تمامِ پلِّه برقی‌های جهان را عکسْ سوار شده‌اَم   

 

1-

مرزها

زبانِ فاصله را نمی‌فهمند.

هرچه دورتر می‌روم

                     نزدیک‌تر می‌شوی!

 

2-

تو رفته‌ای

و من از تنهایی

کَکَ‌م هم نمی‌گزد دیگر!

*

حالا باز هم بگو دروغ گفتن بلد نیستی!

 

3-

هرکجای جهان که می‌روم،

آسمانْ

        ‌رنگِ چشم‌های توست.

 

4-

مرزی در میان نبود.

هرچه دورتر رفتم؛

                   نزدیک‌تر شدم.

انگار تمامِ پلِّه برقی‌های جهان را

عکسْ سوار شده باشم!

 

&&&

( رسم و انصاف نبوده و نیست هدیه‌ای را که ‌داده‌اند، باز پس بگیرند! این داستانْ در زمانِ پایانِ نگارشَ‌ش هدیه به یک دوستِ نسبتن قدیمی شد؛ پس هم‌چنان هدیه به او باقی می‌ماند. هرچند که...؛ بماند! و جالب این‌که امروز هم - 2 خرداد - مصادف با تولد اوست؛ پس فالِ نیک می‌زنیم و قصه‌‌ی رنجش‌ها و ناراحتی‌ها را دور می‌ریزیم. دلی که کوچک است جا برای‌شان ندارد؛ پس باشد که چنین باشد. )

 

عصرهای جمعه، ساعت سه؛ بیمارستانِ روانی‌ها!

رضا کاظمی

( برای آ . ن )

 

     بیمارستان را، نگهبانیِ بیمارستان را رد می‌کنم؛ حیاط را هم. انتهاش، محوطه‌ی محصور - توورکِشی شده - محفوظی هست که نگهبان دیگری آن‌جا می‌نشیند. چهره‌ش اَخم دارد همیشه. همیشه تلخ است. می‌روم طرفَ‌ش. سر تکان می‌دهد. درِ فلزی - آهنی را باز می‌کند به رووم. داخل می‌شوم. چشم می‌گردانم ببینمَ‌ش. نیست. سراغَ‌ش را می‌گیرم. از سر پرستارِ بخش. گوشه‌ی حیاط را نشان می‌دهد می‌گوید: آرام است آقای دکتر. این هفته آرام‌تر بوده است. از بَخش، برا هواخوری که بیرون می‌آیند؛ خانم بارساقیان می‌رود گوشه‌ای می‌نشیند برا خودش پِچ‌پِچِه می‌کند قصه می‌گوید. به قصه‌هاش هم می‌خندد. همین. بهتر است آقای دکتر. می‌روم سمتَ‌ش. صداش می‌کنم. نمی‌شنود. بلندتر. نمی‌شنود. نمی‌خواهد بشنود. نِگام هم نمی‌کند. بِش می‌گویم: بارانَ‌م، نمی‌شناسیم؟ به‌جام نمی‌آری. می‌خندد بِم، بی‌آن‌که بگردد طرفَ‌م نگا توو چشم‌هام کند.

ادامه ی داستان

 

لينک

   مسافری بینِ راه؛ نشانیِ مرا از تو خواهد ‌پُرسید.   

 کلماتْ دارند کوچ می‌کنند از من

وقتی نامِ تو را بین خود نمی‌بینند!

 

**********

 

