دلَ‌م را دختری بُردَه‌ست؛ خودش هم نمی‌داند!   

              در یک غروب غم انگیز...

 

1

در یک غرووبِ غم‌انگیز

مرا به سفرهای دوور خواهند بُرد

دُرناهای مهاجر

2

بیا برای هم، سیگاری آتش بزنیم.

این آسمان

دو ستاره کم دارد

3

رفته ای وُ من

خوابم نمی‌بَرَد شب‌ها.

 

باید برای صدای زنجره‌ها فکری بکنم!

4

تنها شده‌اَم

مثل فانوس‌بانِ پیر

وقتی آخرین کشتی

بندر را ترک می‌کند

...............................

محبت یکی از دوستان وبلاگی نسبت به بنده را این جا بخوانید

...............................

داستان کوتاه

یک سفر، دو لیوان چایِ آشغال؛ و دختری که شبیهِ تو بود   

 

   داد زدم سرش گفتم: "وِل کن خدانَدار، پاره می‌شود بدبخت می‌شوم بیچاره‌م می‌کند استاد، این ترمِ آخری." سفت چسبیده مُچاله کرده بود نقشه‌های کالْکی شد‌ه‌ی پروژه‌م ‌را، وِلَ‌م نمی‌داد رَهام نمی‌کرد؛ فقط برا خنده شوخی‌. شوخی‌ش گرفته بود انگار، آن وقتِ بی‌وقتِ حوصله‌نداریِ من. کجا؟ جلوی درِ دانشکده، که ریخته بودند بچه‌ها بیرون بروند سلف یا بروند شهر، و بین‌شان هم پُر بود جاسوس‌های کمیته انضباطی. می‌خواستیم برویم - می‌رفتیم شهر. روو به رووی درِ خروجی، جاده‌ی اصلی بود. سواری - تریلر - کامیون‌رو. جاده، مثل زبانِ سُرخْ نه، سیاهْ سُربیْ خاکستریِ چَلپاسه‌ای بود که دراز - پهن شده باشد عینِ فرش، و انتظار حشره‌ای شاپرکی چیزی را بکشد تا رووش پا بگذارد بپیچدش به‌هم بچپاند توو دهانَ‌ش - گالَه‌ش. دیدم رها نمی‌کند و عن‌قریب است ترتیبِ نقشه‌ها برا همیشه داده شود یک‌ترم اضافْ بگذارد روو دستم؛ که بِش بی‌راه گفتم. ناجوور بِش بی‌راه گفتم. همان‌طور که هروقت می‌خواستم برا مدتی از خودم بتارانَمَ‌ش می‌گفتم، گفتم...

ادامه ی داستان را این جا بخوانید

 

لينک

   ... و هیچ نیمه‌ای این نیمه را تمام نکرد   

                                چو ایران نباشد، تن من مباد... رضا کاظمی... آبان 89

( چو ایران نباشد، تن من مباد... رنگ و روغن رووی بووم... رضا کاظمی... آبان 89 )

 

1

همه فکر می‌کنند این عاشقانه‌ها برای توست

حال آن‌که من هنوز

مشقِ شعر می‌کنم برای تو!

2

تمامِ شهر، تو را می‌خوانند.

تنها،

        منم که تو را می‌نویسم

3

هرکه می‌رسد

تکّه‌ای از دلَ‌م می‌بَرَد.

تو ابراهیمَ‌م باش

دلم را صدا کن!

4

تصدقِ چشم‌هات، کمی بخند

این‌طور که می‌باری

خورشید هم،

                 می‌ماند از رفتن!

 

...

یک داستان از رضا کاظمی در سایت اثر

لينک

   تمام نمی‌شود لامَسَّب، پاییزی که هر روز قدم می‌زنم!   

 

پاییز آمده انگار...

1

بیا امشب کمی برگ‌ها را قدم بزنیم

نگران نباش

کسی ما را با هم نخواهد دید

اگر هم دید؛ خیالی نیست

بگو داشتم با خودم قدم می‌زدم!

 

2

در آینه‌اَت

خودم را می‌بینم ای ماه

میان این‌همه ستاره‌ای وُ

                             باز تنها 

 

3

قایقَ‌ت می‌شوم -  بادبان‌َم باش

بگذار هرچه حرفْ پَشتِ‌مان می‌زنند مردم

بادِ هوا شود

                دوورتَرِمان کند!

 

4

باران می‌آید

و قارچ‌ها مثلِ قارچ

سر و کلّه‌شان پیدا می‌شود!

امّا تو...؛ تو چند بارانِ دیگر

                         دوباره سر از خاک برمی‌داری؟

.................................................................

داستانی از من در سایت اثر

لينک

   هرکه می‌رسد، تکّه‌ای از دلَ‌م می‌بَرَد؛ کجایی؟   

             هرکه می‌رسد، تکّه‌ای از دلَ‌م می‌بَرَد؛ کجایی؟

 

1

پاییز را تو آورده‌ای

مرا، عاشقانه‌هام

حالا بیا سرِ سُفره‌ی ماه وُ

                        دوباره بگو: بسم الله!

2

تنهایی، شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم

گاهی لباسِ برگ می‌پوشد

گاهی لباسِ برف

اما؛ همیشه هست

3

سفر برایم هیچ نداشت

مگر چند عکس یادگاری،

                          هم‌راه با خیالِِ تو!

 4

به تماشای ماه می‌روم

شب‌هایی که آسمان را ابر گرفته.

نگران نباش

به رفتنِ تو ربط ندارد اصلن!

 

......................................................................

خواندنِ این پُستِ وبلاگِ " ترنمِ دلتنگی " را پیشنهاد می‌کنم

لينک