گاهی از دلَ‌ت، به چشم‌هاتْ نقبی بزن!   

  1

همه می‌گویند: چه مهربان است این مَرد!

و کسی نمی‌داند

لب‌‌خند تو است رووی لب‌هام

وقتی آن‌سووی دریاها

یادم می‌کنی

 

 2

پدر بزرگ ‌می‌گفت: "تصدق‌ت، زنده‌گی همین است دیگر: خیابانی را تا انتهاش بروی، و آخرش تابلوی خوشگلی روبه‌رویت دربیاید که شمایلِ خوشگل‌تری رووش باشد شبیه « بیلاخ! » و زیرش نوشته باشد: راه را اشتباه آمده‌ای، برگرد! و تو دور بزنی برگردی، که باز روبه‌رویت همان تابلوی خوشگل باشد با همان شمایلِ خوشگل‌تر! که زیرش نوشته: جاده یک‌طرفه بوده است! زنده‌گی همین است دیگر، تصدق‌ِ جوانی‌ت!...

3

 آدم این عکس را که می‌بیند اول دلَ‌ش براش می‌رود، بعد هم دلَ‌ش می‌خواهد برا عکس این جغله این‌طور بنویسد:

 پول داده بودم بِش، برود چندتایی نان بگیرد بیاورد. رفته بود، بِش نداده - گفته بودند جغله است، زورش نمی‌رسد نان‌ها را بغل بگیرد بیاورد، برود بزرگ‌ترش را بفرستد بَرا نان. جغله‌ی‌مان هم ناراحت شده، آمده بود خانه، هیبتَ‌ش را عوض کرده - بزرگ شده بود مثلن، و رفته نان‌ها را گرفته بود، یک نگاهی هم این‌طوری ( مثل عکس پایین ) به یاروو - آقای شاطر کرده بود! باور بفرمایید از این جغله‌ی ما خیلی کارها برمی‌آید. پس این‌طور نِگاش نکنید!
لينک

   ذوب شده‌ای در من؛ به‌کجا می‌گریزی؟!   

من درد تو را ز دست آسان ندهم... رضا کاظمی

 1

شلاق زدن ندارد

اسبی که در راه مانده.

یا ماشه را در دهان‌َش بِچِکان

یا کنارش بمان - بمیر!

2

بی‌تو هم می‌شود زنده‌گی کرد

قدم زد، چای خورد، فیلم دید، سفر رفت؛ ...

فقط

بی‌تو نمی‌شود به‌خواب رفت!

3

تو مُرده‌ای وُ من

نفس می‌کشم هنوز

و این تناقضِ بزرگ

- مرگ که جای خود -

خدا را هم گیج کرده است!

4

همیشه در ذهنِ پدر

زنی زیبا قدم می‌زد 

و در خیال مادر، مردی جوان.

این‌گونه بود که همه‌ی‌مان

حرام‌زاده شدیم!

........................................................................................

وب سایت "رسم خیال"، نمایشگاه و فروشگاه اینترنتیِ آثار هنری رضا کاظمی

لينک

   تکّه‌های دلِ من‌اَند این شعرها/ که دست‌به‌دست می‌روند   

1

به رود انداخت خودش را

ماهیِ کوچکی که

دلَ‌ش دریا بود وُ

خانه‌اَش برکه!

2

من می‌روم

تو بمان با عروسک‌هایت

و تمام عمر

لباس‌های مرا به قدّشان اندازه کن!

3

تنهایی، مثلِ خُداست

نه؛ خودِ خُداست!

چه بخواهی، چه نخواهی

بر تو حُکم می‌راند

4

نترس!

سگی که پارس می‌کند

حتمن که هار نیست

ما آدم‌ها هم

گاهی از شدت تنهایی

پاچه‌ی خودمان را گاز می‌گیریم!

5

دلیلِ هبوط

نه تو بودی، نه شیطان؛ و نه حتا خدا.

همه‌ی تقصیرها گردنِ من

که خدا را، شیطان را؛ و تو را

آفریدم!

لينک

   دوود شده‌ای در چشم‌هام / خودت را عقب‌تر بگیر!   

1

گناهِ من نیست اگر دیده نمی‌شوی.

شب است

آسمانْ ابری،

و خدا تاریک!

2

در کلافِ سردرگُمِ جاده‌های جهان

گیر افتاده‌ام

مثل گوزنی پیر، در انبوه شاخه‌های جنگل.

چه ماشه را بچکانی، چه شاخ‌هاش را ببُرّی؛ فرقی نمی‌کند

گیر افتاده است گوزنِ پیر!

3

چشم‌هاتْ غزل،

لب‌هاتْ غزل،

بوسه‌هاتْ غزل؛ ...

 

کاش حافظِ این‌همه غزل من بودم!

4

نامه‌رسانِ خوبی نیستْ باد

نامه‌هات را همه‌ی شهر می‌خوانند،

جُز من!

خواستی بیایی

خودت را دستِ باد نده!

.............................................................................................................

وب‌سایتِ "رسمِ خیال"، نمایشگاه و فروشگاهِ اینترنتیِ آثار هنریِ رضا کاظمی

لينک