عزیز کُرده

گفت: بزنی می‌کُشمَ‌ت. هرجا بروی - باشی برام فرق ندارد - نمی‌کند. پیدات می‌کنم چاقوو را تا دسته... نگذاشتَ‌م حرف‌هاش - تهدیدهاش را که بلوف هم نبودند تمام کند، گفتَ‌م: بایست عقب، می‌زنم هزار پاره‌اَش می‌کنم، هیچ غلطی - گُهی - شِکری هم نمی‌توانی بخوری - بکنی. گفت: گفته باشم، نگویی نامَردی کرد عزیز کُرده، نگفته زد ناکارِمان کرد رفت توو کوه و کمر گوور و گم شد - کرد خودش را، و مرا - خانواده‌م را - نومزادم را بدبخت بی‌چاره. گفتَ‌م: اوووَه! چه خَبَرَت است؟ ریلِ قطار راه انداخته‌ای با حرف‌هات - چاخان‌هات؟ می‌دانستَ‌م چاخان نیست - نمی‌کند؛ اما حرفَ‌م را نسنجیده پرانده بودم به هواش، او هم روو هوا گرفته کرده بودش خوون، ریخته بود توو گوش‌هاش صورتَ‌ش همه جای جانَ‌ش. سرخ شد. داغ. تا بیاید کاری - دست از پا خطایی بکند زدم سازش را، سازش را زدم - کووفتَ‌م به دیوار سیمانی. نه، کووباندم به ستونِ سیمانیِ میانِ اتاق. شکست. گرومپی - دَرَقّی - چَرَقّی صدا کرد، کاسه‌ش ترکید. قاچ خورد. تَرَک، برقی تا نزدیکای دسته‌ی ساز رفت؛ شکافت. انگاری - شبیه - مثلِ هندوانه‌ی سبزوار یا چه می‌دانم، هندوانه‌ی صَلِّ عَلایِ تُپُل که چاقو بیندازی سرش قِرِچِّ شیرینی بکند؛ تا تَه برود دهان باز کند بخندد بِت. همان‌طور.

سرِ شب، میمنت زنگ - تلفن زده گفته بود: تمام. گفته بودم: چی تمام؟ داری شوخی می‌کنی بام؟ اصلن حالا - حالا چه وقتِ شوخی است اصلن؛ با چارصد پانصد کیلومتر فاصله و فردام که امتحانِ دانشکده؟ فرداش امتحانِ سخت داشتَ‌م. رشت بودم. دانش‌گاه. زنگ - تلفن کرده گفته بود تمام و جمله‌ی مرا شنیده نشنیده گوشی را گذاشته بود. بووقِ تلفن ریخته بود توو گوشَ‌م، بعد کشیده شده رفته بود توو مُخَ‌م مُخچَه‌م همه جای سرم. سرم را بووق پُر کرده روو اعصابَ‌م راه افتاده خط کشیده بود. یک قرنی گوشی را پشت و روو دستَ‌م نگه داشته نِگاش کرده بودم. با چشم‌های وَرقُلُمبیده - گشاد شده - عصبی. یک قرن بووق شنیده، حرف‌هام - فحش‌هام - بد و بیراه‌هام را میانِ فاصله‌هاش راسّ و ریسّ کرده ریخته بودم به جانِ گووشی تا برساند بِش که می‌دانستَ‌م میانِ راه می‌مانند حرف‌هام؛ یک‌جایی مثلن توو "کوهین" یا "آق بابا" که سیمِ مخابرات یخ زده - پاره - قطع شده باشد! حرف‌هام که تمام شده بود - شد، گذاشتَمَ‌‌ش روو تلفن. تیلیک صدا کرد. سکوت شد. آینه نداشتَ‌م خودم را - چشم‌هام - صورتَ‌م - چهره‌م را تووش ببینم چه شکلی شمایلی شده‌اَند - شده‌اَم.