هدیه‌ی تولُّد

بِش گفتَ‌م یک چند تایی روسری برام بیاورد؛ انتخاب کنم. گفت: بفرما برا کی می‌خواهی که سلیقه‌ش را اگر ندانستی مشورت بدهم بِت، راهنمایی‌ت کنم. گفتَ‌م: برا نومزادم؛ یعنی برا دوستَ‌م. سلیقه‌ش را هم خوب می‌دانم. پرسید: یعنی می‌دانی چی بِش می‌آید؟ چه رنگ چه طرح؟ گفتَ‌م: ها، یک‌جورهایی می‌دانم. لب‌خند زد. گفت: خب، حالا توو چه مایه‌رنگی باشد؟ بنفش، آبی، فیروزه‌ای، سبز، کِرِم - قهوه‌ای؛ چی؟ گفتَ‌م: بنفش، آبی، فیروزه‌ای، سبز، کِرِم - قهوه‌ای؛ توو این مایه‌رنگ‌ها. خندید. رفت یک بغل روسری از قفسه‌ها آورد چید - پهن کرد روو پیش‌خوانِ شیشه‌یی‌ش. گفت: انتخاب کن بده برات کادوپیچ کنم بدهم خدمت‌ت. روسری‌ها را زیر و بالا کردم. بازشان - پهن‌شان کردم - تاشان زدم؛ و سرِ آخر دست گذاشتَ‌م روو یکی‌شان که شبیه به آن‌چه می‌خواستَ‌م بود. با لب‌خندی که لب‌خند بود گفت: چه خوش سلیقه! بنفش- آبی - فیروزه‌ای که طرح‌هاش هم خوشگل- قشنگِ اسلیمی‌اَند. حرفی نزدم. برداشت ببرد برا کادو که دست گذاشتَ‌م رووش. تعجبْ نگام کرد. تردید - خجالت- شَرموکی‌م را که دیگر داشت می‌کُشتَ‌م کنار زده گفتَ‌م: می‌شود خودتان برام پِرُوْ - سرتان کنید؟ تعجبََ‌ش اضاف شد. کمی هم اَخم ریخت میانِ ابروهاش، توو چشم‌هاش و گفت: برا من می‌خواهی بخری مگر؟ یا به خیالَ‌ت شبیه‌ مانکن‌هام؟ زودی گفتَ‌م: نع! کمی از تعجب‌هاش را و همه‌ی اَخم‌ش را برداشت گذاشت روو ویترین. نرم شد. گفت: خب، پس برا چی؟ گفتَ‌م: راسّی‌یَتَش نومزادم، یعنی همان دوستَ‌م یک چند ‌ماه پیش تولدش بود. خواسته بودم براش هدیه، روسری بگیرم. گرفتَ‌م هم. اما قرارِ روزِ تولدش که توو کافه بود، نیامد. بعد هم دیگر اصلن نیامد. روسری که گرفته بودم براش، عصبی - شاکی - خون‌خورده انداختَ‌م جوویِ لجن، آب بُرد. تندی میان حرفَ‌م درآمد گفت: خب؟! گفتَ‌م: هیچ. فقط خواستَ‌م بدانم اگر آن‌روز می‌آمد هدیه‌ش - روسری‌اَش را می‌دادم سرش می‌کرد چه شکلی شمایلی می‌شد؟ اصلن بِهِ‌ش می‌آمد؟!

18 اردی‌بهشت 89

**********

 

مُخ نداشت!

مُخ نداشت! با دلَ‌ش فکر می‌کرد. دیروز با دلَ‌ش فکر کرد خودش را از طبقه‌ی 25 اُم بیندازد تووی ابرهای زیرِ پاش. و انداخت هم. خب، مُخ نداشت که بخورد روو آسفالتِ خیابان، بپُکد؛ میان ابرها شناور ماند. راه رفت. گشت زد. خندید. هنوز هم میانِ ابرهاست؛ و صدای خنده‌هاش به‌گوش گروه امدادِ پایین بُرجْ می‌رسد. گفتَ‌م که؛ مُخ نداشت!

22 اردی‌بهشت 89

**********

 

 مرگ با طعم گل‌سرخ

 شراب را کلّه کرد توو لیوان. داروهاش را هم مُشت مُشت ریخت تووش. شد معجونِ مرگ. هم زد و یک‌ضرب رفت بالا. تلخ بود، عینَ‌هو دُمِ مار. مَزِّه برا بساط‌ش نداشت. دست انداخت به هوای مُربّای گل‌سرخ که روو تاقچه - رَف بود. آورد، بازش کرد، یک قاشق خورد. بعد، خوابید. ملافه‌ش را هم کشید روو صورتَ‌ش. کفن‌پیچ شد. شد میت. بردند خاکَ‌ش کردند. از فردای خاک‌سپاری‌ش تا حالا، هر روز دو قناریِ کوچک می‌آیند روو مزارش؛ مستانه می‌خوانند.  

 23 اردی‌بهشت 89

لينک

   ساده نیست دل کندن؛ به تریج قبات برنخورد!   

1-

عاشقانه‌هام

به دردِ لای جِرز هم نمی‌خورند دیگر؛

وقتی تو نیستی.

2-

این‌قدر کووک نزن!

جای بخیه ندارد دیگر

                     این دلِ لاکردار!

3-

با چشم هات زنده‌گی کرده‌اَم

                          وقتی هنوز می‌تابیدند.

ولی حالا ؛

این ابرهای لعنتی

دارند دست به خودکُشی‌اَم می‌زنند!

4-

کم از کلاغ نیستی که!

نگاه کن؛

هرچه سنگ می‌پرانم

                           نمی‌رود! 

