یک قصه ی ساده ، یا : اینجا که دراز کشیده ام یعنی مُرده ام !   

شبی که زدم شیشه شان را شکستم هیچ فکر نداشتم ، نمی کردم امروز را ببینم خوابیده -  دراز شده باشم -  شده ام میانِ چارتِکِه چوب که به قاعده ی من بریده ، میخ و پرچ شده ؛ و منتظر بمانم بیایند بردارند بگیرند رو سرشان ، به سرشان بکوبند دوبامبی و زار بزنند تا برسند کنار تَلِ خاکی که گویی سِقطِ جنینِ گوری باردار است. و صدایی هم جُدا -  سَوا -  فالش بخواند: ای کشته ، کِرا کُشتی تا کشته شدی زار .                                                                       

دراز شده ، دراز کشیده ام رو کفه ی سرد و چوبیِ تابوت که روزنه ای از سقفش ، دقیق و عدل آفتاب را می پاشد رو صورتم که زیرِ پارچه ی مرحمتیِ کتان ، وارفته ، ماسیده است ؛ و توی چشم هام که باز مانده رو به سوراخِ آسمانِ چوبی م. صداهایی هم می شنوم. زار و نزار. آشنا ، روشنا ، خویش و غریبه.                                                                                                    

آن شب ، شبِ چارشنبه سوری بود ؛ و وقتی تمام شد ، ته کشید ، و خاکسترها  نشستند جای آتش ، دختر پسرها هم رفتند بخوابند خواب ببینند ؛ من ایستادم -  ایستاده بودم صُلب و سخت با پاره آجری ، سنگی در دستم -  مشتم. نمی دانم حالا چه بود ، آخر این ذره های نور چشم هام را پُر کرده اند اخگر و صداها هم که تودَرهَم و ضجه وار روی پرده ی گوش هام آرشه می کشند. کسی هم قرآن ، فَبِاَیِ آلاء می خواند انگار ، که به حتم پول گذاشته اند کف دستش ، بخوانَد بَرام ؛ بَرام عاقبت بخیری بخرند. گویی ، انگار این قاری هرچه غلط -  قاطی می خوانَد ، مرا یک راست مستقیم می بَرَد بهشت محشور می کند با حوری هایی که روی خاک ... ، خدایا توبه!               

ایستاده بودم ، شده بودم مجسمه ، سنگ. سنگ هم تو مُشتم داشت خُرد می شد از فشاری که بِش می آوردم ، آورده بودم. آورده بودم بالا ، برده بودم پشت و زورم را هم قلمبه کرده ریخته بودم تو بازوم و ... شَتَلَق. ریخته بود پایین صداش مثلِ آبشار از قابِ پنجره شان و رفته بود آسمان جیغ هایی که ضجه بودند مثل همین ضجه ها که گوشم را آزار می کنند اذیت می دهند. کمی ماندم سرِجام . نه به اختیار ؛ به مسخ شده گی ، مبهوت ، برق گرفته گی ، شوک یا هر کوفت دیگری ، که سیخ ایستانده بودم پشت به دیوارِ رو به حیاط شان. حیاط شان کوچک بود ، قدِ یک کَرتِ سبزی. هزار سال گذشت انگار . نه ، انگاری که یک قرن ؛ بعد از جام کنده شدم. شبیهِ گلوله. شبیهِ گلوله ای شدم که از شصت تیری -  تپانچه ای در کرده و تا ماشه را چکانده باشند رسیده مُخِ طرف را پاشانده باشد به دیوارِ سیمانیِ پشتش و خون پنجه شده ، شَتَک زده باشد ؛ پیش از آن که فکرش به گلوله -  تپانچه -  به مرگ رسیده -  برسد ، و تِر زده شلوارش را هم گُهی کرده باشد از ترس. ترس داشت می پُکاندم از تو ؛ بیرونم اما آتش بود که گُر گرفته می دویدم ، و تا برسم سرِ کوچه ، دیدم -  حس کردم میانِ پاهام داغ شد . خیس . بعد هم یَخَم گرفت. لرز هم کردم از سرماش که داغ بود اول ، باد که بِش خورد ، زمستان شد میانِ پاهام.                                   

