره ام را پیدا خواهم کرد... گوونه‌هایش را آرام بوو می‌کنم... چشم‌های خیسِ غزل‌هایم را به لبه‌ی رووسریِ سفیدِ گل‌دارش می‌کِشَم... دستَ‌م می‌لرزد و دیگر بار، دچار خواهم شد.

این بار یادم باشد، در ایستگاه بی نشانی از زمان، درنگ نکنم.

*

... شاید این چند خط را، بادِ کولی، برساند به همان ستاره‌ای که آدمی بر این خاکِ دامن‌گیر دارد.

قربانت: مهدی... 30/8/88 ... مشهد

بعد از تحریر:

اصلن یعنی چه آدم، تولدش باشد و گریه‌اَش بگیرد؟!

این‌ها وقت‌هایی هستند که آدم، ناخودآگاه به خودش می‌رسد، خودش را تورقّی می‌کند و صفحاتِ لایی‌ش را- مثل لایی‌های همشهری- سالی یک‌بار هم که شده، یکی یکی و با حوصله نگاه می‌کند و هی گریه‌اَش می‌گیرد. برای چه؟ شاید به این دو علت: یکی آن‌که چه بود و چه شد، و یکی هم این‌که چه و چه‌ها می‌توانست بشود که نشد.

رضای عزیز

مرا ببخش، پراکنده نگاری‌هایم یک عادت کهنه است. حتا برای رووز تولد عزیزترین دوستَ‌ت که باید لب‌خند بزنی، باز هم بغض‌های بی‌ پایانم را نمی‌توانم نشانَ‌ت ندهم...

تو فکر می‌کنی من بازیگر خوبی می‌شوم؟!

( مهدی حسن زاده )  

لينک

   این روزها، هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است!   

1-

تو آمده‌ای. کسی خانه نیست. باز می‌گردی.

من، صدای قدم‌های تو را فراموش کرده‌اَم!

2-

تو آمده‌ای. کسی خانه نیست. باز می‌گردی.

و من هم‌چنان، خوابِ آمدنَ‌ت را

با طرحِ لب‌خندی بر لب‌هام، می‌بینم!

3-

تو آمده‌ای. کسی خانه نیست. باز می‌گردی.

من، خودم را پُست کرده‌اَم؛ رفته‌اَم!

4-

تو آمده‌ای. کسی خانه نیست. باز می‌گردی.

من، جاده را هم‌چنان از سوراخِ در می‌پایَم،

اما پستچی، هیچ‌گاه نمی‌رسد!

5-

تو آمده‌ای. کسی خانه نیست.

باز نمی‌گردی. برای همیشه می‌مانی.

من رفته‌اَم گورستان؛ برای همیشه بمیرم!

6-

تو آمده‌ای. کسی خانه نیست.

باز نمی‌گردی. به گورستان می‌روی،

بر مزار خود آب می‌پاشی؛ اما

من بیدار نمی‌شوم.

من، سال‌هاست مُرده‌اَم!

7-

تو آمده‌ای. کسی خانه نیست.

عطرِ یاس آورده‌ای با بووی پرتقال؛ اما

من رفته‌ام پِیِ نَعش‌کِش!

بووی تعفنَ‌م خانه را پُر کرده است!

باز می‌گردی.

 

( از مجموعه شعرِ "پابرهنه تا ماه" )  

لينک