برای دیدنِ تو، باید دَمِ ستاره‌ها را دید!   

         حضور مجلس اُنس است و دوستان جمعند

تازه ترین تابلوی من- 25 شهویور 89 - رنگ و روغن رووی ام دی اف بافت سازی شده- با سرمشق استاد غلام حسین امیرخانی، و البته با اجرایی متفاوت...

١

در گرگ و میشِ چشم‌هات

راه گم کرده‌ام

                  مهتابْ شو!

2

ماهَ‌م نیامد وُ

                 پیر شدم

دست‌آویزِ سَیّارک‌ها !

3

شب‌ها کمی بخوابْ تصدقت!

این‌طور که چشم‌هات کاسه‌ی خون است

آسمانم را هر صبح

                        غروب می‌کنی

4

این‌روزها

هِرّ و بِرّ را از هم تشخیص نمی دهم دیگر.

عاشق شده باشم انگار؛ نه؟!

لينک

   زیر بارانی ایستاده‌ام، که خیسم نمی‌کند دیگر   

                          قرار بعدی؛ پای گهواره ی شعرهام - مجموعه شعری زیر چاپ

 

( این پُست، برای هووسانا و کتی باگرادیان )

 

1

دیر آمدی، قطار رفت.  /  از راه نرسیده بهار، رفت.

دستم به دستت نمی‌رسد دیگر،  /  ماهم نماند وُ ؛ بی‌قرار رفت.

2

پا به پای برکه‌های شب

می‌نوشمَ‌ت ای ماه

دوباره طلوع کنی اگر

از مغربِ خورشید

3

آهِ شب‌هام بگیرَدَت اگر؛

اسیرِ ماه می‌شود

خورشید چشم‌هاتْ تا ابد!

4

مجنون!

به قصه‌ات برگرد

همه‌ی فاحشه‌ها؛ لیلی شده‌اند این‌جا !

5

دارم چهل ساله می‌شوم

ولی هنوز

سرم درد می‌کند برای عاشقی!


                                       ( شعر با صدای شاعر )

.....................................................................................................

داستان تازه ای از رضا کاظمی در سایت متن نو

داستان دیگری از رضا کاظمی در سایت دانوش

 


 

لينک

   پلنگِ هیچ ماهی نمی‌شوم دیگر   

( داستان تازه ای از رضا کاظمی، در سایت متن نو؛ بخوانید )

 

1

این‌روزها این‌گونه‌اَم:

با کابوسی از خواب می‌پرمْ که می‌گوید

راهِ برگشت را بسته‌اَند ستاره‌ها !

2

با تو هر روز

خیابان‌های آشنا را قدم می‌زنم

و مردم، فقط برای من دست تکان می‌دهند.

*

ببینی در من حل شده‌ای، /  یا چشمِ عابرانْ معیوب است؟!

3

پلنگِ هیچ ماهی نمی‌شوم دیگر؛

وقتی خورشید

               در چشم‌هام غروب می‌کند هرشب!

4

«گالانْ اوجا» می‌شدم ای‌کاش

می‌دزدیدمَ‌تْ / ترکِ اسب نشانده / دوود می‌شدیم در صحرا .

اما این‌روزها،

                نانْ عجیبْ گران شده است «مارال» !

*( گالانْ اوجا و مارال، شخصیت‌های افسانه‌ایِ رمانِ «آتشْ بدونِ دوود» ، نوشته‌ی نادر ابراهیمی )

 

منْ خوابَ‌مو خوب یادمه...

وقتی می‌اومدمْ ماهْ بالاسرم بودْ بِم نیگا می‌کرد می‌خندید. حالام که دارم می‌رَمْ ماهْ بالاسَرَمِه بِم نیگا می‌کنه می‌خنده. حالا ببینی این وسط، اصلن ما بودیم؟ اصلن قصه‌ای - یکی بود - یکی نبودی، بود؟ یا همه‌ش خیالاته؟ حالا ببینی من اصلنْ راه افتادم که بیام؟ که ماهَ‌م بالاسرم باشه بم نیگا کنه بخنده؟ اگه راه افتادم پس چرا هنوو نرسیدم جایی‌که باسْ منتظرم باشی؟... من یادمه از خواب که پا شدمْ هنوو ماه بود، که بِم گُفْ تو اون پایین منتظرم وایسادی. منْ خوابَ‌مو خوب یادمه، که تووش ماه بود - من بودم - و تو؛ که اون پایینا کنار جووبْ نِشسسه بودیْ سر و چِش می‌شُسسی برسم بِت نیگا کنم بگم: چه ماه شدی دختر! تو هم بِم نیگا کنی غش غش بخندی بگی: خودتو ندیدی پسر، که چه ناز شدی! منم ریز ریز بخندم. بات بخندم. بام بخندی... منْ خوابَ‌مو خوب یادمه دختر...

                                با صدای شاعر بشنوید

 

...............................................................................................................................

داستانی از رضا کاظمی در سایت دانوش؛ بخوانید.

لينک

   رنج می‌کشم عشقی را که نمی‌فهمی!   

این کتاب چاپ نشده را مُفتکی! دانلود کنید بخوانید. طرح جلد از دوست جوان و هنرمندم: محمد حداد زاده؛ باقی ش هم که: دستپُخت منْ! 

                           

                                      دانلود کنید

 

1

دیگر خبری نیست در شهر

الّا این‌که: تو رفته‌ای وُ

روزنامه‌ها همه، سفید چاپ می‌شوند!

2

چند وقتی‌ستْ برگشت می‌خورند نامه‌هام.

 حالا منْ به‌دَرَک!

این پستچیِ بدبخت که گناهی نکرده است!

3

دورم بپیچ

بالا بیا

مثل یک پیچک

به بوسیدن آفتاب.

4

کمان شده‌اَم رووی خط افق

تا رهات کنم

                 به قصدِ سیاره‌ای متروک!

لينک