داستان کوتاه   

پرنده درآکواریوم

(برای فرهادپورمحسنی)

1

 

می آیی می نشینی کنارش می بینی رفته است.مرده است.پرکشیده است.دل نمی کنی ازکنارآکواریومش بروی گم شوی،خودت رابرای همیشه گم کنی کسی دیگربیایدبنشیندجایت،بال آکواریوم پلاستیکی رابگیردبالا،نگاهش کندکه سیاه شده وکبودوپلک هاش اماآرام روی هم خوابیده،انگارحالابوده که بعدچندسرکشیک جای بچه ها،تکیه داده به دیواره ی شنی- ماسه ای سنگروپلک هاش همین طورآرام روی هم خوابیده.

دل نمی کنی بروی ببینی چه مرگت بوده چندماه سرنزده ای ش که تنهاوغریب افتاده،دردکشیده،غصه خورده ازبی دست وپایی ش وازبی یارو یاور ماندن ش دراین شهرعظیم بیمارستانی؟دامن پزشکی راکه عجله عجله می گذردمی چسبی می کشی ش پیش ازش سوال کنی که ترس راتوی چشم های رنگی ش می خوانی.رهاش می کنی خم می شوی کاغذهاش راکه ولوشده زمین جمع می کنی دست اش می دهی می پرسی ش چه طورشده یونس که این طور سیاه وکبودنفس نمی کشد،که رفته،مرده،پرکشیده است؟هنوزازبهت درنیامده داردتعجب تعجب نگاهت می کندکه براق می شوی توی چشم هاش ومی توپی ش که:"نامرد،یونس که چیزی ش نبود.یعنی بودامارفتنی که نبود!"انگارازصدای خودت خوشت آمده باشدکه می بری ش بالاتر:"چراشیراکسیژن اش بسته بوده،بسته شده؟این طورکه نمی توانسته نفس بکشد.حتمی نکشیده که این طورسیاه وکبودشده!"خسته می شوی ازهوارکردنت،کمی هم شرم می کنی ازنگاه هایی که سرک کشیده اندببینندکدام بیماراست که کم آورده،داغ کرده وبه قول یونس آن سال ها:پیستون چسبانده!

دکتردست می گذاردروی شانه ات ودستی دیگرلیوانی آب می دهددستت بنوشی ازتوش وتقلابیفتی.می گویدخودش شیررابسته،نفس اش راپس زده تمام کرده رفته! لیوان ازدستت می افتدمی شکندهزارپاره  می شودوصداش توی گوش ت بلندترازصدای انفجارهایی می شودکه هنوزبرایت آشناست.یقه ی دکتررامی چسبی که:"خودش؟خودش بی مروت؟ چه طوری؟بیمارقطع نخاعی دست وپابی حرکت چه طورمی تواند..."وصدات درگلوت می شکند،هق می زنی،شانه می تکانی ویقه اش راول می دهی ودیگرهیچ.انگارازاول این نمایش مسخره ی تلخ،کسی دوروبریونس وآکواریومش نبوده باشد که نیامده میان داری کند،دستی به شانه ی توبکشد،ابرویی برای دکتربالابیندازد.امابوده ولی همه رابهت گرفته برق زده خشک کرده ازگزارش کوتاهی که دکتربی معرفت داده وسنگین بوده وغریب وافترا.تویی که فریادمی کشی:"افترااااا"و کسی صدایی برق نگاهی ازجایی می گوید:"یعنی خودش نخواسته نفس بکشد،نکشیده،سیاه وکبودشده،تمام کرده رفته،کسی هم آمده شیراکسیژن رابسته هدرنرود!"تامغزاستخوانت می سوزداز نیش برق نگاهی که ازجایی دیده ای شنیده ای.

2

حالادرخیابانی وسردرگم وگیج.صدای کش دارترمزهاوبوق های ممتدرانمی شنوی،نمی خواهی بشنوی وبی تفاوت راهت راکه نمی دانی کجاست می روی.تنهاصدایی که می شنوی صدای لخ لخ کفش های وارفته ات است که آسفالت خیابان راخراش می دهندوخسته پیش می روند.دیگرهیچ. در ذهنت حتا.همین طوری می روی،چهارراه هاراازسرمی گذرانی می روی،می روی تابه خودبیایی ببینی نشسته ای توی تاکسی که می رودسمت شرق وکنارت دخترجوانی تکیه داده باشدبه پشتی صندلی اش ودستان ظریفش رایله داده باشدروی کیف وکتاب هاش وتوباخودت بگویی چه قدرباید خسته باشدوبی حال،وندانی خسته تویی که ساعت هاگیج زده ول گشته فحش داده نفرین کرده ای خودت راوندانی بی حال تویی که نگاهت مات شده دستانت یله افتاده روی زانوهات که درد توشان فریادمی کشدمی دود.

راننده یک روندحرف می زندنق می زندناله می کند.ازگرانی می گویدوازگرانی وازگرانی وغرمی زندکه تونمی شنوی،بی توجه به حرف هاش،نک ونال هاش داری ازشیشه ی پنجره بیرون رانگاه می کنی وآدم هاوپیاده روهاراکه ازتومی گریزند پس می روندوتوسرنمی گردانی ببینی کجامی روند گم می شوند.

