بی‌خود می‌کند بهارْ بی تو بیاید!   

            ای زعشقت عالمی ویران شده...

1

خیز برداشته‌ام به‌هوای بهار

حال آن‌که هنووز

هزار زمستانْ پیشِ روو دارم.

 

عاشقِ بی‌کلِّه که می‌گویندْ منم!

2

امسالْ بهار

هفت‌سینِ‌مان کامل نیست.

سیبِ سُرخِ گوونه‌هات را

کم دارد!

3

بهار

چشم‌های تو بود

پلک می‌زدی شکوفه می‌ریخت.

حالا انگار

روویِ زمستان گیر کرده است

سوزنِ فصل‌ها !

4

نیایی

بهار نمی آید

پرستوها بی کار می شوند

درخت ها غمْ باد.

 

حالا من هیچ؛ اما

چه گناهی کرده اَند این بی چاره ها؟!

.....................................................................

مجموعه شعرِ " قرارِ بعدی؛ پای گهواره ی شعرهام " منتشر شد... ناشر: فرهنگ ایلیا... طراح جلد: بهنام زنگی... شاملِ 70 عاشقانه ی کوتاه...

                                   قرار بعدی؛ پای گهواره ی شعرهام

چند "شعر بهاری" از رضا کاظمی در سایت لیلا صادقی

لينک

   رسیدن؛ همه چیز را خراب می‌کند عزیز!   

                    

                           رسیدن؛ همه چیز را خراب می‌کند...

 دلم روودخانه می‌خواهد؛ جاری. خروشان. روو به‌راه.

تو آن‌سوویِ روود بروی، من این‌سوو. موازی و هم‌راه، و شانه داده به شانه‌ی روود.

و روودخانه، هرچه برود به هیچ پلی نرسد. و به هیچ دریایی نریزد. به هیچ دشتی.

دلم روودخانه می‌خواهد؛ جاری، خروشان، روو به‌راه.

که فقط برود، و ما دو سوویِ آن، چشم دوخته به‌هم، هم‌راش برویم. و هیچ‌کجای روود به هم نرسیم.

رسیدن؛ همه چیز را خراب می‌کند عزیز!

*

دلم خاک می‌خواهد؛ نَرم. رَوَنده. ماسه‌ای.

دراز بکشم روویِ زمین. به‌روو. سرم را بگردانم به چپ. چانه‌اَم را به راست، و گوشم را بچسبانم به خاک. و صدایی بشنوم شبیه صدای قطار. تلق. تلق. تلق. که بخواهد بیاید توویِ ایستگاهی نزدیکای من، مسافری پیاده کند. مسافری که نمی‌خواهم. رسیدنی که دوست ندارم. انتظاری که نمی‌کشم.

دلم خاک می‌خواهد؛ نَرم. رَوَنده. ماسه‌ای.

بنشینم روویِ زمین، مُشتی خاک بردارم بیاورم بالا مقابل چشم‌هام، و تا بخواهم بازش کنم ریخته باشند از درزها و لابه‌لای انگشت‌هام. و من مثل کودکی بشوم که برقِ شادی بیاید بریزد توویِ چشم‌هاش. و دوباره مشتی خاکِ نرم... و دوباره... دوباره...

دلم خاک می‌خواهد؛ نَرم. رَوَنده. ماسه‌ای؛ نه مسافری که قطار بیاورد، پیاده کند، برساند.

رسیدن؛ همه چیز را خراب می‌کند عزیز!

*

دلم آسمان می‌خواهد؛ آبی. گسترده. بی‌انتها.

و پرنده‌ای نوپَر، که من باشمْ کنار پنجره‌ای نشسته منتظرِ تلنگری برای آغاز. و کنار پنجره‌ی روو به ‌روو، تو باشی: پرنده‌ای نوپَر، آماده‌‌ی پرواز. و آسمانْ پیش روویِ‌مان باشد. در قاب چشم‌های‌مان.

دلم آسمان می‌خواهد؛ آبی. گسترده. بی‌انتها.