عزیز کُرده سازش را گرفت - گرفته بود آغوش، برا خودش آکوردِ دِلِی دِلِی گرفته ناخن روو سیم‌هاش می‌کشید؛ یعنی که دارد می‌نوازد. ارواحِ عمه‌ش! حالَ‌ش خوش نبود. سیگاری‌ش را بار زده کشیده تووپ شده هپرووت را سِیر می‌کرد. به خیالَ‌ش داشت - دارد سه‌گاه می‌زند و الآن است که فروود بیاید توو چارگاه و: هِی، بجنبان خودت را پسر! سرت را به چپ به راست تِلو بده، یعنی داری با نوای به ‌هم ریخته - درهم شده‌ی سازش حال می‌کنی، و آسمان زیر پات است. بچه‌ها همین را می‌خواستند. عزیز هپروتی شود ناخن بکشد تِلو بدهد سرش را که بخندند غش غش. من هم روو باقی بچه‌ها. پنج نفر. خنده خنده، مزاح و جوک و شوخی باردی حتا. حتا آن‌شب که خودم هم، سوای عزیز خوش نبودم و احوالَ‌م گُه مرغی - توو درهم بود - شده بود.

گوشی را گذاشتَ‌م - گذاشته رفته دووشِ آب سرد گرفته بودم توو آن هوای یخ که بی‌سابقه بود برا رشتِ همیشه بارانی - مرطوب. زیرِ دووش هم تا دلَ‌م بخواهد - خواست، فحش بارِ میمنت، ننه باباش، فَک و فامیل، همه ایل و تبارش کردم - کرده بوودم؛ خودم را هم سبک. بعد رفته بوودم توو حوله‌ی سرتاپایی‌م که بنفش بود، لَرزَم را گرفته پا شده لباس- شال و کلاه کرده رفته بوودم خانه‌ی ناصر لُره. شبِ امتحانِ سخت؛ بزنیم - زدیم - زده بودیم به تیپِ بی‌خیالی شده بودیم پنج اَلَکی‌خوش که جمع بشویم دور هم تخمه بشکنیم و غیبتِ دخترهای دانشکده را - پَتِه مَتِه‌هاشان را بریزیم بیرون، روو کنیم برا هم، و بخندیم؛ انگار دنیا به تخم‌مان هم نیست - نبود.

سلف شلوغ شده بچه‌ها زده شیشه‌هاش - ظرف و ظروف - لیوان‌هاش را خُرد و خاکشیر کرده، خودشان هم ریخته بودند بیرون جلو درِ دانش‌کده تجمع کرده - جمع شده بحث می‌کردند. داغ. پُر شوور. عصبی. رسیدیم. خواستیم برویم توو دانش‌کده - سلف، ژتون بدهیم غذای بد بوو - مَزِّه - گُه‌رنگِ سلف را کووفت کنیم. نگذاشتند. جلومان را گرفتند بچه‌ها. که چی؟ که اعتصاب است. سلف؛ تحریم. پنج‌تا علامت سؤال شدیم پرسیدیم: چرا، چه‌طور شروع شد، از کجا، با چی، کیا اول زدند به تیپ آشپزخانه، آشپزخانه را کیا ریختند به‌هم درب و داغان؟ یکی‌شان گفت: غذای مجید موسوی بوو گند می‌داد. پرسیدیم: غذا چی هست - بود حالا؟ گفت: پلو ماهی. ادامه‌ش درآمد که: مجید هم که قاتی؛ می‌شناسیدش که؟ داشتیم عصبی می‌شدیم. عزیز، رگ‌هاش جنبید فریاد کشید سرش: ها، بِنال دیگر تا نزدم...؛ زدم به پاش، یعنی: خفه خون بگیر فعلن ببینیم چه شده. خفه خون گرفت. عجیب بود ولی گالَه‌ش را بست، آرام شد. همه می‌شناختندش، طرف هم. طرف با ترسِ ریخته توو چشم‌هاش گفت: هیچ دیگر، مجید هم زد - زده زیرِ سینی غذاش بَرَش گردانده روو میز و لیوان را هم کوبانده زمین: شَتَرَق. هزارپاره. بچه ها هم پُشت‌بَندَش در آمده لیوان‌هاشان - سینی - قاشق چنگال‌هاشان را هوا کرده‌اَند. بعد هم که می بینید. گفتیم: ها که می بینیم. هر پنج‌تامان با هم گفتیم. عزیز کُرده بود؛ ناصر لُره، بهروز، حسن دزفوولی، و من. من و حسن، هم‌خانه بودیم. خانه یکی. ناصر هم، هم‌خانه با عزیز. عزیز، داغ کرده پیستون چسبانده دست کرده بود توو جیب شلوار کُردی‌ش، و می‌شد حدس زد دستَ‌ش را که چاقوو ضامن‌دارِ زنجانی‌ش را توو مشتَ‌ش می‌فشارد با غیظ؛ و الآن است هَوارش را - صداش را بیندازد سرش بیفتد دنبالِ مسوول آشپزخانه. یک‌هو همین‌طور هم شد. گرفتیمَ‌ش. به سختی. رگ‌های گردنَ‌ش قُلُمبه زده بود بیرون. گفتیم: چه‌کارِ مسوول آشپزخانه داری تو؟ آن بدبخت هم دستوور می‌گیرد. برویم سراغ رییسِ دانش‌گاه. اگر نشد؛ برویم رییس دانش‌کده را گیر بیندازیم. خِفت‌گیرش کنیم بیاید جواب یک قبیله دانشجوی عصبانی - گرسنه را خودش بدهد. عزیز افتاد جلو، باقی بچه‌هام پشتَ‌ش.

