داستان کوتاه

وقتی دستَ‌ت پُر باشد آسِ دل؛ چه می‌کنی؟!

رضا کاظمی

 

ایستاده بود پشت میزش روو به کلاس، پشت به پنجره - به درِ بالکن. بالکنِ کلاس بِش نزدیک بود. دَرَش هم باز. هوامْ گرم و داغ. درسَ‌ش تمام شده، داشت کاغذها، کتاب، یادداشت‌هاش را جمع می‌کرد می‌گذاشت توو کیف دووشی‌اَ‌ش؛ که پسر صِداش کرد. اول انگشتِ «خانم اجازه»اَش را بُرد بالا. بعد، وقتی دید حواسِ استاد بِش نیست، به کیف و وسایلَ‌ش است، صداش زد. نه که بگوید: استاد! اجازه استاد! یا چیزی شبیه به این‌ها که رسمِ دانشجو - استادی است. بلند صداش کرد: مستوره! طنین داشت صداش، و پیچید توو کلاس. کلاسْ یک‌هو سکوت شد. سنگین. و بعد هم، یک‌هو تمامِ کلاس چرخید طرفَ‌ش. جووری با چشم‌های وَرقلمبیده نگاش کردند بچه‌ها که انگاری این چند سال هم‌کلاسی، هم‌دانشکده‌ایی‌ش نبوده‌اَند، نمی‌شناسند - نمی‌شناختندش. یا انگاری فحشِ خواهر مادری شنیده باشند، که مثلن یکی از دانشجوهای سر به زیر، مؤدب، سر به‌راه، دهان باز کرده، پرانده باشد. البتْ بی‌شباهت به فحشِ خواهر مادری هم نبود چیزی - کاری که پسر گفته - کرده بود. کلاس، سکوتِ مرگ گرفت. استاد، سرش را بالا کرد، دیدش. هم خودش را، هم چیزی را که توو دستَ‌ش گرفته، بالا کرده، کرده بود عَلَم. مثل برق‌گرفته‌ها شد. خشک. بعد، سرش را انداخت پایین. دست‌هاش که از حرکت مانده بود، پَرِش پَرِش - عصبی - لرز گرفته شد. تووی گونه‌ها و لُپ‌هاش همْ خون ریخت. سرخ. حس کرد دلَ‌ش دارد ضعف می‌رود، پاهاش توان ایستادن ندارند و الآن است که وِلو شود کفِ کلاس، آبرویی هم که براش نمانده دیگر، برود. لرز لرز عقب رفت. می‌خواست تکیه‌گاه پیدا کند تکیه بدهد نیفتد. کفِ دست‌هاش را گرفته بود روو به بالکنی که درش باز بود و پس پس می‌رفت - رفت. دست‌هاش رسید به نرده‌ی بالکن. کمی خیالْ‌راحت شد. خواست بِش تکیه کند عرقِ پیشانی‌ش را بگیرد که فریادِ پسر دوباره بلند شد. حَذَرَش داد تکیه ندهد می‌افتد پایین، پخشِ حیاط دانشکده می‌شود. اما صدای پسر نرسید بِش. پرت شد پایین، توو حیاط دانشکده، پخشِ آسفالت.

     گفته بود: "این‌قدر بِم گیر نده توو دانشگاه، مگر استادهای دهن لَق - زیرآب‌زَن را نمی‌بینی؟ بوو می‌برند می‌روند به رییسِ گروه می‌گویند، چُغُلی‌م را می‌کنند، بعد می‌اندازندم بیرون ها. آن‌وقت دیگر باسْ بروم مدرسه‌ی ابتدایی، الفبا یادِ کلاس اولی‌ها بدهم." آتش را خودش گیرانده به جانِ پسر انداخته بود، حالا ترس بَرَش داشته بود از بی‌آبروویی، سکّه‌ی یک پول شدن میان استادها - دانشجوها. به مصلحت - شیطنت گفته بود: "نه‌خیر هم، این‌طورهام که فکر می‌کنی نیست. کشته مُردَه‌ت که فکر می‌کنی - کرده‌ای نیستم ها. اشتباه ملتفت شده، خیالات کرده‌ای. اصلن یک نگا به سن و سالَ‌ت بینداز ببین بِم می‌آید - جفتِ‌مان جوور است با هم؟!"