تلنگری برایم کافی‌ست. تلنگری برایت کافی‌ست. و آسمان، که چه‌قدر جا برای پرواز دارد. من این‌سووی آسمان بپرم به‌هوای آن‌سووی آسمان که تو باشی. و اما، هیچ‌گاه بال‌های‌مان به هم نَساید. نرسد. تنها، دورادور هوای هم را داشته باشیم. جای پرواز برای همه هست، و آسمان هم که بخشنده. اما بگذار تنها بپریم. تو آن‌سوویِ آسمان، من این‌سوو. و نخواه کنارِ هم، بال در بالِ هم پرواز کنیم. نخواه وقتِ خسته‌گی‌ها، افتادن‌ها، سررفته‌گی‌هامان، به‌سووی هم بیاییم، به هم برسیم؛ زیرِ بالِ هم را بگیریم. بگذار تنها پریدن را تا انتهای بی‌انتهای آسمان تجربه کنیم.

رسیدن؛ همه چیز را خراب می‌کند عزیز!

*

دلم آسمان می‌خواهد. آبی. گسترده. بی‌انتها.

دلم خاک می‌خواهد؛ نَرم. رَوَنده. ماسه‌ای.

دلم روودخانه می‌خواهد؛ جاری. خروشان. روو به‌راه.

 

                               با صدای شاعر بشنوید

خبرگزاری ایسنا: مجموعه شعر "قرار بعدی؛ پای گهواره ی شعرهام" از رضا کاظمی منتشر شد

                 قرار بعدی؛ پای گهواره ی شعرهام

لينک

   عشق، پروانه‌ای‌ستْ پُشتِ دریچه‌ی چشم‌هات   

                              گُلْ پروانه ها... اثر بهنام زنگی...

1

پرستوها

گیج می‌خورند در آسمانِ شهر

و درخت‌ها

پاییز را از یاد نمی‌برند.

 

کجا مانده‌ای با بهاری که نیاورده‌ای هنووز؟!

2

چشم‌هات

برگچه‌های نو رَسته‌ی بهارند

پاییز نمی‌شوند.

3

وقتی تو نیستی
زنده‌گی را نمی‌توان هر صبح
در آغوش گرفت
و برای تکه‌ای نان
کنار تنور خورشید
صف کشید!

4

باید ببارد برف

شبِ گیسووهات

دراز شده است دیگر!

5

هنووز کوچه‌ها همان‌اَند

خیابان‌ها همان‌اَند

پنجره‌ها و مردمِ بی‌رؤیا، همان.

تنها تویی که نیستی!

6

نامه‌هات را بی‌نشانی،

به باد بِدِه

می‌رساند.

خانه‌ام بر باد است!

7

آتشکارِ ماهِری هستی

تا می‌خواهم سرد شوم

در کوره‌اَت می‌دَمی!

لينک

   بیا به نقطه‌ی اول، به ابتدایِ عاشقی برگردیم   

                  

1

گووشِ فلک را کَر کرده‌ای با سکوت‌هات!

 

"هایی" بزن،

"هوویی" بگو

بگذار دوباره بچرخد فلک!

2

دارد بهار می‌شود

گل‌فروش‌های دوره‌گرد

بنفشه جار می‌زنند.

کدام پرستو

بذر تو را هدیه خواهد آورد؟

3

دو ضلعِ یک زاویه‌ایم انگار،

هرچه پیش می‌رویم

دوورتر می‌شویم.

 

بیا به ابتدایِ عاشقی برگردیم!

