داستان

یک سفر، دو لیوان چایِ آشغال؛ و دختری که شبیهِ تو بود   

رضا کاظمی

   داد زدم سرش گفتم: "وِل کن خدانَدار، پاره می‌شود بدبخت می‌شوم بیچاره‌م می‌کند استاد، این ترمِ آخری." سفت چسبیده مُچاله کرده بود نقشه‌های کالْکی شد‌ه‌ی پروژه‌م ‌را، وِلَ‌م نمی‌داد رَهام نمی‌کرد؛ فقط برا خنده شوخی‌. شوخی‌ش گرفته بود انگار، آن وقتِ بی‌وقتِ حوصله‌نداریِ من. کجا؟ جلوی درِ دانشکده، که ریخته بودند بچه‌ها بیرون بروند سلف یا بروند شهر، و بین‌شان هم پُر بود جاسوس‌های کمیته انضباطی. می‌خواستیم برویم - می‌رفتیم شهر. روو به رووی درِ خروجی، جاده‌ی اصلی بود. سواری - تریلر - کامیون‌رو. جاده، مثل زبانِ سُرخْ نه، سیاهْ سُربیْ خاکستریِ چَلپاسه‌ای بود که دراز - پهن شده باشد عینِ فرش، و انتظار حشره‌ای شاپرکی چیزی را بکشد تا رووش پا بگذارد بپیچدش به‌هم بچپاند توو دهانَ‌ش - گالَه‌ش. دیدم رها نمی‌کند و عن‌قریب است ترتیبِ نقشه‌ها برا همیشه داده شود یک‌ترم اضافْ بگذارد روو دستم؛ که بِش بی‌راه گفتم. ناجوور بِش بی‌راه گفتم. همان‌طور که هروقت می‌خواستم برا مدتی از خودم بتارانَمَ‌ش می‌گفتم، گفتم. فقط چشم‌هاش را - چشم‌هاش را فقط یادم مانده چه‌طور گشاد شدند و رگ‌های خونی چه‌طور با سرعت دویدند توو سفیدیِ آبی‌گونِ‌شان و خودش چه‌طور لرزِ عصبی گرفت. لوله‌ی نقشه‌ها را یک‌هو رها کرد، رووش را اَزَم گرداند دوید سمت جاده که برود آن‌سو ماشین بگیرد برا شهر. مات‌بُرده نگاش کردم - می‌کردم؛ و فقط برقِ چشم‌های چَلپاسه را می‌دیدم - دیدم که داشت فرش - زبانَ‌ش را با سرعت جمع - لوله می‌کرد می‌داد توو.   

     نشسته بودم صندلیْ عقبِ ماشین کرایه، به قصد شمال. قصدِ تفریح - خوش‌گذرانی نداشتم هم‌چین، که بروم برا خودم یَلَّلی تَلَّلی بخورم برگردم سرِ کار - زنده‌گانی‌م. یک حسِ کهنه - غم‌ناک - قدیمی - نم‌ناکْ نمی‌دانم از کجا آمد ریخت توو مویرگ‌های جانمْ بِم گفت همین‌طور یک‌هویی هوا به سرت بزند...؛ نه یک‌هویی همین‌طوری هوا به سرم زد - هواییِ شمال و مه و دریا شدم، ساک - مسواک - حوله، شال و کلاهِ هول هولکی کردم راه کشیدم طرفِ ترمینال.