 &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

من از تو می‌مُردم

ایستاده بود جلو داروخانه‌ی مرکزی، گیج گیجْ نِگا خیابان می‌کرد. چراغِ عابر سبز بود. باس می‌گذشت. توو هر دستَ‌ش یک نایلون بزرگ، پُر از دارو - سِرُم. جوان بود. خوش بَر و روو، زیبا. چراغِ عابرْ آخرهای سبز بود که خودش، خودش را از گیجی درآورد؛ نِگا چپ و راستَ‌ش کرد و پاش را گذاشت روو خط عابر. وسطای خیابان، چراغْ سبزش پرید قرمز شد. برنگشت. راش را رفت. کُند. نایلون‌هاش سنگین بود. نرسیده آن‌طرف، ناغافل موتوری کوباند بِش. پروازش داد. نایلون‌هاش را هم. سرش گرفت جدولِ خیابان. ولو شد؛ بعد مُچاله توو خودش. عینَ‌هوو جنین. پاهاش دست‌هاش لرز لرز، تند تند می‌پرید - پرید. تمام. جان داد. نایلون داروهاش یکی این‌سو یکی آن‌سو روو آسفالت افتاده، پاره شده، داروهاش پخش، سِرُم‌هاش ترکیده، مایع‌هاش هم راه افتاده بود. مردم دویدند بالاسرش. یکی زنگ زد برا اورژانس. یکی دوید داخل داروخانه برا دکتر. یکی خَم شد رووش دست گذاشت به نبضَ‌ش. جوانْ جان داده - آرام گرفته خوابیده بود. مردم حلقه شده بودند دورش. مثل مُرده ندیده‌ها! هاجْ واج. چندتایی هم به‌رسمِ قدیم، سکه - پول - اسکناس انداختند. توو آن شلوغی، یک‌هو موبایل جوان زنگ خورد. یکی گفت: جواب بدهیم ببینیم کی‌ش است، بگوییم بیاید سراغَ‌ش. بعد، خودش گوشی را برداشت. دکمه‌ی سبز را زد. آن‌طرفِ خط مَجال بِش نداد حرف بزند. بلند بلند هَوار کشید: پس کدام گوری ماندی نیامدی؟ نگفتی با خودت پیرمرد دارد می‌میرد داروهاش را تُندی برسان‌َم؟!

 رضا کاظمی

11 اردیبهشت 89 - تهران

 

لينک

   داستانک: شرطْ‌ بَندی   

          

( خوشنویس: رضا کاظمی- رنگ و روغن رووی بوم- برجسته کاری - فروردین 87 )

