چند شعر کوتاه
1 )
میانِ دست هام
به خوابِ بوییدن رفته است
نارنج .
*
کِی بیدار می شوی
دوباره بیاویزی از شاخه هام ؟!
2 )
تمامِ سرنوشتم
یک درخت وُ
چند لکه ابر بود
در فنجانی واژگونه
از قهوه ی چشم هات .
*
هرگز ننوشیدمت !
3 )
رفته ای
و من هر روز
به موریانه هایی فکر می کنم
که آهسته و آرام
گوشه های خیالم را می جوند .
تا بی "خیال" نشده ام
برگرد !
4 )
پرنده ،
از روزنِ نور گذشت
آزادی اَش را پر کشید .
تمامِ حجمِ قفس
ماند برای من !
5 )
( برای تو )
نه آن سلامِ ساده
به وقتِ طلوع
نه این غروبِ اَخم آلود
به وقتِ سلام !
...
نه ؛
این طور نمی شود از تو نوشت .
باید به آفتاب بگویم
تو را دوباره طلوع کند !
| لينک |