     راننده لَنگِ یک تَک مسافر بود که راه بیندازد اُوتُلَ‌ش را، تختِ گاز برود جاده‌های خوشگل - قشنگ - برگ‌ریزان را، برساندم - برساندمان همان‌جا که هوا - هَوَسَ‌ش کرده بودم. راننده با همان لهجه‌ای که باسْ داشته باشد، صدا می‌زد - مسافرطلبی می‌کرد. دو مسافر داشت یکی دیگر می‌خواست. صندلی جلو کامِلِه مردی سرْطاس نشسته، توو خودش بود. عقبْ من بودم و یک جای خالی؛ که خدا خدا می‌کردم آدمِ عُنُق - عبوس - گُهی ننشیند کنارم مجبور باشم - شوم همه‌اَش سکوتِ مرگ بگیرم وُ، زُل زُلِ بیرون. هرچند می‌مُردم برا طبیعت و گل و بلبل و این حرف‌ها، ولی مسافرتِ بی‌هم‌نشین برام مثلِ صبحانه‌ی بی‌کره ‌مُربّا بود - است همیشه. صندلیِ کناری‌م پُر شد؛ آن‌هم وقتی داشت حوصله‌م سر می‌رفت می‌ریخت کفِ ماشینِ راننده؛ که پژوی دربِ داغانی بود، مَلَس برا مسافرکِشی. مسافر آخری آمد نشست کنارم. زِرتی نگاش کردم همان کابوسی نباشد که خدا خداش نمی‌کردم - نمی‌خواستمَ‌ش باشد. نبود. کابوس نبود. یک دختر جوان بود که شباهت به دانش‌جوها می‌بُرد. البتْ این‌که می‌گویم به دانش‌جوها شباهت می‌بُرد، بی‌راه نمی‌گویم؛ از کتاب‌هاش می‌گویم که اضافه بارَش بود و روو زانوها - پاهاشْ سفت گرفته بودشان. خب، هر اُلاغی می‌تواند از چهارتا کتابِ دانش‌گاهی بفهمد که حمّالَ‌ش هم باس دانش‌جو باشد؛ من‌هم از اُلاغ کم‌تر نبودم - نیستم که!

     راننده استارت زد، دنده انداخت، راه افتاد. جاده‌ی غربِ تهران را گرفت که برود برود برود برسد رشت. هوا رشت کرده بودم. رفتن و گشتن توو کوچه پس‌کوچه‌هایی که دوره‌ی دانشجویی‌م تووشان گشته - چرخ زده - زنده‌گی کرده - ماجراها داشتم. یک ده‌سالی از وقتِ فارغ شدن - بیرون آمدن از دانشگام گذشته بود؛ و نکرده بودم - نشده بود بروم ببینم چه گذشته این سال‌ها بر شهری که تووش جان گرفته - جان داده بودم. حالْ یک‌هویی به سرم افتاده بود بروم بگردم ببینم، هوایی به کلّه‌م بدهم برگردم. توو خودم با خودم داشتم دوره می‌کردم که صدا دختر توو گوشم گفت: "ببخشید آقا می‌شود پنجره را بدهید بالا؟ هوا سرد کرده، نه؟" نگاش کردم. منتظر تأیید حرفش بود که بگویم: ها سرد کرده! گفتم: "سرد؟ نه! هوا به این خوبی - باحالی - مَلَسی را بش می‌گویید سرد؟" کمی خنده‌ش آمد - تعجبش شد. حتمی با خودش هم گفت: اینْ دیگر چه گاگوولی است!

     نگا دختر کرده بودم و نگاش نکرده بودم. انگاری چشم‌هام روو هوا چرخیده - سُر خورده بود روو چهره‌ش، برگشته بود سر بالا، گردیده بود جای اولی که بودْ داشت بیرون را می‌سُکید با خاطره بازی‌هاش. یک‌باره برگشتم به‌رووشْ خیره‌ش شدم. ترس بَرَش داشت دیوانه‌ای خُلی مَشَنگی چیزی باشم که این‌طور نگاش می‌کنم. سریعْ خیره‌گیِ نگام را گرفتم، تووش کمی مهربانی - لب‌خند ریختم، نرم برگرداندم بِش. یعنی دیوانه خُل مشنگ این‌چیزها نیستم، خیلی هم آقام! چهره‌ش، چیزی توو چهره‌ش - صورتش بود که میخَ‌م کرده بود به‌خودش. چهارمیخ که می‌گویند، آن‌طور شده بودم. با اَخمی که انداخته بود توو ابرووهاش گفت: "چیزی شده است آقا؟" تکانی به‌خودم - به‌سرم دادم که یعنی: نه، اصلن. ادامه‌‌ی جمله‌ش درآمد که: "پس چرا این‌طور عجیبْ نگام می‌کنید؟" راننده داشت توو آینه‌ش مشکوک مشکوکْ دیدمان می‌زد؛ انگاری بخواهد مُچِ کَسی - مردم‌آزاری - مزاحمی را بگیرد تحویلِ پلیس بدهد. راست می‌گفت دختر، هوا سرد کرده بود؛ شیشه را آرام آرام دادم بالا، و هم‌راهِ شیشه که بالا می‌رفت گفتم: "راسّی‌یَه‌تَشْ شبیهِ کسی دیدم‌تان، یکّه خوردم شوکّه شدم." اَخم را از توو ابرووهاش کشید بیرون گذاشت روو کتاب‌هاش، نرم شد، لب‌خندی زد گفت: "آخِی! چه جالب! حالا مرا شبیهِ کی‌تان دیدید؟" دستم را از دست‌گیره‌ی بالابرِ شیشه، عقب کشیدم گذاشتم روو زانووم، صاف نشستم، رُخَ‌م را هم کامل گرداندم طرفِ دختر.

