سنجابِ دست‌آموزِ تو اَم؛ کمی بلوط!   

                                          برگی از تقویم پاییز...

1

آخرِ تمامِ کوچه‌های جهان، به پاییز می‌رسد

کمی آوازِ عاشقانه بخوان

دیرتر می‌رسیم!

2

وقتی «غزلِ» چشم‌هات

با هیچ «قافیه»‌ای جوور نمی‌شود،

دیگر نگو چرا «سپید» می‌نویسی‌اَم!

3

هم‌کوپه‌ی عَبوسِ منی در قطاری که به پاییز می‌رود

کمی بخند

بگذار خط عوض کند

                       روو به ایستگاهِ بهار!

4

دارند عصبی‌اَم می‌کنند کلمات

وقتی به حذفِ نامِ تو

                       رأی نمی‌دهند!

.......................................

چند شعر در سایت لیلا صادقی

چند شعر در سایت رندان

و یک داستان کوتاه در سایت ادبی متن نو

لينک

   هرچه ستاره هست؛ بر زمین ریخته پاییز   

                             هرچه ستاره هست؛ بر زمین ریخته پاییز

1

پاییز آمده

از نوبرانه‌ی لب‌هات

اناری شکفته می‌خواهم

مرا ببوس!

2

دلَ‌م را دختری بُرده است

خودش هم نمی‌داند

 

باید به باد بگویم

3

پرنده بودی

رووی شانه‌اَم خواب رفتی

مثل این شعر

که از لب‌هام بیدار نمی‌شود دیگر!

4

به خواستگاری جنون می‌آیم

خودت را زیباتر کن امشب

                                ای ماهِ تمام!

.....................................................................................................

داستان کوتاه:

وقتی دستَ‌ت پُر باشد آسِ دل؛ چه می‌کنی؟!

رضا کاظمی

 

ایستاده بود پشت میزش روو به کلاس، پشت به پنجره - به درِ بالکن. بالکنِ کلاس بِش نزدیک بود. دَرَش هم باز. هوامْ گرم و داغ. درسَ‌ش تمام شده، داشت کاغذها، کتاب، یادداشت‌هاش را جمع می‌کرد می‌گذاشت توو کیف دووشی‌اَ‌ش؛ که پسر صِداش کرد. اول انگشتِ «خانم اجازه»اَش را بُرد بالا. بعد، وقتی دید حواسِ استاد بِش نیست، به کیف و وسایلَ‌ش است، صداش زد. نه که بگوید: استاد! اجازه استاد! یا چیزی شبیه به این‌ها که رسمِ دانشجو - استادی است. بلند صداش کرد: مستوره!...

ادامه ی داستان

 

لينک

   با هیچ دستمالی پاک نمی‌شود این ماهِ چِرکْ از شیشه‌های شب   

آیین چراغ؛ نیست خاموشی... رضا کاظمی

( تابلویی تازه از رضا کاظمی؛ با اجرایی متفاوت، از رووی دست زنده یاد رضا مافی؛ رنگ و روغن رووی ام دی افِ بافت سازی شده؛ مهر 89 )

 1

پرنده‌ای پرید

جایَ‌ش پرنده‌ی دیگری نشست

و پرده‌ی نمایش

دوباره بالا رفت

2

برای « دوستت دارم »

دیر شده است دیگر

نگاه کن!

سوزنْ‌بانِ پیر

                دارد علامت می‌دهد

3

وقتی چشم‌هات را می‌بندی

از کارْ بی‌کار می‌شوم

 

نه این‌که مسوول شمردن ستاره‌هاش منم!

4

عمقِ چشم‌هات

قصه‌ی هزار و یک‌شبِ یلداست

تمام نمی‌شود هر چه می‌خوانم

5

کار سختی‌ستْ دوست نداشتنِ تو

 

باید برای خودم

کار دیگری دست و پا کنم!

 

.................

چند شعر دیگر را در سایت رندان بخوانید

لينک

   باید بروم. گوورِ عاشقانه‌هاست این شهر!   

 

1

دلم دیگر به این عشق‌ها گرم نمی‌شود؛

باید به مادرم برگردم

اتفاق است دیگر...

2

دارم می‌روم جایی دوور

از تیر رَسِ چشم‌هات هم دوورتر

اما...؛

تکثیر شده‌ای تو... تکثیر شده‌ای تو...

3

سال‌هاست مُرده‌ای وُ شهر

پُر شده‌‌ست بَدَل‌های تو

و من، ندانسته هر روز

عاشق یکی می‌شوم!

 

4

هنوز می‌شود عاشق شد

فقط در ایستگاه بعدی

                           باید خط عوض کنم!

 

5

دیروز

در ایستگاهِ قرارهای همیشه،

زنی را بوسیدم.

ببخش؛ ولی عجیب شبیه تو بود!

 

 

 

لينک

   مرا ببوس؛ روزهای سختی در پیش است   

      همه عمر برندارم... رضا کاظمی

1

برای رسیدن به تو

باید از مرز بگذرم.

جمع کن حصارهایت را !

2

دارم پیر می‌شوم

ولی عاشقانه‌هام؛ جوان‌َند ‌هنوز

انگار ساعتم رووی هفت

هفتاد سال مانده باشد!

3

هیچ‌کس به خانه‌اش نرسید امروز.

کودکی بازیگوش

تمامِ کوچه‌های شهر را دیشب

به نامِ تو کرده بود!

4

صبح نمی‌شود امشب.

نگاه کن!

انگار؛ شب‌گیرِ چشم‌هات شده‌ است ماه

 

                                   با صدای شاعر

لينک