 ***

داستانک: جیب به جیب

آمده بود کتاب‌هاش را بفروشد. گفت بروم خانه‌اَ‌ش کتاب‌هاش را اَنداز وَرَنداز کنم قیمت بگذارم بخرم. رفتم. خانه‌اَش خالی بود. انگاری خانه‌ی کسی که بخواهد فرداش بپرد به‌هوای فرنگ. فقط دیوارهاش پُر بود. ردیف کتاب‌ها تمامِ دیوارهای سالن را گرفته رفته بودند تا سقف. مثلِ نقاشی‌دیواری. نگاش کردم. نگام کرد؛ یعنی شروع کن، تخمین بزن، پولَ‌ش را بده، بار کن ببر؛ عجله دارم. رفت از سالن بیرون. گشتی زدم، نگاهِ خریداری کردم؛ و حساب‌کتاب. آمد. دو استکان با اِنگاره‌ی طلایی روو سینیِ توو دست‌هاش بود؛ که می‌لرزید. سینیِ لرزان را گرفت جلوم. برداشتم. بوو کشیدم، و هم‌راش گفتم: "اُوومّ، چه خوش‌عطر!" و شبیهِ لب‌خند شدم. بعد، لب زدم، هوورت کشیدم، خوردم. روو لب‌هاش لب‌خند قشنگی بود. از آن لب‌خندهای واقعیِ مهربانانه. استکان را گذاشتم روو سینی‌ که توو دست‌هاش معطل مانده بود. گفت: "خب پسرم؟" نَرم گفتم: "دلِ‌تان می‌آید این‌ها را - یعنی دلِ‌تان می‌آید از این‌ها دل بکنید؟" نگاهَ‌ش بی‌تفاوت شد، و گفت: "پولَ‌ش را لازم - به پولَ‌ش نیاز دارم." چیزی حرفی نگفتم نزدم. بِش نمی‌آمد پول‌لازم باشد. انگاری فکرم را از نگام خواند که با نِگاش بِم گفت: تو کاری‌ت نباشد، کارت را بکن! با چشم‌هام گفتم: چشم. و دوباره چرخی توو سالنِ کتاب‌خانه‌اَ‌ش زدم؛ نگاه کردم. پُر بود کتاب‌های قدیمی، نایاب، دست‌نویس. به‌رووم نیاوردم بفهمد چی را دارد از دست می‌دهد. من خریدار بودم، او هم فروشنده. دل‌سوزی معنا نداشت دیگر. برگشتم آمدم طرفَ‌ش و مثلِ سِمساری‌ها بُزخَرانه گفتم: "سرجمع سه‌میلیون." می‌دانستم کمِ کم ده‌برابر بیش‌تر می‌ارزند. گفتم و منتظر ماندم تا چشم‌هاش گشاد شود، اَخم کند، و عصبی از خانه‌اَ‌ش بیندازدم بیرون. نشد، نکرد، نینداختم بیرون. با همان لب‌خندِ مهربان‌َش که این‌بار چیزی حرفی هم پشت‌َش بود و نفهمیدم گفت: "خوب است. همین‌قدر هم نیاز داشتم - دارم. بنویس چکَ‌ش را." حالا چشم‌های خودم گشاد شد، جِرید از هم. چیزی نگفتم. خوش‌خوشانم شده بود. چک را نوشتم دادم دستش. بعد، زنگ زدم بچه‌ها بیایند بار کنند ببرند انبار. خودم هم باش خدانگه‌دار کردم، و سرخوش و شنگول رفتم.

فرداش، کارمند بانک که آشنایم بود زنگ زد گفت همان خانمِ لب‌خندْمهربانْ چکِ سه‌میلونیِ مرا بُرده نقد کرده و همان‌جا هم ریخته به حسابِ نمی‌دانم کُجا. گفتم: "خب، منظور؟" گفت: "نمی‌شناسی‌ش مگر؟" گفتم: "نه. مُشتری بود. مگر همه‌ی مُشتری‌هام را باس بشناسم؟" گفت: "نه، ولی... آخر این خانمْ آشنا - سرشناسِ این منطقه است، گفتم شاید..." بی‌میل بی‌تفاوت جواب دادم: "نه. برا من فقط یک مُشتریِ چاق و تُپُل بود؛ از آن حسابی‌هاش!" صداش کمی گرفته شد: "یعنی تو هیچ ملتفتِ خودش - چهره‌اَش نشدی؟" با گیج‌مَشَنگی گفتم: "نه، یعنی اِی هم‌چین... انگاری یک‌جوورهایی بود، نه؟ حالا چه‌طور شده است مگر؟" صداش شبیهِ سکووت شد. خودم را از خُل‌مَنگی درآوردم و صِدام را کمی بردم بالا: "پَ چرا هیچ نمی‌گویی؟ خب بگو دیگر، تا جان به‌سر، جان به‌لب نشده - نکرده‌ایم." حالا صداش شبیهِ بغض، شبیهِ هق‌هق شد. توو هق‌هق‌هاش گفت: "همه‌ی زنده‌گانی‌ش را فروخته به امثالِ تو! ریخته به حساب کودکانِ سرطانی. مَحَک. درصورتی‌که خودش... خودش... خودش هم..." نگران - مضطربْ صِدام را انداختم سرم: "خودش هم چی لامَسَّب؟ خودش هم چی؟" گفت: "خودش هم سرطانی است. خون."

برق‌گرفته - شوک‌زده شدم؛ و گووشی از دستم افتاد!

 رضا کاظمی - بهمن 89 -  تهران 

لينک