به حسن گفتَ‌م - گفته بودم جلو برود، کمی کارم مانده، از پِیَ‌ش می‌آیم. شب، خانه‌ی ناصر لُره شب‌نشینی - الواطی داشتی‌م. بگو - بخند - شیطنت، و تماشای خواننده‌های لُختیِ تلویزیون مسکو. مسکو را می‌گرفتی‌م، هوا اگر صاف بود ابر نبود. نمی‌شد اگر، باکو دیگر روو شاخَ‌ش بود. حسن رفت. منتظر تماس میمنت بودم. دل دل می‌زدم. یک‌جور اضطرابِ مبهم - نا مفهوم - غریبه توو جانَ‌م ریخته، جانَ‌م را خودم را به وَرجلا وَرجلا انداخته بود از توو. زنگ صدا کرد. زوودی برداشتَ‌م. بوق آزاد. زنگ حیاط بود. تُندی رفتَ‌م باز کردم. حسن آمد توو. گفت چیزی‌ش جامانده. برداشت رفت. رفتنا بِم گفت: نگران نباش. سختَ‌م نگیر. هرچه بخواهد بشود می‌شود. سر تکان دادم بِش تا برود. رفت. نِگام به گووشی بود. صداش بلند شد. دست انداختَ‌م برداشتَ‌م گفتَ‌م: الو میمنت.

میمنت، دوست‌هام - رفقام - هم‌پالَکی‌هام را می‌شناخت. براش گفته - تعریف کرده بودم اَزَشان. به‌خصوص عزیز کُرده و خُل‌بازی‌هاش را. از حرف‌هام - تعریف‌هام - حکایت‌هام غش می‌رفت ضعف می‌کرد پس می‌افتاد. پس افتاده بودیم - افتادیم از خنده به عزیز که اَدا غیرتی‌ها را در می‌آورد؛ چاقووش را روو سنگِ درگاهی می‌کشید تیز می‌کرد. گفتَ‌م: عزیز، ساز. بِسازمان. شاکی - اَخم - عصبی نگام کرد؛ گفت: هوا خودت را داشته باش بچه تهرون. آنی که باش دیگران را می‌سازند ساز نیست و، بنگ و چرس و علف است. داری روو کن. گفتَ‌م: ها که دارم. دست کردم جیبِ بغل، بسته‌ی زرورق پیچ را کشیدم بیرون گذاشتَ‌م کفِ دستَ‌ش. چشم‌هاش برگشتند سرِ جاشان مهربان شدند: بَه بَه بچه تهرون. بازش کرد بوو کشید: اووم. اصل است لامَسَّب. گفتَ‌م: حالا بِسازمان. ساخت. سیگارِ باردار دست به دست شد و من، خراب و خراب‌تر. هَوام رفت - رفته بود به هَوای میمنت. چشم‌هام خیس شد. حسن گفت: چی شده؟ میمنت؟ چی گفت این‌طور که به‌هم ریخته‌ای؟ با سر اشاره کردم هیچ نگوید که خرابَ‌م. دَمَغ - پَکَر - سکوت شد. پُکِ آخر مال من بود. زدم. کله پام کرد - شدم. بی‌هوا دستَ‌م رفت به سازِ عزیز. آویخته بودش از دیوار. دید. چشم‌هاش را دَراند: هوی! دست زدی نزدی ها. این صد بار: ساز برا کُردها مثلِ - عینِ ناموس می‌ماند؛ عینِ تفنگ برا سرباز. دست به هوا ناموسَ‌ش دراز کرده بودم انگار. دسته‌ی ناموسَ‌ش - سازش را گرفتَ‌م، از گَلِ دیوار برداشتَ‌م - کندَم گرفتَ‌م‌ش آغوش. حالَ‌م - چهره‌م - قیافه‌م جووری بود که هیچ نگفت. صُمُّ بُکم. فقط نگران نگاه کرد.

