داستانک: پسرک آینه بود یا من؟   

          

ایستاده بود زُل زده به کوپه‌های قطار که به سرعتِ برق از جلوش می‌گذشتند می‌رفتند بروند توو تاریکی‌ِ تونل از دیدش پنهان شوند. پاش روو خطِ قرمز بود. بِش گفتَ‌م، سرش داد - یَشَر کشیدم برگردد عقب، بالَ‌ش نگیرد به بالِ قطار سووت شود بخورد به دیواره‌ی تونل سرش بِپُکَد خون بپاشد همه‌جا را که برق انداخته بودم گند بزند، رییس ایستگاه را هم بدبخت کند. هیچ نگفت. حتا نگشت طرفَ‌م نِگام کند بگوید: به تو چه ربطی دارد؟ تو کی هستی اصلن؟ رفتَ‌م جلو با دسته‌ی تِی زدم به پاش. تکان خورد. انگار برق گرفته باشَدَش. برگشت طرفَ‌م. نوجوان بود. بچه سال. دوازده سیزده را شیرین داشت. گفتَ‌م: نشنیدی این همه روضه که خواندم برا تو بود؟ گفت: تو چه‌قدر حرف می‌زنی؟ چه‌قدر جمله‌هات را کِش می‌دهی طولانی‌شان می‌کنی؟ چشم‌هام قُلُپّی زد بیرون. کم مانده بود مردمک‌هاش - تیله‌هاش بیفتند کفِ سالن قِل بخورند بروند بیفتند توو چاله - خطِ ریل. شبیه خودم حرف می‌زد خدانَدار! درآمدم با غیظ گفتَ‌م: باشد، کوتاه می‌گویم. گفت: خُب، بگو. انگار فیلم را برگردانده باشم اولَّ‌ش؛ دوباره با دسته‌ی تِی زدم به پاش گفتَ‌م: عقب! سرم داد - یَشَر کشید، گفت: چه خبرت است می‌کوبی به پام، پام زخم می‌شود هُول بَرَم می‌دارد تِلو می‌خورم بالَ‌م می‌گیرد به بالِ قطار سووت می‌شوم می‌خورم به دیواره‌ی تونل، سرم می‌پُکَد خون می‌پاشد همه‌جا را که برق انداخته‌ای گند می‌زند، رییس ایستگاه را هم بدبخت می‌کنی ها؟ برق‌گرفته شدم. کمی بعد؛ از خودم درآمدم رفتَ‌م جلو. مثل مجسمه ایستاده بود. انگار سنگ. دستَ‌م را بردم به هوا صورتَ‌ش. تکان نخورد. پلک هم نزد. انگشتام را کشیدم به گونه‌هاش مووهاش لباسَ‌ش. همه‌جاش. پسرک، پسرک نبود؛ آینه بود!

آبان88

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

( مجموعه شعر"هنوز بوی عاشقی می دهم" را از اینجا دانلود کنید )

لينک