________________________________________________________________

شرطْ‌ بَندی

فاطمی را که پیچیدم توو امیرآباد، چشمَ‌م خورد بِش. چراغ دادم. جلوش که رسیدم، رووش را گرداند. مثلن: ندیدمَ‌ت. یا: دارم برات ناز - عشوه خَرَکی می‌کنم. شیشه را دادم پایین، گفتَ‌م: "سوارشو برسانمَ‌ت." نگام کرد. با اَخم. یعنی: تو؟ با این ماشینِ لکنته‌اَت؟ پدرسگ به زانتیا می‌گفت لکنته. بِم برخورده بود. گفتَ‌م: "ها. با همین لکنته." چشم‌هاش که خُمار بود از خُماری درآمد، گِرد شد. تعجب. ‌گفت: "اَخمَ‌م را مگر خواندی - شنیدی که باش چی بِت گفتَ‌م؟" گفتَ‌م: "سوارشو، ناز - کرشمه هم نیا. خریدارش کم است این‌روزها." عصبی - شاکی‌ش کرده بودم انگار که رفت چند قدم ایستاد عقب‌تر. دنده‌م را زدم عقب، جلوش ترمز کردم. گفت: "چی می‌خواهی تو اَزَم؟" بی‌مُعطلی گفتَ‌م: "خودت را." خنده‌ش را دیدم قوورت داد خورد. چشم‌هاش را دوباره خُمار کرد، ابرووهاش را یِک‌وَری. کج. با اِفاده گفت: "من ماشینْ کم‌تر از سانتافه سوار نمی‌شوم، آن‌وقت تو با این..." فیسَ‌ش اِفاده‌ش را بُریدم گفتَ‌م: "خوشگل‌تَرهاش جلوتر هستن ها." بِش سنگین آمد. گفت: "ها. اگر سَوارَت شدند سوارشان کن." خنده‌م گرفت از پدرسوخته‌گی‌ش. گفتَ‌م: "شرط؟" باز رووش را گرداند. گفتَ‌م: "پَ نمی‌آیی - سوار نمی‌شوی؟" همان‌طور پُشت بِم، غلیظ گفت: "نع!" غلیظ گفتَ‌م: "به‌تُخمَ‌م!" و تِیک‌آف، ماشین را کَندم. کَنده شده نشده دیدم درِ ماشین باز است. یک لِنگَ‌ش توو ماشین لِنگِ دیگرش توو هوا فریاد می‌کند- کرد: "پَ چرا داری می‌ری؟" پام را کوباندم روو ترمز. نشست توو، در را بست. نِگاش کردم. رنگَ‌ش پریده؛ شده بود گچ. نفس نفس گفت: "ناز خریدن بلد نیستی تو؟" دوباره غلیظ گفتَ‌م: "نع!" و راه افتادم. عصبی‌م کرده بود. چند ایستگاه بالاتر رسیدم چهارراه امیرآباد. چراغ سبز بود. نرفتَ‌م. گرفتَ‌م کنار. گفتَ‌م: "به‌سلامت. خوش گَلدی!" توو چشم‌هاش همه‌چی پُر شد. از فحشِ خواهر مادری - رکیک، تا تعجب، گیج‌گوولی، التماس. گفت: "یعنی چی؟ چرا؟" گفتَ‌م: "محضِ اِرا. برا خنده- خوشی." بلند گفت: "یعنی مسخره‌م کردی؟" بی‌تفاوت گفتَ‌م: "ها." صِداش را انداخت سرش: "مردتیکه‌ی جُعَلَّق از کار کاسبی‌م انداختی که!" باز خواستَ‌م بگویم: به‌تُخمَ‌م، ولی نگفتَ‌م. خیره توو چشم‌هام گفت: "نداری که. اگر داشتی، می‌بُردیم با خودت خانه‌ت." حالا انگار او ذهنَ‌م را خواند. گفتَ‌م: "ها، ندارم. اَخته‌اَم اصلن." بعد، بِش اشاره کردم نِگا پیاده‌رو کند. کرد. زنِ شیک‌پوش، فِرستْ‌کِلَس، خوشگلی ایستاده بود جلو بوتیکِ لوازم آرایشی نِگا خیابان می‌کرد. تَک بوق زدم به‌هواش. نگام کرد. لب‌خند زد. ملیح. با انگشتِ «اجازه آقا»، صِداش کردم. آمد. جلو شیشه‌ی زَنَک ایستاد. جووری نگا بِش کردم که یعنی: تو رو خُّدا یک‌لحظه هیس! زَنَک نِگا نِگاش می‌کرد. هاجْ واجَ‌ش شده بود. بِش گفتَ‌م: "بفرمایید خانوم. این‌هم چهارراه امیرآباد." برگشت به‌رووم. خیره - عصبی - چاقو خورده. بَراش چشم ابروو انداختَ‌م. یعنی: برو دیگر. نمی‌بینی خوشگل‌ترش را توور زده‌اَم؟! یک لب‌خندِ مؤدبانه - مظلومانه هم، خرجِ خانم فِرستْ‌کِلَس کردم. در سکوت پیاده شد. نرفت. ایستاده بود نِگاهِ ما می‌کرد. با لحنِ آدم‌های خَیِّر گفتَ‌م: "خواهش می‌کنم. چه زحمتی؟ وظیفه بود." داشت منفجر می‌شد. رووش را اَزَم گرداند. یک لب‌خندِ پُر نیش و زَهر حواله‌ی خانمِ محترم کرد، و رفت. روو به خانمِ خوشگل‌تر کردم گفتَ‌م: "ببخشید مزاحم شدم، میدان ونک می‌خواهم بروم؛ راهنمایی‌م می‌کنید؟!"

رضا کاظمی - 4 اردی‌بهشت 89 - تهران

_____________________________________________________________

داستانی از رضا کاظمی را در سایت دانوش بخوانید

 

لينک

   داستانک: قرار   

 ( خوشنویس: رضا کاظمی - تکنیک: رنگ و روغن رووی MDFe پتینه شده )

***

قرار

برای شهاب فخرزاده؛ هدیه ی تولدش

دیر کرده بود.

نشسته بودم روو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بِهِ‌شان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد. طاقتَ‌م طاق شد. از جامْ بلند شدم ناراحتی‌م را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها. تاراندمِ‌شان. گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بِش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم توو جیب‌هاش، راهَ‌م را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد. صدای تُندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم. برنگشتَ‌م به‌رووش. حتا برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتَ‌م. هنوز داشت پُشتَ‌م می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد. آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برا همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاهْ ریخت توو گوش‌هام - توو جانَ‌م. تُندی برگشتَ‌م. دیدمَ‌ش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود. و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان. ترس‌خورده - هول دویدم طرفَ‌ش. بالا سرش ایستادم. مبهوت. گیج. مَنگ. هاج و واج نِگاش کردم. توو دستِ چپَ‌ش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید. چهار و چهل و پنج دقیقه. گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!

 

29 فروردین 89  

لينک