     جلسه‌ی اول - ترمِ اولَ‌ش بود می‌آمد کلاس، درسِ دانشگاه بدهد. جوان‌سال، شاداب، و اِیْ خوش بَر و روو هم بود. پسرها بِش گیرِ زیادی می‌دادند، به‌خصوص که توو دستَ‌ش - انگشتَ‌ش حلقه نداشت. می‌گفتند: دختر است دیگر، می‌شود باش ریخت روو هم، دوست شد، نمره‌ی مُفتکی هم ازش گرفت. با یک تیر دو نشان. سؤال‌هاشان هم، همه الکی - روو هوایی بود؛ برا بیش‌تر باش بودن - گرم گرفتن. اول‌هاش که آمده بود شوق داشت، بی‌حواسْ جواب همه را می‌داد، یک لب‌خندِ ملیح هم روو جواب‌هاش. بعد، دید - دیده بود خیر، قصه جای دیگرش لَنگ است؛ و خودش را گرفته بود برا همه. اَخم می‌کرد، جِدّ می‌شد، نگاش را هم می‌دوخت میانْ‌جایِ فضا؛ یا فقط نِگا دخترهای کلاس می‌کرد.‌ البتْ یک نگاهِ زیرچشمی - یواشکی هم، یک بخشِ هوش و حواسَ‌ش را هم به دانشجوی پسری می‌داد که همیشه سرش توو خودش، حواسَ‌ش همیشه پَرتِ خودش بود. موهاش طلایی - گندمی، شَلال شَلال روو پیشانی‌ش ریخته دلبری می‌کرد. دلَ‌ش برا پسر رفت - رفته بود و خودش نمی‌دانست. توو چشم‌های پسر، رنگ آسمان ریخته، پخش شده بود.

     رفته بود بیرونِ کلاس ایستاده، الکی خودش را گرمِ کیف و کاغذهاش کرده بود، چندتایی هم دختر، برا سؤال‌هاشان دورش را گرفته بودند؛ و او اصلن حواسَ‌ش نبود چه جواب‌هایی داده - می‌داد بِهِ‌شان. منتظرِ پسر بود بیرون بیاید، یک‌نظر ببیندش؛ بعد، از دور و برش دخترها را بتاراند، برود دفترش بنشیند ناخن‌هاش را بجَوَد و به چشم‌های پسر و مووهای پسر و خودِ پسر فکر کند. هرچه ایستاد دید نیامد. تعجبَ‌ش شد - شده بود. چیزی را بهانه‌ی برگشتن داخل کلاس کرده، دخترها را رانده، رفته بود توو. پسر نشسته بود آن تهِ کلاس، زُل رفته بود به تخته وایت‌بُرد و همه‌ی حواسَ‌ش به سکوتِ خودش بود. خواست - خواسته بود برود جلو، باش حرفی چیزی، سرِ گفت و گپی را باز کند؛ نتوانست. می‌خواست و نمی‌توانست. استادش بود. ذهنِ دانشجوها - اساتید را نمی‌خواست که وارْخَطا برود، براش دست بگیرند و؛ حالا خر بیارْ معرکه راه بینداز. رفته بود - رفت سمت میزش، خم شد توو کشوهاش را الکی گشت، و چیزی که نبود را، نیافت؛ رفت بیرون.

     پسر را از خودش کرده بود. از حال و هوایَ‌ش درآورده انداخته بود توو حال و هوای خودش. آن‌قدر سرِ کلاس‌هاش لطیفْ نِگاش کرده لب‌خند پرانده بود به‌هواش، که هوایی‌ش کرده راهَ‌ش انداخته بود پیِ خودش. حالا نمی‌دانست چی باس بکند. ازش فرار می‌کرد حالا. طاقت نگاه‌های پسر را نمی‌آورد. خط نگاش را عوض می‌کرد می‌انداخت روو باقی بچه‌ها، دخترها، حتا روو پسرها می‌انداخت نگاش را و اَلَکی - الله بختکی - روو هوایی به همه لب‌خند می‌زد. یک‌جورهایی یعنی: شیطنت!

