می خواهم خواب ِ اقاقی ها را بمیرم !   

خسته ام . می خواهم به قدر ِ هزار سال نوری آرامش ، بخوابم ؛ بی آن که خواب ببینم .

می خواهم کمی به آرامش فکر کنم . کمی به خودم ؛ و به کسانی که مهربانی شان مُشتی شکوفه ی نارنج است . صدای شان را ، عطر و بوی نگاه شان ، و کج و کوج ِ اخم ها و لبخندهاشان را می شود شنید . می شود دست های شان را به گرمی فشرد و عمق چشم های شان را بی مانعی کاوید .

می خواهم دوباره به حقیقت ِ نوشتن فکر کنم ، نه به مَجاز ِ آن ! بوی کاغذ و قلم را دوباره می خواهم بشنوم ؛ و عطر ِ نفس های حقیقی ِ مخاطبان ِ حقیقی ام وقتی کتابی تازه را ورق می زنند!  خسته ام . می خواهم کمی بخوابم . دیگر از حراج ِ رؤیاهام در خانه هایی که سقف ندارند و به کسانی که چتر و سایه ، بدم می آید ؛ و از خودم نیز !

می خواهم کمی به آفتاب ، به پرنده ، به ماه ؛ می خواهم کمی به خودم فکر کنم . و به تاول ِ پاهام وقتی از مسیر ِ سنگلاخی حقیقی به خانه ی حقیقی ِ خورشید می رسم و از پس پرده ، چشم هایی حقیقی نگاهم می کنند .

حالا می خواهم به قدر چند سال نوری آرامش - کم تر یا بیشتر چه توفیر دارد؟ - بخوابم . شاید روزی دوباره بیدار شوم ، بیایم ؛ روزی که مهربانی ، مُشتی شکوفه ی نارنج باشد !

 

پی نوشت : به کسی بی احترامی نمی کنم ، اما دیگر از فضای مجازی با آدم ها و روابط مجازی آن خسته ام . و البته ، رؤیاها و دوستان حقیقی ام را نیز بیش تر از داشتن ِ " خانه ای بر آب" ! دوست دارم.

لينک