     رُخَ‌م را چندباری گردانده بودم عقب، زیر چشمی - زیر جُلَکی خوب سُکیده بودمَ‌ش. ردیفِ پشت نشسته بود، کناری‌ش هم پیرمردِ زَه‌وار در رفته‌ای که از ترمینال توو چُرت بود. کناریِ من هم کورشْ هم‌درس - هم‌دانشکده‌ای‌م بود. هر بار که گردیده بودم عقبْ نگاش کرده بودم ملتفتم شده بود ولی خودش را زده بود به احوالات دیگر، مثلن: ندیدمَ‌ت - نمی‌بینمَ‌ت داری چه غلطی - چشم‌چرانی - هیز بازی‌ای می‌کنی با من. من روو زمین نیستم که؛ توو احوالاتِ دیگر - توو آسمان - توو ماوراء دارم سِیر می‌کنم بدبخت! بدبخت هم بودم - شدم آن‌روز عصر وقتی از اتوبوس پایین شدیم برویم خانه - خوابْ‌گاه‌ِمان کَپه‌ی مرگِ‌مان را بگذاریم برا فرداش که امتحانات پایان ترم شروع می‌شد. ترمینال - میدانِ شهرداری که پیاده شدیم، دستی برا کورش تکان دادم گفتم شام بگذارد برمی‌گردم؛ و پشتِ ماهَک راه افتادم. سلّانه سلّانه، نَرم نَرمَک، مُحتاط. بی‌چاره می‌شدیم هردو، اگر بچه‌ها - الدنگ‌های کمیته انظباطیِ دانشگاه می‌دیدنِ‌مان با هم.

     میان راه، اتوبوسْ کنارِ غذاخوریِ گند و گُهی نگه داشت. برا ناهار و نماز. هیچ‌وقت توو غذاخوری‌های بین راه چیزی نمی‌خوردیم. همه‌ی دانشجوهام این‌طور بودند. با کورش رفتیم ایستادیم کنارِ سالن، نخی سیگار آتش کردیم دست به دست چرخاندیم پُک به پُک کشیدیم. کبریت کشیده گرفته بودم زیرِ سیگارِ روو لبِ کورش که دختر هم آمد پایین، نگاهِ کوچولویی بهِ‌مان انداخت رفت توو. پا به پا شدم. یک‌جوورهایی اضطرابِ غریبْ گرفته بودم. البتْ کورش می‌دانست گلوم را که چه‌جوور گیر کرده پیش دختر. دختر، دانشجو سالْ اولی بود. حتمی سال اولی بود دیگر که تا حال ندیده بودیم‌ش. نه من، نه کورش. پا به پا که کردم، کورش برگشت به رووم گفت: "برو توو دنبالش." گفتم: "بروم چی بِش بگویم مثلن؟" گفت: "احمق‌بازی درنیار، برو! یه‌چی پیدا کن سرِ حرف - صحبت - گپ را باش باز کن." جووری نِگا کورش کردم که یعنی: تو رو خُّدا نجاتم بده دارم می‌لرزم از هول و وَلا - دستپاچه‌گی‌م. دستپاچه‌م بودم. هُلَ‌م داد طرف درِ غذاخوری. رفتم توو. نشسته بود گوشه‌ی سالنْ پشت میزی کوچک و جلوش نایلون غذاش بود با یک نوشابه. این‌پا آن‌پا کردم، با خودم گفتم بروم نروم؛ و رفتم سمتش. هنوز نرسیده بِش، سرش را بلند کرد دیدم. سر تکان دادم گفتم - ازش خواستم بگذارد - یعنی می‌گذارد بنشینم پشت میزش؟ سر تکاند داد گفت - یعنی اجازه داد بنشینم. نشستم. چی داشت می‌خورد خدایا؟ بفرما زد. نگا خودش - غذاش کردم، و نفهمیدم چه‌طور شد پُرروو پُرروو دستم رفت به‌هوا لقمه گرفتن، و گرفت و بُرد طرف دهانم، و دهانم هم تعارف نکرد باشْ لقمه را بلعید.

