چه کودکانه دروغ می گویی! ... چه بی رحمانه باور می کنم!   

 ( این شعرها مدتی قبل از این ایام ِ غمگین، سروده شده اند؛ چرا که این روزها، هیچ حال و حوصله ی عاشقانه سُرایی در من نیست! )

1-

این بار که آمدی

خودت را در چشم هایم بریز

                      شاید دیگر ندیدمت!

قراری هم اگر بود،

پای گهواره ی شعرهام.

2-

کشتی ها

در هیچ بندر مه آلودی توقف نمی کنند.

 

می خواهم لنگرم را بردارم؛

پیش از آن که

در آسمان مه گرفته ی چشم هات

راهم را گم کنم.

3-

در شعرم

سیگاری آتش می زنم

تا آخرین رؤیام را

-زنی که می خواستم کتاب هایم را بنویسد-

دود کنم!

4-

برای از تو گذشتن

به هیچ چیز

             نیاز ندارم

فقط چشم هایم را می بندم

و می گذرم!

5-

باد

تو را با خود می بَرَد

رهات می کند

گیسوهات را بپیچی بر آفتاب

                         رنگین کمان شوی.

من

آسوده بر ساحل می نشینم

فقط نگاهت می کنم!

************************************

( داستانی از رضا کاظمی را در سایت اثر بخوانید. )

لينک