نامه ی یک دوست به بهانه ی تولد شاعر!   

هر آدمی، ستاره‌ای دارد در آسمان. این‌را مادر بزرگ می‌گفت.

چه حس خوبی می‌دهد به آدم، همین پیاده رَوی‌های گاه و بی‌گاه. این‌که به بهانه‌ی لقمه‌ای نان و جرعه‌ای آب از خانه بیرون می‌زنی تا سنگینی و سختیِ تنهایی دیرسالَ‌ت را که بر دووش می‌کشی، لابه‌لای این پرسه زدن‌ها و فراموشی زمان‌ها گم کنی، غنیمتی است. حالا بماند که دلَ‌ت لک زده با پای برهنه، رووی ساحل بدوی. نگاهَ‌ت را بدهی به آب و گووشَ‌ت را بسپاری به تازیانه‌ی امواج بی‌قرار که گاه بر پیکره‌ی سخت و سفتِ صخره‌ها می‌نشیند و گاهی سینه‌ی آب‌گرفته‌ی ماسه‌ها را می‌شکافد و لابه‌لای انگشتان پایت می‌لغزد و... آرام می‌گیرد.

چه‌قدر این تنهاییِ فرسوده در این شبِ خیسِ رؤیایی، چسبناک و دل‌نشین است!!

*

شبیه مترسک پیرِ مزرعه‌ای شده‌اَم که سکوتِ تلخ و سنگینَ‌ش، سمفونیِ ناموزوونِ کلاغ‌های کاج‌نشین را به بازی می‌گیرد. چه تلخ به این باور رسیده‌اَم که سخت، محتاج یک هم‌صحبت شده‌اَم و آسمانِ خیالَ‌م بی‌ستاره باشد و چرکین.

... سیگارم را آتش می‌زنم. خودم گُر می‌گیرم و در هُرمِ بازدمِ خود، به تماشای خیالِ لرزانَ‌م می نشینم... کلمه‌ها را مثل شب‌چَرِه‌های کودکی، نجویده نُشخوار می‌کنم و به عشقی که در ایستگاهِ بی‌نشانی از زمان؛ و در واژه‌های موهووم، گم کرده‌اَم فکر می‌کنم.

با هر پُکی که به سیگار می‌زنم، رنج‌هایم را فروو می‌خورم. خوب می‌دانم، اعتراف به عشق بوده که مرا به شاعری کشانده، اعتراف به این‌که دردِ غریب‌مانده‌گیِ بعضی واژه‌ها، هنووز دغدغه‌ی بزرگ و آزار دهنده‌ی زنده‌گی من است: انسان و... انسانیت. یکی رها شده در غوغای خیابان و دیگری سرگردان در سکوت کتاب‌ها!! ( نقل به مضمون از محمدرضا حکیمی )... آخرین کام را می‌گیرم و مُچاله‌اَش می‌کنم زیر پاهایم و با همان اندک خیالی که برایم مانده- همین تخیل نیمه جانی که دارم- از تنهاییِ بزرگ خویش، باز هم فرار می‌کنم.

*

می‌نویسم... حتا همین چند خطی که شاید؛ نه ارتباطِ گفتاری داشته باشد و نه وحدتِ موضوع و نه تناسب معنا!! می‌نویسم؛ چون یادم نرفته که مادر بزرگ می‌گفت: "هر آدمی، ستاره‌ای در آسمان دارد". و من فکر می‌کنم حتا همین آسمان مه گرفته، آبستن هزاران ستاره‌ی زاده نشده است... به درک فلسفه گونه‌ای رسیده‌اَم: اگر هر آدمی، ستاره‌ای در آسمان دارد، مگر نه این است که هر ستاره‌ای نیز، آدمی بر این خاکِ دامن‌گیر؟!

شک ندارم، ستاره ام را پیدا خواهم کرد... گوونه‌هایش را آرام بوو می‌کنم... چشم‌های خیسِ غزل‌هایم را به لبه‌ی رووسریِ سفیدِ گل‌دارش می‌کِشَم... دستَ‌م می‌لرزد و دیگر بار، دچار خواهم شد.

این بار یادم باشد، در ایستگاه بی نشانی از زمان، درنگ نکنم.

*

... شاید این چند خط را، بادِ کولی، برساند به همان ستاره‌ای که آدمی بر این خاکِ دامن‌گیر دارد.

قربانت: مهدی... 30/8/88 ... مشهد

بعد از تحریر:

اصلن یعنی چه آدم، تولدش باشد و گریه‌اَش بگیرد؟!

این‌ها وقت‌هایی هستند که آدم، ناخودآگاه به خودش می‌رسد، خودش را تورقّی می‌کند و صفحاتِ لایی‌ش را- مثل لایی‌های همشهری- سالی یک‌بار هم که شده، یکی یکی و با حوصله نگاه می‌کند و هی گریه‌اَش می‌گیرد. برای چه؟ شاید به این دو علت: یکی آن‌که چه بود و چه شد، و یکی هم این‌که چه و چه‌ها می‌توانست بشود که نشد.

رضای عزیز

مرا ببخش، پراکنده نگاری‌هایم یک عادت کهنه است. حتا برای رووز تولد عزیزترین دوستَ‌ت که باید لب‌خند بزنی، باز هم بغض‌های بی‌ پایانم را نمی‌توانم نشانَ‌ت ندهم...

تو فکر می‌کنی من بازیگر خوبی می‌شوم؟!

( مهدی حسن زاده )  

لينک