     رفته بود دفترش، در را هم پشتَ‌ش بسته کرده بود؛ و داشت روسری‌ش را جای مقنعه‌اَش سر می‌کرد که تَقِّه‌ای خورده بود به در. تا بیاید خودش را جمع کند جوور شود با فضا، در باز شده پسر آمده بود توو. توو نگاش چیزی بود که او نمی‌توانست تابَ‌ش بیاورد. چشم‌هاش را از خیره‌گی - هول زده‌گی درآورده انداخته بود روو دیوار و از آن‌جا هم کَنده، بُرده، انداخته بود از پنجره بیرون؛ و همان‌طور که بِش پُشت کرده بود، صداش را هم رووش بلند کرده بود: "تو یاد نگرفته‌ای همین‌طور سرت را نیندازی نیایی - نروی توو اتاق استادها؟ اصلن اگر کسی ببینَدَت - ببینَندِمان، چه‌کار می‌کنی - باس بکنیم؟ برامان - برام هزار جوور حرف درمی‌آورند؛ حالی‌ت نمی‌شود محمد؟" و محمد، صُمُّ بُکم، هیچ نگفته بود. سکوت. سکوت را کرده بود دسته گل، گرفته بود دستَ‌ش، ماتِ مستوره.

     مستوره تا از دانشگاش درآمده درسَ‌ش تمام شده بود، کسی - آشنایی براش پارتی شده، آورده گذاشته بودش سرِ کار - کلاسِ دانشگاه که درس بدهد. سنّ و سالی نداشت. جوان‌ْسال بود. اِیْ هم‌چین خوش بُر و روو، زیبام بود. البتْ زیبایی‌ش یک‌جورهایی مالِ خودش بود. همه کس نمی‌توانست بش بگوید زیباست، قشنگ است، همه‌چی تمام است. باس به قلّابش بی‌اُفتی - می‌افتادی تا بِش بگویی زیباست، قشنگ است، محشرِ کبراست. محمد به قلّابش افتاده، گیر کرده، بِش ‌گفته بود محشر کُبرا! گفته بود: "شما محشرید استاد!" و استاد، چشم‌هاش قُلُپّی زده بود بیرون، سرخیِ شرم ریخته بود توو گونه‌هاش - و حتمی توو لاله‌ی گوش‌هاش که زیر مقنعه‌ش بود دیده نمی‌شد - و سرش را گردانده بود سمتِ تخته وایت‌بُرد که مثلن آبر‌ووش نرود از حس و حالی که جیغ می‌کشید خبری بین‌شان هست - باید باشد. کلاس سکوت شده بود اول، و ترکیده بود بعدش. انگاری توپّ دَر کرده باشند تووش. اولْ‌بار بود گویی که محمد زبان به حرف، آن‌هم این‌طور حرفی، باز کرده بود سرِ کلاس. پِچ پِچِ دخترها بیداد می‌کرد، هم‌راهِ ریزخنده‌ها و شکلک‌ها و زبانَک‌هاشان. مستوره، رووش را از تخته گردانده بود، کیف و لوازمَ‌ش را برداشته، تندی از کلاس زده بود بیرون. سرخ و عصبی و خون‌خورده.