اتاقِ رییس دانش‌کده طبقه‌ی سومِ غربی بود. عزیز، عصبی - سرخ، دستَ‌ش هم توو جیبَ‌ش با دسته‌ی چاقووش، دسته‌ی استخوانیِ چاقووش را توو مُشتَ‌ش گرفته داشت از فشاری که بِش می‌آورد می‌ترکاندش. ازدحام شد - شده بود پشتِ اتاق. چند کاسه لیس و چَلپاسه‌ی دست‌مال به‌دست دویده آمده بَست نشسته - ایستاده بودند جلو در، دست‌هاشان را هم زنجیر کرده بودند. یعنی: نمی‌گذاریم بروید توو مزاحم رییس شوید. بچه‌ها هو کشیدند - کشیده بودند. بلند. عزیز، جَری - جسور - شیر شد. دستَ‌ش را با چاقووش در آورد از جیبَ‌ش گرفت بالا ببینند همه، حسابِ کارِ خودشان را بکنند. دست‌ِشان بیاید طرفِ‌شان کی هست. چَلپاسه‌ها شُل شدند - شده بودند. زنجیرشان از هم باز شد. عزیز کُرده با دسته‌ی - کونه‌ی چاقووش کووفت به در: باز کن مادر به خطا. ریده‌ای توو دانش‌کده، رفته نشسته‌ای پشتِ میزت؟ میزت را می‌خواهی چه کنی؟ زدیم به پاش. پاش را کشید ادامه داد: می‌خواهی میزت را با خودت ببری خانه‌ی عمه جانَ‌ت ریاست کنی باش یا بگذاری‌ش جلو رووسپی خانَه‌ت ژتون بفروشی دانه‌ای یک بی‌غیرتی - بی‌ناموسی؟ بچه‌ها هوورا کشیدند. جَری‌تر شد - شده بود عزیز. با شانَه‌ش کووفته بود به در. باز نشد. همه با هم کووفتند، در چارتاق شد. ریختند - ریختیم - ریخته بودیم توو. همه‌چی را - پرونده - کاغذ - زونکن‌ها را ریختیم به هم. عزیز بالا سرِ دکتر ایستاده بود باش جَرمَنجَرِ عصبی - پُر تووپ و تَشَر می‌کرد. مانده بود فقط رگِ کُردی‌ش بیش‌تر قلمبه شود بزند رییس را ناکار کند، خودش را بدبخت. حراست را نفهمیدیم - نفهمیده بودیم کدام شیرِ خام‌خورده - ناپاکی خبر کرد - کرده بود که ریختند آمدند همه‌مان را گرفتند بُردند کمیته. بچه‌ها - دانش‌جووها را فرداش وِل دادند - یله، رها کردند بروند، ما را نگه‌داشتند - داشته بودند. بعد هم کمیته، دادگاه، محاکمه. عزیز، کله معلق - پرت شد از دانشگاه بیرون. اخراج. باقی‌مان؛ نفری یک تیپا - درکونی، یک ترم استراحت: معلق. عزیز نرفت شهرش. ماند توو رشت برا خودش چرخ زد - می‌زد. شب‌هاش را هم، خانه‌ی ناصر می‌خوابید. بعد هم باش هم‌خانه - خانه یکی شده بود -  شد.