     گفتم - یعنی خودم را زدم به راهِ دیگر و بِش نگفتم شباهت به ماهَک می‌بَرَد. گفتم: "یک هم‌کلاسی داشتم زمان دانشجویی‌م، بَعضِ شما نباشد، خیلی خانوم بود." حرفم را نگذاشت پیش ببرم، زِرتی درآمد گفت: "شما مرا می‌شناسید مگر این‌طور که می‌گویید؟" من‌هم زِرتی گفتم: "نه، ولی از چهره - وَجَنات‌تان معلوم است دیگر." چهره‌ش - چشم‌هاش شبیهِ لب‌خند شد؛ و رخصتِ ادامه داد. گفتم: "بله می‌گفتم، ایشان خیلی هم زیبا بودند!" این‌بار چشم‌هاش شبیهِ خنده شد؛ خوش‌خوشان. دروغ که نمی‌گفتم؛ ماهَک بسیار زیبا بود. گفت: "خب؟" حالا مسافر جلویی هم، گووش‌هاش را تیز - سیخ کرده بود به‌هوا حرف‌هام - حرف‌هامان. راننده هم که از ابتدا خودش می‌پاییدمان. البتْ حالا دیگر تندیِ نگاش را گرفته - نرم کرده بود. گفتم: "هیچ دیگر، همین." بعد، یک‌هو حال و حسَّ‌م ریخت به‌هم، چهره‌م کشیده شد توو - مُچاله شد؛ غم‌غصّه هم خودش آمد ریخت توو چشم‌هام، برق برقی‌ -  خیس‌شان کرد. رووم را گرداندم طرفِ شیشه، نگا بیرون کردم؛ یواشکی هم با تیغه‌ی دستْ خیسیِ - شُرّه‌ی اشک را که داشت می‌رسید به چانه‌م گرفتم. دختر صداش غم‌دار بود وقتی پرسید - گفت: "آخِی! ببخشید تو رو خُّدا. ناراحت‌تان کردم من؟" تندی برگشتم سمتش و با چشم‌هایی که حتمی سُرخ بود گفتم: "نه نه. یک‌هو نمی‌دانم چِم شد. اصلن به شما ربط - ربطَ‌ش به شما اصلن صفر هم نیست." بعد، حال و هوا را گرداندم - تغییر دادم با اشاره‌ای که به کتاب‌هاش کردم. پرسیدم: "فنّی - مهندسی می‌خوانید؟" گوشه‌ی لب‌هاش کِش آمد، لُپ‌هاش قُلُمبه شد؛ یعنی کیفوور شده‌ از فهمیدنم که خانم مهندس است. گفت: "ها. دانشکده‌ی فنّی درسِ معماری می‌خوانم." دست کشیدم نرمْ روو کتاب‌هاش، گفتم: "ترمْ اولی هستید، نه؟" دیدم کمی حس ناراحتی آمد توو جانَ‌ش، کمی هم غِیظ و اَخم آمد توو چشم‌هاش نشست. غلیظ و سنگین گفت: "بله. آخرِ ترمِ اول، که بعدش می‌شوم ترمْ دومی!" دستم را که پس کشیده بودم از کتاب‌هاش بُردم روو چشم‌هام و سُراندمَ‌ش پایین تا چانه‌م، چانه‌م را باش خاراندم؛ پشیمان گفتم: "قصدی - عمدی نداشتم. فقط چون نزدیک به رشته‌ی شما خوانده‌ام دانستم؛ تازه مگر ایرادی دارد ترم اول باشید یا ترم آخر؟" سرش را آرام به چپ و راست تکان داد یعنی: تأیید. ادامه دادم: "اول و آخرش مگر چه‌قدر طول می‌کشد؟ همه‌اَش پنج شش سال. زیاد است؟" باز سرش را برام تکاند. سکوت کردم. سکوت کرد. صدا فقط صدای ضبط - پخش ماشین بود که گویی از ابتدا روشن بوده می‌خوانده و من ملتفتش نشده بودم اصلن؛ و صدای موتور پژوی دربِ داغانِ مسافرکِشی بود که داشت می‌بُردم رشت، زنده‌م کند: خودم را، خاطرات - یادبودهام را.