حالام که این جا خوابیده ام میان چارتِکِه چوب و منتظرم بیایند بردارند بگیرند رو سرشان ببرند ، زمستان است. آفتابی هم که از روزنه ی این سقفِ کوتاه ، عدل می پاشد تو چشم هام که باز مانده اند ، زورش تنها به همین چُس روزنه می رسد و به من ، که دست هام را هم نمی توانم بیاورم بالا حایل چشم هام کنم نسوزند. می سوزند چشم هام. کاش می شد رهاتر می بستند بندهای این کتانِ تبرک شده را که یک راست و به حول و قوه ی این قاری می خواهد بِبَرَدَم فردوس. شُل تر می بستند کاش ، تا بتوانم باز شوم -  کنم خودم را ، بچرخم به چپ یا به راست ؛ نه ، اصلا دَمَر بخوابم. راحت. مادر می گفت: دمر نخواب ، شیطان می آید سراغت. می گفت: شِمر هم دمر می خوابید. جای دیگری هم از شمر کمک می گرفت ، می ترساندم و لرز به جان و تنم می انداخت: همیشه توی توالت که می رفتم -  کوچکی هام -  وقت برام غنیمت می شد ؛ سرپا می شاشیدم ، آب پاشی هم می کردم در و دیوارش را. وقتی می فهمید ، کتک جای خود ، نصیحتش می شد گرفتن - پیچاندنِ گوشم و جمله ی: شمر هم ایستاده کارش را می کرد. خدا نور به قبرش ببارد ، بِبَرَدَش -  بُرده باشَدَش بهشت ، کنار حوض کوثر. خیلی حسرتش را داشت.                           

سر کوچه ماندم. ماندم چه کنم ، کدام طرف بپیچم کسی جلوم در نیاید ، تو چشم هام زُل نرود بفهمد قصه ام چی بوده ، بعد چشم هاش را بیاورد -  بِسُراند از صورت مسخ شده ام پایین تا برسد به بوی شاش ، به خیسی و بزند به خنده -  لیچار. پیچیدم به راست. تا کوچه ی بعدی راهی نبود. انداختم توش. تَهَش را درآوردم که می خورد به جاده ی خاکی -  کامیون رو. ایستادم کنارش -  حاشیه اش دست بلند کنم جلو کامیونی تریلری را بگیرم سوارم کند بِبَرَدَم. ولی دستم رو هوا ماند ، بعد برگشت تو جیبِ خیس و لزجِ شلوارم. برگشتم. برگشتم ببینم چه غلطی -  گُهی کرده -  خورده ام وقتی سنگ را ، آجر را کوبانده ، شیشه ی قَدیِ خانه شان را ریخته ام پایین. یعنی هوا بَرَم داشت برگردم ببینم آیا درست و عدل زده ام آن جا که می خواسته ام همیشه بزنم یا دستم وارخطا رفته ، سنگ خورده به قاب پنجره و کمانه کرده شیشه را پاشانده. برگشتم. ترس ، جانم را داشت از قالبم تهی می کرد. رسیدم. کوچه غلغله ی شام بود و ضجه ی جگرخراشِ زنِ همسایه. زنِ همسایه ، مادرِ مُنیر بود که داشت خودش را می کشت. می کشت برا دیگری که کشته -  مُرده -  فنا شده بود. این را فرداش فهمیدم. این که جای مادر منیر ، زده ام منیرِ بیچاره را ناکار کرده - پرانده ام.                                                                                                 

قصه مان ، قصه ی ساده ای بود: منیر را می خواستم ، نمی داد. همین.                                

تو کوچه ، تو خیابان ، تو صف نان ، هر کجا که می دیدمش می شدم موی دماغش ، آویزان و سِریش ، که دخترش را می خواهم ؛ او هم همیشه ، انگار که بخواهد مگسی -  پشه ای -  چیزِ مزاحمی را از جلو چشم هاش دور کند ، دستش را جرینگ جرینگ بالا می آورد ، می آورد جلو صورتش تکان می داد به چپ به راست و می گذاشت النگوهاش برق بزنند ، چشم حسودها کور شود ، بعد اَخم می ریخت تو چشم هاش پیشانی ش ، و تمام چهره اش را مُچاله می کرد ، دهانش را باز ، و یک مشت حرف های تکراری می ریخت ازش بیرون. گوش نمی دادم بِش. حرف هاش را نمی شنیدم ، که معنا -  مفهوم شان را می دانستم. یک کلمه: نع! غلیظ و پُرمَلات. انگاری حکم خدا -  پیغمبری بود و غلط نَباس می شد -  بشود -  نمی شود.                                          

دارم تکان می خورم. بلند می شوم. بلندم می کنند از خاک ، انگار. انگار آفتاب هم از روزنه ی سقف چوبی م کشیده کنار خودش را ، جاش را داده به ابرها. صدای ناله -  شیون -  زنجموره ها بالا گرفته پرده ی گوش هام را خراش می دهد. کسی بلند فریاد می کند: به حقِ لااله الاالله ، بگو لااله الاالله. و فریاد -  صداهایی هم باش همراه می شوند همراهی ش می کنند می گویند: لااله الاالله. مردک انگار خوشش آمده از صدای جیغش که دوباره پرده ی آسمان ، ابرها و گوش مرا با هم یک جا چاک می دهد پاره می کند. تخم هاش را انگار کسی گرفته باشد تو مشتش و فشرده چلانده باشدشان این طور که حنجره پاره می کند می دَراند گلوش را. گویی حالا دارم رو موج می روم. گاهی نرم و گاهی تند که سرم از کف چوبی ، خودش را می کوبد -  کوبیده می شود به سقف. مانده ام اگر بشکند سرم ، خون ریزی کند چه خواهد شد ، خواهم کرد.                        

