دیگر از حرف های عاشقانه خسته اَم!   

1-

بیا برویم.

صنوبرهای این باغ

قلب‌های‌شان را در باد تکانده‌اَند.

2-

باید حواسَ‌م را بیش‌تر جمع کنم.

آن‌قدر جاذبه داری

که تا بندِ کلمات را شُل می‌کنم

تنهام می‌گذارند

                دورِ تو جمع می‌شوند!

3-

باید یاد بگیرم تنهایی‌اَم را پنهان کنم.

حالا از تو شاید بتوانم،

ولی از مهتاب

وقتی هر شب پشتِ پنجره‌اَم کشیک می‌دهد،

                                            نمی‌دانم!

4-

گفتم: ببین چه برف قشنگی!

بیا کمی قدم بزنیم.

گفت: در این سرما و سووز

هیچ ‌احمقی؛ عاشقانه قدم نمی‌زند!

از قولِ آن شاعرِ تُرک، با خودم گفتم:

حالا بیا و عشق را باور کن!

5-

دیگر حالَ‌م از حرف‌های عاشقانه به هم می‌خورد،

وقتی هر شب، توویِ شیشه‌ی سردِ مانیتور،

باید به چشم‌های سردِ شیشه‌یی‌ت زُل بزنم

و بگویم: دوستت دارم!

6-

عاشقانه‌هام را باید نگه‌دارم

برای وقتی‌که دیگر نیستی.

حالا هرچه می‌نویسم

توویِ دلَ‌ت می‌خندی، و می‌گویی:

چه شاعر احمقی‌ست این مرد!

لينک