     بلیط گرفته بودیم برا رشت. کورش گفت برویم بوفه‌ی ترمینال چای بگیریم بیاوریم بنشینیم روو سکّو بخوریم داغ شویم. هوا سرد کرده بود. آخَرای دی‌ماه، وقتِ امتحاناتِ پایانْ ترم بود. رفتیم دوتا چای کیسه‌ای - لیپتونِ آشغال گرفتیم آوردیم نشستیم روو سکّو خوردیم. عینِ آبْ دَهَنِ مُرده می‌مانست: بی رنگ و طعم و بوو. مثل چاییِ همه‌ی ترمینال‌های دنیا. داشتیم خیرِ سرمان چایی‌مان را می‌خوردیم که دیدیمَ‌ش. اول چشمِ من دیدش، بعد سُقُلمه‌اَم کورش را از جاش پراند، و اشاره‌ی چشم و چانه‌م هم رووش را گرداند سمت دختر. دختر، مانتو سُرمه‌ایِ بلند و ساده - شلوار لی‌یه آبیِ تُند - و مقنعه‌ی مشکی بَرَش بود؛ و با کوله‌ای چاق و قلمبه روو دووشش داشت می‌آمد طرف‌مان. رسید. جلو روومان ایستاد. پرسید: "اتوبوسِ رشت را می‌دانید کدام است؟" هر دو با هم، هول هول - دست‌پاچه گفتیم: "همین است که ما روو به رووش نشسته‌ایم چای می‌خوریم. شما هم چای می‌خورید براتان بگیریم؟" خنده‌ش آمد - آمده بود که لب و لوچه‌ی خندانش را جمع و جوور کرد، سرش را انداخت بالا گفت: "نه، مرسی." و رفت طرفِ سکّوی کناری، کوله‌اش را گذاشت رووش، و نشست. خودمان خنده‌مان گرفته بود، از گاف - سووتی‌ای که داده بودیم. من به کورش می‌گفتم: "بدبختِ دختر ندیده!" او هم برمی‌گرداند حرفم را به خودم؛ و می‌زدیم به خنده - شوخی. دختر هم که هِی فکر می‌کرد برا مسخره‌ش می‌خندیم، چپ چپ و زیرچشمی نگامان می‌کرد. کمک‌راننده مسافرهای رشت را صدا کرد. بلند شدیم. پا به پا کردیم اول دختر برود ببینیم جاش کجاست تا جامان را اگر شد تغییر بدهیم بنشینیم نزدیکاش. رفت نشست سرِ صندلیِ خودش. عدلْ پشتِ صندلی ما. کِیف‌ِمان دیدنی بود اگر کسی می‌دید - می‌فهمیدمان.