زنیکه آخرش هم در می آمد درس نخواندن ، رها کردن ِ مدرسه م را تو رُخم می کشید و از منیر می گفت که پیش افتاده اَزَم ، می خواهد -  می خواست دانشگاه برود ، دکتر ، مهندس یا هر کوفت دیگری بشود ؛ بشود زنِ دکتر ، مهندس یا هر کوفت دیگری. پدرسگ ، نمی کرد حتا شرط بگذارد برام ؛ که درسم را بخوانم تمام کنم اگر ، و گُهی بشوم برا خودم ، منیر را می دهد بِم. اگر شرط می گذاشت -  گذاشته بود که نخوابیده بودم حالا تو این قوطیِ تنگ و تُرُش با روزنه ای -  سوراخی کوچک ؛ و رو موج سوار نبودم بشنوم صدای مردک را که از فشارِ جایی ش فریاد می کشد -  بکشد جیغش را و کسی دیگر از جای دیگری صداش را بیندازد سرش که: ای کشته کِرا کشتی تا کشته شدی زار ؛ و رو دست ها نمی رفتم سمت تپه تپه های خاک که انگاری از دهانِ گوری بیرون ریخته ، جا باز کرده اند برا بلعیده شدنم. اگر شرط می گذاشت - گذاشته بود ، حالا منیر هم نخوابیده بود زیرِ سنگ. شده بود زنم ، خودش هم مادر زنم. شاید تا حال تُخم و تَرَکه ای هم راه انداخته بودیم. چندتایی بچه و...،که نگذاشت. شرط را می گویم.                                       

دستم مورمور می شد که طوری ، جایی ، زَهری که داشتم ، جمع کرده انباشته بودم تو چشم هام دست هام ، تو دلم ، سرم ؛ بِش بریزم و خلاص. و ریختم . ریختم ، اما دستم وارخطا رفت ، سنگ کج کرد شیشه را پاشاند تو سر و چشم منیر ، که تا بیمارستان هم نرسید طفلک. این را هم فرداش فهمیدم. فرداش که دوباره آمده بودم سرک بکشم خبر بگیرم ، بعد هم بروم خودم را گور کنم بچپم توش. و هنوز داشتم می فهمیدم ، که دست هام یخِ شان شد از سرمایی که فلزِ دستبندِ پاسبانی به جان شان ریخت ؛ و معلومم هم نشد  ، نفهمیدم خدا نَدار، کدام گوشه پَسَله ای خودش را پنهان کرده -  شده بود . میان فهمیدن ، نفهمیدن آن قدر معلق ماندم تا رسیدم - رساندَندَم پای چوبه. به همین راحتی. حالام دارند رو دست می بَرَندَم طرفِ آن تپه تپه ها تا بخوابانَندَم تو یکی از سوراخ هاش و فاتحه.                                                                                     

هنوز رو موج سوارم. هنوز فکرهام شناورند. هنوز به منیر فکر می کنم و به مادرِ سگ مصٌبش فحش می دهم. هنوز صدای جیغ کسی را که تحت فشار، برایم عاقبت به خیری گدایی می کند می شنوم ؛ و صدای دیگری را که دل سوخته دَم گرفته: ای کشته کِرا کشتی تا کشته شدی زار. و هنوز تا برسیم ، برسانند تابوتم را ، وقت هست. هنوز تا بگذارَندَم رو تَلِ خاک ، نمازم را به کمرشان بزنند ، بعد بلندم کنند سُرَم بدهند تو مُغاک و دستی شانه ام را سفت بچسبد تکان تکان بدهد تلقینم را بخواند ؛ وقت هست. و هنوز تا دستِ بریده -  قلم شده ای ، تکه سنگ های تختِ لَحَد را بچیند رُوم و اتاقم بشود ظلمات ، خودم محشور با خودم ؛ وقت دارم. وقت دارم و هنوز می شود از این روزنه ی خسیس ، آسمانی را دید که راستا و پهناش قدِ همین سوراخ است برام ؛ و هنوز می شود اَزَش پرنده ای را دید که می پرد و شاید هم کلاغی را.                                              

هنوز به قدرِ یک عمر ، وقت برام مانده!                                                                       

 

رضا کاظمی                                                                                                         

فروردین 88 -  تهران                                                                                             

لينک