پرنده‌ای که میانِ چشم‌هات بود؛ حالا نیست!   

1

عقربه‌ی بزرگ

دارد از مدارِ « دوستت دارم »

پرت می‌شود بیرون،

کاری بکن؛

             حتا به دروغ!

2

حُرمتِ گل‌سرخ

وقتی میان دست‌هات شکست

من، تمام شده بودم.

باقی؛ تلاشی بودْ بی‌هوده!

 

3

دلَ‌ش بستنی می‌خواست، کسی بخرد براش بدهد دستَ‌ش، کونه‌ی بستنی را بگیرد توو مُشتَ‌ش، قلّه‌اش را نزدیک دماغَ‌ش بیاورد و خُنکاش را بوو بکشد و بعد، خسیس خسیس لیسَ‌ش بزند، راه خودش را گز کند برود. دلش عجیبْ بستنی قیفی می‌خواست، که یاد بچه‌گی‌هاش کند؛ اما خجالتَ‌ش می‌شد. دلَ‌ش می‌خواست کسی براش بخرد، بگذاردش توو معذوریتِ لیس زدن و خیابانْ گز کردن. نه این‌که تازه‌گی‌ها شده بود مدیر کل! خب، نمی‌شد که... یک‌هو سر راش یک جِغِله بچه‌ای پیدا شد گفت: آقا برام بستنی می‌خری؟ پولَ‌ش هم دارم خودم ها، فکرت خطا نرود بچه‌گِدامْ من! چشم‌هاش برق شادی زد. گفت: باشد، اما به یک شرط. جِغِله تعجبْ تعجبْ نگاش کرد با اَخم که: چه شرطی؟ آقای مدیر کل گفت: من یک بستنی برا تو می‌خرمْ با پول خودت، تو هم یکی برا من بخر با پول خودم! پسرک خندَه‌ش آمد، توو دلَ‌ش هم گفت: عجب ملانصرالدینی است این یاروو. بستنی‌هاشان را خریدند، مسیری را با هم لِکُّ و لِکّ کردند و مدیر، که دلَ‌ش بستنی خواسته بود، آسمان را سِیر کرد. هنوز هم اگر به آسمان نگاه کنی می‌بینی‌ش که دارد هی خسیس خسیس بستنی‌اَش را لیس می‌زند، و لب‌خند هم روو لیس‌هاش تحویل آسمان می‌دهد!

4

دلَ‌ش عشق خواسته بود، نمی‌دانست چه باس بکند. پرسید چه طور می‌تواند عاشق شود؟ بِش گفت: بنشین سر کوچه‌تان، خودش می‌آید سراغَ‌ت! نشست. یک دو سه... یک چند هفته‌ای نشست سر کوچه‌شان، اما خبری از عشق نشد. یک‌روز، خسته - ناراحت از جاش پا شد رفت. رفت برود از خیابان بگذرد، که دختر بچه‌ای دوید جلو بش گفت می‌تواند او را هم عبور دهد؟ سر تکاند به‌هواش و دستَ‌ش را گرفت از عرض خیابان گذراند. آن‌طرف، زنی روو ویلچر نشسته منتظر دخترک - دخترش بود، با لب‌خند. دست دخترک را داد دستِ مادرش؛ و زن لب‌خندش را هدیه کرد بِش. جوانْ سپاس گفت و راش را کشید رفت، با لب‌خندی که روو لب‌هاش بود و همراهَ‌ش. عشق، سراغَ‌ش آمده بود و خودش نمی‌دانست: یک لب‌خندِ مهربان و قدرشناس.

5

نخی سیگار از روو پیشخوانِ دکّه برداشت، گذاشت لبَ‌ش، کبریت کشید و با چند پُکِ جانانه، جانِ سیگار را گرفت. بعد، انداختَ‌ش زمین، پاسارش کرد؛ راهَ‌ش را کشید رفت. گویی فقط دنیا آمده بود تا جان یکی را بگیرد!

لينک

   تو را هنوز ننوشته‌اَم؛ شعرِ باکره‌ی روزهای مبادا !   

 

1-

چشمِ خورشید را درآورده‌ای با چشم‌هات / این‌طور که سُرمه ‌کِشیده‌ای!

2-

« میدانِ گُل‌ها »، / میانِ شهری سیمانی. // عجیبْ حکایتی‌ستْ عشق!