     بیرون از دانشگاه، توو خلوتِ دوتایی‌شان، تا دیده بودش ترکیده بود و توپیده بود بِش که: چرا آن‌طور کرده - گفته سرِ کلاس درس. چرا حواسَ‌ش بِش نیست؟ چرا مراعاتِ رُتبه - مرتبه - استاد دانشگاهی‌ش را نمی‌کندا؟ و محمد مثل همیشه سکوت را ریخته بود توو حنجره‌اَ‌ش، و فقط با چشم‌های رنگی‌ش نگاش کرده، تُندیِ اعصاب - آتشَ‌ش را خوابانده بود. اول‌ها، فقط وقتی از درِ دانشگاه بیرون می‌رفت و چهار خیابان آن‌طرفتر که ماشینَ‌ش را پارک می‌کرد اجازه می‌داد محمد بِش نزدیک شود، باش گپی بزند، حال و احوالی بکند؛ که البتْ خودش می‌مُرد توو خودش برا حرف زَدَنا، نِگا کَردَنایِ محمد. آن‌روز هم، همان اول‌هاش بود، که وقتی نزدیکای ماشینَ‌ش رسیده بود طاقت بریده شده، بِش توپیده بود. بعد، کم کم توو نگاهِ محمد غرق - آرام شده بود؛ و آغوشَ‌ش گرفته، گریسته، محمد را هم گریان گرده بود.

     آن‌قدر نگا نگاش کرده، بِش چراغِ علاقه - دوستت دارم داده بود که علاقه - دوستت دارمِ محمد گُل کرده بیدار شده بود. بعد، چراغَ‌ش را خاموش کرده، چراغْ‌خاموش رفته بود. اول‌هاش، مستوره هرکجا می‌رفت، او هم با حفظِ فاصله پی‌اَش می‌رفت. مثل سایه. سایه‌ای خنک، خوش‌آیند، مَلَس. کنار ستون سالن می‌ایستاد تا برود توو دفترش. همان‌جا می‌ماند تا دربیاید برود کلاسِ دیگر. روو به رووی کلاسِ دیگر تکیه به ستونِ سِمِنتی بتنی می‌ایستاد تا بیاید بیرون برود دفترش وسایل لوازمَ‌ش را جمع کند راش را بگیرد برود پله‌های دانشکده را پایین و برود از درِ دانشگاه بیرون تا کنار ماشینَ‌ش. مستوره، سایه‌ی محمد را می‌دانست، اما حرفی اعتراضی بِش نمی‌کرد - نمی‌زد. خوش‌ خوشانَ‌ش هم بود تازه. محمدْ مدتی گذشته نگذشته خجالت، کم‌روویی، شرموکی‌ش را کنار گذاشته پس زده و بش گفته بود که می‌خواهدش، دوستَ‌ش دارد؛ که خواب و خوراکَ‌ش را ازش گرفته، کرده است مال خودش. بش گفته بود هرچه بگوید، شرط کند، دوست داشته باشد؛ قبول. ولی مستوره براش ناز آمده بود. بازی را انگار که بُرده باشد، دستَ‌ش پُر باشد آسِ دل، بتواند هرجور بخواهد حُکم کند؛ آن‌طور شده بود. وقتی حرف‌هاش را خوب گوش داده شنیده بود، زُل توو چشم‌هاش گفته بود اشتباه می‌کند. هم‌چین‌هام نیست. او اصلن حواسَ‌ش به خودش، به درس و دانشجوهاش است، ملتفت محمد نشده - نمی‌شود که. کمی بعد، محمد باز گیر داده بود بِش، و او هم یک چیزی حرفی پرانده بود. گفته بود: "چی می‌گویی تو اصلن؟ این حرف‌ها یعنی چی؟ حالا اگر نمی‌دانی بدان، دارم ازدواج - عروسی می‌کنم خودم. مَردَم - شوهرم - همسرم همْ استاد دانشگاست نه یک بچه دانشجوی خوشگل!" دروغ گفته بود بِش، و زده بود ترتیبِ محمد را - احوالاتَ‌ش را یک‌جا داده، کاسه‌اَش را شکسته بود. چند وقت گذشته نگذشته باز محمد رهاش نکرده، مووی دماغ شده بود براش، و گفته بود می‌خواهدش که باش عروسی - باس باش عروسی کند. این‌طور شده - پیش رفته بود که مستوره کوتاه آمده، نرم شده، باش بیرون رفته گفته خندیده بود - بودند. خِفتْ‌گیر که می‌گویند، محمد بود که شده بود. گیر کرده بود گلوش کَندِه‌اَم نمی‌شد.

