خدا را چه دیده ای؛ شاید...   

1-

سال‌هاست

خدا را گم کرده‌اَم؛

در سیاهیِ چشم‌های تو!

2-

رَدِّ پای خدا را هیچ‌کجا نمی‌بینم

مگر روویِ دفترِ شعرهام.

چه شاعرِ کافری هستم من!

3-

در باغِ آرزوهایم

گُل کرده است خدا،

من اما هنووز

حیرانِ شکوفه‌های کاغذی‌اَم

که شکفته‌اَند لابه‌لای گیسووهات!

4-

در کوچه‌ای تاریک و بی انتها

                              گُم شده‌اَم.

اما چه باک!

وقتی دری از این کوچه

              به خانه‌ی تو باز می‌شود.

5-

انگار اولین سنگ را

من پَرانده باشم

            به‌هَوای آن روسپیِ بزرگوار؛

چرا که همه‌ی عُمر

در پناهِ عاشقی

               بی‌گناه مانده‌اَم!

6-

پدر بزرگ

خدا را در گووش‌هایم تزریق کرد؛

                                        و مُرد.

تو که آمدی

خدا به‌قَهر از من رفت.

سعدی گفته بود وُ

من گووش نگرفته بودم

که "دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند!"

لينک