بگذارهمچنان ازفراموشی آدمی بگویم!   

(دردی ناشی ازنشستن خنجری دراستخوان جانت رامی شناسی؟...واین درد،میان استخوان بندی تمام جان وتن ورگ وپی ام،جریانی مدام دارد...من بیش ازآن که راوی عشق های سرخوشانه باشم،عاشقانه سُرای اندوهم،سوگ سُرای رنج آدمی.رنج هایی ناشی ازجنگ(این کریه ترین رفتارآدمی درسراسرکره ی کوچک خاکی!)،واین گونه اگرحس نمی شود،شایددلیل این باشدکه تمام سعی ام برجهان شمول نمودن وترجمه پذیرکردن آن هاست...به تقریب،تمامی شاعران جهان،ازجنگ،تبعات وپس لرزه های آن سروده اند:"گورنبشته ها" ی  یانیتس ریتسوس را بخوانید،"طلب مغفرت" آنا آخماتوآ، "آزادی"  پل الوار، "شعرخشم وکینه" ی خسوس لوپس پاچه کو،را وآرتور رمبو،پیرریواردی،فدریکوگارسیالورکا را و...،وهمه ی اشعارمرتبط باجنگِ شاعرانِ قاره های پنج گانه را(ارجاع تان می دهم به کتاب پنج جلدی"شعرمقاومت ملل")  ... شایداین توضیح نسبتا بلند،بابت رنجش ازنظروکامنت دوستی نسبتاقدیمی وبرادری کوچک تر که دوستش هم می دارم،نوشته شد!ولی درکل،آگاهی دهنده ی کوتاهی ست تامخاطبانم بدانند:منِ شاعری که مماس بادردهای مشترک آدمی(لااقل درفضای مذکور)بوده ام - همچون باقی شاعرانی که یک ازهزارنام بردم -چه گونه می توانم چشم ببندم برزشتی های آدمی(یاد فروغ افتادم!)وراوی بخشی ازآن همه رنج وحرمان وهجران وانتظاری چه بسابیهوده! (آن هم ازنگاه وزاویه ی خاص خودم: عاطفی-عاشقانه های اندوه وارانه،هجرانی ها،سوگ سروده ها و...) نباشم؟ بخوانیدوفراموشی آدمی راباورکنید.ولااقل ماننددوست مجازی دیگری نگویید: چون این وقایع تلخ هستند،می خواهیم فراموش شان کنیم!که به عکس،تلخی ها وهجرانی هاوانواع شکست هاو... هستندکه فراموش ناشدنی اند،نه شیرینی های سرخوشانه وزودگذرزندگی) :

خوابیده اند رج به رج

کودکانِ خنده وعسل

زیرسقفی که دیوارهاش را

                        فراموش کرده است!

*

خوابیده اند،چه خسته وآرام

وچه خالی ازخنده هایی که برلبان شان می شکفت!

وترانه هایی که نسیم را

                         به بازی می گرفت!

*

خوابیده اند رج به رج

اجسادکوچکی که

هم آغوشِ آوارند و

           ابرهای سپیدِ مرگ آلود!

*

کدام حادثه ،

کدام نسیمِ آلوده ی جاری

ازخنکای تنفس شان

                عطرستاره را ربود؟

وپنجره ی فرداشان را

به سنگِ خاره ی بیداد ، شکست ، فروریخت؟

*

خوابیده اندرج به رج

کودکانِ خنده وعسل

برمدارِ رؤیا وُ

           خیالِ بادبادکِ فردا !

(حدودا ، سال80 و برای بچه های حلبچه)   

لينک