3-

طراوت را از من بخواه! / عینِ سَروی هزار ساله / تا دریا می‌رسندْ ریشه‌هام.

4-

چشم‌هامْ سر ریز کرده بود آن‌روز ؛ / وقتی برای ماندنْ /  لَنگِ قطره‌ای اشک بودی. /*/ همه‌ی تقصیرها، / گردنِ بارانی که ناغافلْ گرفت!

5-

چشم‌هایم را که می‌بندم / ظاهر نمی‌شوی دیگر. // یا من خیال می‌کنم چشم‌هام را بسته‌اَم / یا تو اصلن نرفته‌ای!

6-

مگر تو رفته‌ای / که همه‌جا روشن است وُ من / هیچ نمی‌بینم؟!

7-

حالا دیگر

به عروسک‌هایت برگرد!

می‌خواهم کمی بخوابم.

..........................................................................

داستانی از رضا کاظمی را در سایت اثر بخوانید.

...........................................................................

                                   دانلود کنید

                       بانوی قصه های مادر

لينک

   فراموش‌مان شد که عشق، لبِ تاقچه‌ی عادت؛ از یادمان می‌رود!   

  کاندید جشنواره ی رُبع قرن ادبیات جنگ، در شعر آزاد

  دانلود کنید

١- 

لعنت‌شده استْ این شهر،

وقتی کودکانَ‌ش؛ کوچیده‌اَند

                       دنباله‌ی گیسوهات را

 

2-

کویرِ عاشقانه‌هاست دلَ‌م.

گل‌سرخی به نشانی‌اَم پُست کن

دوباره سبز می‌شوندْ شعرهام.

 

3-

به خنده‌هات

به چالِ گونه‌هات

گاهی می‌شود سوگند خورد؛

اما به چشم‌هاتْ

                   همیشه!

 

4-

پشتِ قَباله‌اَت

هزار نه، هزارها نه؛ فقط

یک شاخه گل‌ِسرخ ؛

                   که تمامِ من است!

 

5-

مهم نیست آخرِ دنیاست خانه‌اَت.

مهمْ، من و این قدم‌ها و خیابانی‌ست

                                    که می‌رسانَدَم به تو.

 

شعر با صدای شاعر

 

*****************************************

داستانی از رضا کاظمی را در سایت پایگاه ادبی متن نو بخوانید

******************************************

داستان کوتاه: فقط صِدات‌رو خواستم بِشنُفَم

رضا کاظمی

به‌یاد و برای مهران قاسمی

 1

دیگر نمی‌توانستم. نمی‌توانستم بمانم. برام شده بود زندان. باس فرار می‌کردم. باس آن‌شب فرار کرده می‌زدم بیرون. و فرار کرده زدم بیرون.

     ملافه‌م را روو مُتَکّایی که اضاف کرده بودم به بالش - مُتکّای خودم؛ صاف و صوف کردم. شد عینَ‌هو خودم وقتی خوابیده‌اَم. خوابِ مرگ، با یک مُشت قرصِ مرض، آرام‌بخش، خواب آور...

 ادامه ی داستان...                          

 

                          

لينک

   همه‌ی تقصیرها؛ گردنِ بارانی که ناغافلْ گرفت!   

                          

1-

هرکجا بروی،

                 مرا خواهی دید.

یک‌شب،

تمامِ شهر را دیوانه‌وار

                      با خیال‌َتْ قدم زده‌اَم.

2-

وقتی می‌روی

در را پشتِ سرت ببند!

این خانه

میهمان‌ْخانه نمی‌شود دیگر.

3-

مرا به‌خودت گِرِه بزن

مثل سنگی به پای اهلِ غرق!

تا تَهِ دریا

            هم‌پات می‌آیم. 

 4-

در خانه‌اَت بمان!

تمامِ شهر

قُرُقِ نگاه‌های من وُ

                       خاطراتِ توست.

5-

فکر می‌کند از دماغِ فیل افتاده

شعرِ عاشقانه‌ای

                 که امشب نمی‌آید!

 

6-

این چشم‌ها

             خواب ندارند دیگر.

هرجا هستی،

زمزمه کن با من

                ترانه‌ی « مرا ببوس » را ؛

آرام می‌شوم.

            

 

 

                 

                                    دانلود کنید

لينک