     بازی‌ش می‌داد - داده بود مستوره. مثل گربه‌ای که گولّه‌ی نخ را بازی می‌دهد، چنگ می‌زند بش، بازش می‌کند، بسته‌ش می‌کند، پرتَ‌ش می‌کند دوور، باز بَرَش می‌گرداند می‌آوردش پیش؛ همین‌طورها بازی‌ش داده - می‌داد. وقت‌هایی می‌گذاشت تا خیلی نزدیک‌هاش هم بیاید؛ حتا توو خانه‌ش؛ که نازش نوازشَ‌ش بوسَ‌ش هم بکند. تنها بود. تنهام زنده‌گانی می‌کرد، خودش با خودش؛ البتْ دور از دیدِ دانشجوها - استادها - دانشگاه. وقت‌هایی هم - بسیار وقت‌ها هم اصلنْ بِن‌کُلْ خودش را دوور می‌گرفت، گوور و گُم می‌کرد، نشان نمی‌داد. می‌خواستَ‌ش و نمی‌خواستَ‌ش. یک‌جورهایی دو سه چندتایی - تناقض - جمع نقیضین که می‌گویند، مستوره بود.  

     یکی از دختر پسرها - دانشجوها، توو کافه‌ای که یک‌روزی - عصری نشسته گپ می‌زدند می‌خندیدند دستِ‌شان هم روو دستِ هم بود، دیده بودشان. فرداش، دانشکده پُر شده بود پِچ پِچ. پُر شده بود چشمک و خنده زیرجلکیِ ریز ریز. همان فرداش، مستوره از نگا نگا بچه‌ها - دانشجوهاش ملتفت شده، ترسَ‌ش گرفته بود عجیب. و یک عصری - روزی که قرار بود ببینند هم را، نسخه‌ی محمد را با چند ساعت دعوا، مرافعه، جیغ، فریاد؛ پیچیده داده بود دستَ‌ش، و گفته بود: "برو! برا همیشه برو!" محمد هم رفته بود. رفته بود خودش را یک چند وقتی گُم و گوور کرده جلو چشم‌هاش نیامده بود.

     آخرهای ترم دومِ دانشگاه بود. تابستان. هوا داغ. آتش. محمد پیش از استاد و باقی دانشجوها آمده، گوشه‌ای دوور از چشمْ نشسته بود. سرش پایین و توو مُشتَ‌ش هم، چیزی را مُچاله - فشرده کرده، بِش زُل زده بود. جواب بچه‌ها - دخترها - پسرها - دوست‌هاش را هم که از فضولی کنج‌کاوی داشتند خودشان را جِر می‌دادند، نمی‌داد، نداده بود. استاد آمد. درسَ‌ش را داد، تمام کرد. درسَ‌ش تمام شده، داشت کاغذها، کتاب، یادداشت‌هاش را جمع می‌کرد می‌گذاشت توو کیف دووشیِ زنانه‌ش، که محمد صداش کرد. اول انگشتِ «خانم اجازه»اَش را بُرد بالا. بعد، وقتی دید حواس استاد بش نیست به کیف و وسایلَ‌ش است، صداش زد. نگفت: استاد! نگفت: اجازه استاد! چیزی شبیه به این‌ها که رسمِ دانشجو - استادی است نگفت. بلند گفت - صداش کرد: "مستوره!" صداش طنین داشت، توو کلاس پیچید. یک‌هو سکوت شد. سکوتِ سکوت. و یک‌هو هم، تمامِ کلاس چرخید طرفَ‌ش. جووری با چشم‌های وَرقلمبیده‌ی کنج‌کاو - فضولْ نگاش کردند بچه‌ها که همان‌طور باس نگاه می‌کردند؛ آن‌هم وقتی توو دستَ‌ش، سینه‌بندِ توور - برودری دوزی شده - سفیدی را دیدند که پرچم کرده گرفته بود بالا، روو به استاد!

 

10 تیر 89 - تهران

 

       

+