کارت پستالی که هیچ وقت نرسید!   

 

تو می دانی چه قدر مانده تا غروب؟

چه قدر مانده تا مرگ؟

تا مرگ کنارم چمباتمه بزند

نامه ی نخوانده ی تو را بگیرد

زمین بگذارد و ...؟

*

آیا تا غروب مجال خواهم داشت؟

آیا چند کارت پستال دیگر

برای بهاری که نیامده

                           می توانم بنویسم؟

*

صدای ریزش ثانیه های سنگی

بر خراش شیشه ها می آید.

*

تو می دانی چه قدر مجال هست

برای دیدن آخرین لب خندها؟

و آیا

این لب خند تو نیست

که پاشیده است

               بر حجم دود و انفجار؟! 

( از مجموعه شعر: ماه در حوض ِ بی ماهی )

لينک