     درست فهمیده بودیم، ترمْ اولی بود. فُرجه را گذرانده، برا امتحانِ پایانْ ترم می‌رفت رشت. سرِ حرف را که باش باز کردم - توو غذاخوریِ بین راه - فهمیدم. فهمیدم چی می‌خواند، فرداش امتحانِ چی دارد، خوابْ‌گاش - خانَه‌ش؛ کجای رشت خانه گرفته است، کرایه‌خانه چه‌قدر می‌دهد، اسمش فامیلش چی‌ است؟ و او همه‌چی‌ش را بم گفت، و من همه‌چی‌م را بش گفتم. انگاری صد سال بود - است که بام رفیق - دوست باشد؛ که باش دوست - رفیق باشم. وقتی دعوتم کرد به غذاش، وقتی مثل خُل‌ها - گرسنه - اتیوپی - بیافرایی‌ها لقمه گرفتم، وقتی بم خندید، وقتی توو چشم‌هاش برقی آمد و رفت؛ فهمیدم. بِش گفتم: "رفتیم بالا - توو اتوبوس - جامان را عوض کنیم بنشینیم کنار هم، باقی گپ‌ها، گفت‌هامان را آن‌جا بزنیم؟" سرش را تکان داد که یعنی: ها. باشد. خوب است. خیلی هم خوب است.

     سکوت را جِراند - پاره کرد گفت: "چی - چه درسی خواندید که گفتید نزدیک به رشته‌ی من بوده است؟" از فضای بیرونِ شیشه که ماهَک داشت توو هوا برام دست تکان می‌داد می‌خندید برگشتم آمدم توو ماشین؛ نگا بِش کردم. مَنگ. گیج. بعد، گیجی‌م مَنگی‌م را پس زدم گفتم: "ها، چی خواندم؟ عمران؛ همان‌که مردمِ کوچه بازار بش می‌گویند راه و ساختمان!" گفت: "چه خوب. من هم دوست داشتم بخوانم ولی معماری، انتخابِ اولم بود. قبول نمی‌شدم اگر، می‌رفتم عمران." بَرام یک‌جوورهایی سنگین آمد - بِم برخورد. گفتم: "این‌طورهام - به همین راحتی‌هام نیست قبول شدن توو رشته‌ی عمران. عمران اگر قبول نشوید می‌توانید معماری بخوانید!" قیافه‌ش دیدنی بود وقتی زده پُزَش را خوابانده بودم. دیدم الآن است که برود توو لک، تا مقصدْ بی‌حرف بماند - بمانم؛ کوتاه آمدم. گفتم: "البتْ من هم معماری دوست داشتم - دارم هنوز هم، ولی خبْ نشد دیگر؛ عوضش او معماری می‌خواند." چشم‌هاش را اول درشت، بعد ثابت - فیکس کرد رووم، ابرووهاش را هم داد بالا، و پرسید: "او یعنی کی؟ همان‌که گفتید شباهت بِش می‌برم - دارم؟"