پیاده می شوی.خیابان آشناست وکوچه هاودرهای یک رنگ سازمانی وخانه ی توسری خورده ای که زیرنگاه خانه های دیگرکوچک تروفشرده تربه چشمت می آید.درمی زنی.دری رامی زنی که بارهاآمده ای زده ای رفته ای داخل وکسی راکه درازبه درازافتاده بوسیده ای،خندانده ای،گریانده ای، دلداری داده ای ورفته ای.حالاکه دوباره آمده ای درمی زنی می دانی دیگرنیست.رفته است،مرده است،پرکشیده است.

دستت برسردخترکی ست که درچشم های زلالش شرم هست وخنده وشیطنت،ونگاه توبه زنی ست که روبه رویت نشسته،سربه زیر گل های قالی راباانگشت اشاره می خراشدونگاهت به اشک هایی است که آرام آرام راه پیدامی کنندتاجایی که بتوانندقطره قطره بچکندروی گل های سرخ خراش خراش،وزن مانع چکیدنشان نمی شود.می بینی بی آن که بخواهی آمده ای خبریونس راآورده ای داده ای خانه شان راخراب کرده ای به عزا نشانده ای شان.بابی رحمی تمام.وبه حال خودشان گذاشته ای وبه دردخودشان وداری می روی.می روی.

3

دوباره درخیابانی وسردرگم وگیج.حالاکی است وچه قدرازیونس گذشته که هنوزگیجی وهنوزگمی وهنوزراه می روی؟کنارایستگاه اتوبوسی و کسی درذهنت فریادمی کشد:"افترااا ! این افتراست دکتر.یونس وخودکشی؟"ونیش برق نگاه کسی درذهنت می سوزاندت،تامغزاستخوان.می بینی دارندچپ چپ نگاهت می کنندوتوباکی ت نیست وبی خیال ازشان می گذری می روی برسی جایی که نمی دانی کجاست.

می روی می پرسی می روی می پرسی تاپیداکنی خانه ای راکه نمی دانی کی وچه گونه آدرسش راگرفته ،جسته ای.پیداش می کنی درمی زنی می روی تو می نشینی مقابلش.نشسته ای روبه رویش،زل زده ای توچشم هاش،بی حیاوحجب تابگوید.از"سین" سلام تا"خ"خداحافظ..ومی گوید. می گوید می گرید می گوید هق می زند بی شرم ومی گوید وتمام می کند،که می بینی ناغافل دست بلندکرده ای سنگین خوابانده ای بیخ گوشش وفکرهم نکرده ای زن است،ضعیفه است،نامحرم است.پنج انگشتت روی گونه اش لاله می شود می ماند،سرخ وکبودمی شود می ماند.به خودت می گویی:"دستت بشکندمرد!"وبلندمی شوی بروی خودت راگم کنی.می دانی بعدرفتنت چادرچاقچورمی کندمی رودخودش راازکوهی جایی پرت می کند،نیست ونابودمی کند،اگرهم غیرت نکرد یک راست می رودکلانتری.

4

 

بازدرخیان هاگیج گیج راه می روی،باکسی درذهنت حرف می زنی وکسی هم درذهنت باتوحرف می زند وگفته های زنک راتکرارمی کند.می گوید یونس راپیش ازجنگ می خواسته ویونس نمی خواسته اش ورفته دیگری راگرفته،ستانده که زنک کینه دارشده،مانده،شوهرنرفته،رفته پرستاری خوانده شده پرستارهمین بیمارستانی که بیست سال بعد یونس آمده خوابیده برای دردهای گاه به گاه سرش.

ضعیفه درذهنت می گوید تکرارمی کند می گویدکه دم اول شناخته اش وآتش خاکسترشده اش دوباره تیزشده به تقلاافتاده بیایدپرستاری اش را عهده بگیرد که آمده گرفته مانده کنارش ونرم نرم آزارش داده،زخم زبانش زده،یادش آورده ناکامی خودش را وپیرشدنش راوکینه اش را،ویونس راجان به لب کرده ازآزارهاش،که التماس کرده بروددست ازسرش برداردوبرنداشته،ویونس میان سردردی وحشتناک ازخدامرگش را،راحتی اش راخواسته وزنک وضعیفه وپرستارباهم دست یکی کرده اند عزراییل شده اند پیچ راپیچانده،زندگی راقطع کرده،مرگ راجاری کرده اند.

ضعیفه درذهنت می گوید تکرارمی کند می گویدکه:"خودش خواست.دردامانش رابریده بودکه خواست تمامش کنم وکردم."وتوهمین جاپیستون چسبانده بودی ازبی شرمی،بی حیایی،چشم سفیدی اش وسنگین خوابانده بودی بیخ گوشش وفکرهم نکرده بودی زن است،ضعیفه است،نامحرم است،وبلندشده زده بودی بیرون،بروی خودت راگم کنی.

5

 

هنوزدرخیابانی وسردرگم وگیج،ونمی دانی کجامی خواهی بروی وچه می خواهی بکنی بااین دردکه داردازپات می اندازد،نمی توانی به کسی هم بگویی که اگربگویی...

 

                                                                           (رضاکاظمی-شهریور85-تهران)

 

لينک