سازش را گرفتَ‌م آغوش. حالَ‌م - چهره‌م - قیافه‌م جووری بود که هیچ نگفت. صُمُّ بُکم. فقط نگران نگاه کرد. سرم را انداختَ‌م روو ساز. روو ساز خیمه زده انگشت - ناخن کشیدم به سیم‌هاش. صداش که در آمد؛ ناکوک - فالش - گوش‌خراش بود. عزیز تحمل نکرد - نتوانست. می‌توانست عجیب بود. صداش را که سکوت شده بود شکست برد بالا، کردش فریاد: چه می‌کنی بچه قرتی؟ سیم‌هاش - پرده‌هاش - کووکَ‌ش را ریختی به هم. حالی‌ت نیست این‌همه گفتَ‌م - گفته‌اَم کسی دست به ساز من نزند، بزند اول و آخرش باشد؛ نشنیدی تو؟ خواجه حافظ هم حالا می‌داند نباس بِش دست بزند. بچه ها ترکیدند. خنده. قه‌قاه. عزیز، عصبی - بَد مزاج شد. تُرشی معده‌ش زد بالا، صَفراش به هم ریخت، پا شد از جاش به هوا گرفتن - کشیدن ساز از دستَ‌م. کشیدم عقب خودم را و ساز را. سر پا شدم. حالَ‌م خوش نبود، روو اعصابَ‌م هم راه رفته - داشت راه می‌رفت. گفتَ‌م: جلو بیایی می‌زَنَ‌م می‌شکنمَ‌ش. خرد و خاکشیر. گفت: بزنی می‌کُشمَ‌ت. هرجا بروی - باشی برام فرق ندارد - نمی‌کند. پیدات می‌کنم چاقوو را تا دسته... نگذاشتَ‌م حرف‌هاش - تهدیدهاش را که بلوف هم نبودند تمام کند، گفتَ‌م: بایست عقب، نایستی می‌زنم ناموسَ‌ت - سازت را هزار پاره‌ش می‌کنم، هیچ غلطی - گُهی - شِکری هم نمی‌توانی بخوری - بکنی. خون را می‌شد دید توو چشم‌هاش فریاد می‌کشد زوور می‌زند بپاشد بیرون خودش را. یک دوتا فحش - بد و بی‌راه - رکیک هم بارِ هم کردیم، به هوا هم پراندیم. بچه‌ها پاشده نِگامان می‌کردند: مضطرب - نگران - مترصِّدِ دخالت، خواباندنِ آتشی که الو گرفته داشت - می‌خواست بسوزاند همه چی را. حالی‌م نبود من. خوش و به‌راه نبودم. یک‌هو بی‌راه پراندم - بِش گفتَ‌م: حرف‌هات - تهدیدهات بلوف است همه. چاخان است. این‌کاره نیستی تو. می‌دانستَ‌م - می‌دانستیم هست. خوون ریخت - ریخته بود توو رگ‌های همه جانَ‌ش. گووش‌هاش - چشم‌هاش - چهره‌ش خوون بود. سرخ. داغ. دست‌هاش می‌لرزید. رگ‌های گردَنَ‌ش پُف کرده؛ شده بودند مثلِ مفتوولِ پُر خوون. این‌ها یعنی حالاست که خودش را گوولِّه، مُچاله، پرت کند رووم؛ و تمام. تا بیاید کاری - دست از پا خطایی بکند زدم سازش را، سازش را زدم - کووفتَ‌م به دیوار سیمانی. نه، کووباندم به ستونِ سیمانیِ میانِ اتاق. شکست. گرومپی - دَرَقّی - چَرَقّی صدا کرد، کاسه‌اَش ترکید. قاچ خورد. تَرَک، برقی تا نزدیکای دسته‌ی ساز رفت؛ شکافت. انگاری - شبیه - مثلِ هندوانه‌ی سبزوار یا چه می‌دانم، هندوانه‌ی صَلِّ عَلایِ تُپُل که چاقو بیندازی سرش قِرِچِّ شیرینی بکند تا تَه برود دهان باز کند بخندد بِت. همان‌طور.

 

رضا کاظمی

آذرِ 88

+