     میدان شهرداری را روو به جاده‌ی تهران برگشت. پشتش می‌رفتم. هی می‌گردید عقب ببیند هستم. بودم، یعنی بِش سر تکان می‌دادم که هستم، دارم می‌آیم. رفت، از سرِ بازار هم گذشت. شهر یک‌جورهایی خلوت بود و نبود. راسته‌ی سمت چپ را گرفته بود می‌رفت طرفِ میدانِ فرهنگ. رفت. رفتم. رفتیم. رسید. رسیدم. رسیدیم. رسیدیم چهارراه میکاییل. پیچید به چپ. رفت آن‌دست خیابان. کمی جلوتر میدانکی بود، کنارش هم یک مسجد. وسط میدان یک چندتایی قَبر کاشته، کرده بودند توو ضریحِ پارچه‌ایِ سبز، و بِش می‌گفتند - می‌گویند: «چهار برادران.» پیچید به راست رفت توو کوچه‌ای باریک و دراز. پشتش می‌رفتم. دل دل می‌زدم و می‌رفتم. تَهِ کوچه باز می‌شد به یک میدانْْ‌چه‌ی سبز - درخت‌کاری شده. عدلْ آن‌طرفِ میدان‌ْچه، روو به کوچه‌ای که ازش آمدیم، درِ قهوه‌ای رنگِ کوچکی بود؛ زنگار گرفته. جلوش ایستاد، گشت طرفم تا برسم بِش. رسیدم. تا برسمْ بِش سرم هوا بود، نِگا نِگا درختچه‌ی گلِ یاسی می‌کردم که سر درِ خانه‌ی اجاره‌ای‌ش را پوشانده بود. پُر از گل‌های سفیدِ یاس. رسیدم. یک‌جوور نشاط - شادی توو جانم ریخته، نشسته بود. نشست جلوِ در و گل‌های ریخته را جمع کرد توو مُشتِ کوچک‌ش آورد بالا گرفت مقابل بینی‌م. قدَّش یک پنج سانت دَه سانتی کوتاه‌تر بود از من. بینی‌م را کردم توو گل‌ها بوو کشیدم. تشنه‌ی بووش بودم انگار که سیر نمی‌شدم. مشتش را جمع کرد بُرد عقب. سرم را بالا آوردم نگاش کردم. نگاش گفت: دستت را بیار جلو باز کن! باز کردم. ریخت گل‌ها را کف دستم. بعد، کلید انداخت در را باز کرد، دستی بِم تکان داد رفت توو، پشتش هم در را بست. هوا داشت تاریک - تاریک شده بود هوا، و من حالی‌م نبود. دورِ خانَه‌ش می‌گشتم، یاس‌ها را جمع می‌کردم می‌ریختم توو جیب‌هام. جمع می‌کردم می‌بردم جلو بینی‌م بوو می‌کشیدم. بوو می‌کشیدم که انگاری بوویِ ماهَک بود که توو رگ‌هام می‌ریختمْ هم‌راهِ جریانِ خونْ راهَ‌ش می‌انداختم برود همه‌جام را عطرآگین کند. نیمه شب، خراب و دربِ داغان رسیدم خانه‌ی‌ خودمان. کورش روو کتابش خواب رفته بود. جا انداختم دراز کشیدم. غلت زدم. بلند شدم. چای گذاشتم. خوردم. سیگار کشیدم. رفتم بالکُن. آمدم توو. دراز کشیدم؛ تا کم کَمَک آسمانْ روشناش آمد. کورش بیدار شد؛ من خوابیدم. کورش رفت دانشکده برا امتحان؛ من خوابیدم. کورش برگشت؛ من خواب بودم.

    گفتم: "آن ترم را تِر زدم تووش، مشروط شدم." دختر با تعجب و کمی سرخیِ مثلن خجالت گفت: "واقعن؟ چرا؟ کدام ترم؟ از چی حرف می‌زنید اصلن؟" راننده توو آینه‌ش اَخم کرده بود. گفتم: "هان؟ چی گفتم من؟ چی پرسیده بودید که من جای دیگری بودم؟" ابروهاش همان‌طور که اُریبْ بالا بودند گفت: "داشتید از او می‌گفتید که گفته بودید من شباهت می‌برم بِش." بعد ادامه‌ش را با کنایه آمد: "همان هم‌کلاسی - هم‌دانشکده‌ای‌تان که معماری می‌خوانده!" سووز می‌آمد. درزِ بالای شیشه باز بود. دست‌گیره را محکم پیچاندم درز را چفت کردم؛ خودم هم سکوت. سکوت کرده بودم. دختر نگران بِم زُل رفته بود. زُل‌ْمَرگ که می‌گویند، همان‌طور. انگاری با موجودِ غریبی از یک سیاره‌ی دیگر روو به روو شده که نمی‌داند باش چه رفتاری - گفتاری باسْ داشته باشد. برگشته بودم باز بیرون را می‌سُکیدم ببینم جایی توو آسمان - میانِ درخت‌ها - از شیشه‌ی ماشینی که مثلن با سرعتِ برق از کنارمان بگذرد، کسی برام دست تکان می‌دهد که ماهَک باشد. نه. هیچ. برگرداندم سرم را روو به دخترِ دانشجوی ترمْ اولیِ معماری که بی‌شباهت به ماهَک نبود؛ و گفتم: "هیچ دیگر؛ ماشین زد بِش، پخشِ خیابانِ جلو دانشکده‌ش کرد؛ وَرپَرانده‌ش." دیدنی بود چهره - چشم‌های دختر و راننده که از توو آینه‌ش همه‌ی حرف‌هام را دید زده بود، و کامله مرد سرطاسِ جلویی که مثل برق‌گرفته‌ها برگشته بود عقب نگا توو چشم‌های مات‌بُرده‌اَ‌م می‌کرد؛ وقتی گیج‌واگیجِ حرف‌هایی بودند که نمی‌دانستند سرش کجاست تَهَ‌ش کجا. بعد، که خودم از توو خودم درآمدم دانستم چه گیج‌گولایی بوده‌اَم که فکر می‌کرده‌اَم از ابتداش براش - براشان حرف زده، ماهَک را - حکایتش را موو به موو گفته‌اَم.

     باشْ دوست شده بودم دیگر. بام دوست شده بود دیگر. بِش نامه می‌دادم؛ از رشت به رشت. جواب نامه‌هام را می‌داد؛ از رشت به رشت. توو نامه‌هاش گلِ یاس‌های تَر و تازه می‌گذاشت. توو نامه‌هام گلِ یاس‌های تَر و تازه می‌گذاشتم؛ که البتْ شبِ پیشَ‌ش رفته یواشکی از سر درِ خانه‌ش چیده بودم. دور از چشمِ بچه‌ها - دوست‌ها - دانشجووها بیرون می‌رفتیم. توو شهر گشت می‌زدیم؛ پارک، سبزه‌میدان، سینما. حتا یک دوباری هم رفتیم انزلی. مُرداب. بولوارِ کنار دریا. روو اسکله برا دیدنِ غروب، چراغ‌های شناور دریایی، کشتیِ رووسیِ لنگر انداخته آن‌دوورها؛ و کاکایی‌های بی‌پروا. تهران هم که می‌آمدیم با هم می‌آمدیم. دیگر جان در دو بدن بودیم - شده بودیم با هم.

     کورش درسش تمام شده رفته بود. من مانده بودم با یک ترم اضافه که از درس و کتاب مانده - انداخته بودم ماهَک. ماهَک اما مانده بود درسش. نه که معماری می‌خواند، و معماری‌ها یک دوسالی از ما عُمرانی‌ها بیش‌تر طول می‌کشید درس‌شان. داشتم روو پایان‌نامه‌م کار می‌کردم. کم حوصله‌م شده بودم. یک‌جوورهایی عصبی، تُند مزاج، جووشی. او هم مدتی می‌شد شده بود قووز بالا قووزَم. خودش نه، خواسته‌ی بی‌وقت - بی‌موقع‌اَش. قرار بود برویم خانه‌شان برا آشنایی و عقد و نشان. یک‌سالی هم از قراری که گذاشته بودیم می‌گذشت؛ و نشده بود. حالا و عدلْ وقتی گیر داده دو پاش را کرده بود یک‌پا، که من گیرِ پروژه‌م بودم. بی‌حوصله، کلافه. یک‌جووراهایی عصبی، تُند مزاج، جووشی. این‌طور وقت‌ها راش را بلد بودم چه‌طور بتارانم‌َش از خودم، جووری که برا مدتی پیداش نشود؛ تا خودم بروم از دلَ‌ش که مثل برکه کم‌عُمق بود دربیاورم. بِش می‌توپیدم - توپیدم و یک‌هو عمدی قصدی از دهانم می‌پراندم - پراندم: دختره‌ی ایکبیریِ احمق!

     ماشینْ کشید روو شانه‌ی جاده، کمی جلو رفت، پیچید به‌راست؛ و جلو غذاخوری‌ای ایستاد که برام آشنا بود.

 

7 شهریور 89  ، تهران

                     

           

+