چند شعر کوتاه، و یک داستان   

1-

هرچه بیش‌تر می‌خواهمَ‌‌ت

                            دورتر می‌شوی.

برگرد؛

قول می‌دهم

               دیگر دوستت نداشته باشم!

2-

زنده‌گی دارد عکس می‌چرخد

و تو را

دورتر و دورتر می‌کند.

*

کاش زبان چرخ‌دنده‌ها را می‌دانستم!

3-

دوستت دارم

اما طاقتِ گرمای نفس‌هام سخت است؛

آب می‌شوی!

 

***********************************************

زنی توویِ سرم حرف می‌زند

     توو سرم صدایی اِکو می شود. زن است صدا. اَزَم می‌خواهد؛ می‌خواهد اَزَم مشت‌هام را گره کرده بکوبَ‌م دیوار، دیوار بریزد. می‌گوید اگر مُشتَ‌م را محکم - با قُوَّت بزنم می‌ریزد. می‌گوید نگران هم نباشم چیزی‌ش - چیزی‌م نمی‌شود. می‌کوبم. چیزی‌‌‌‌م نمی‌شود، دردم نمی‌گیرد؛ دیوار هم از جاش تکان نمی‌خورَد نمی‌ریزد؛ فقط چند فروو رفته‌گی تووش پیدا می‌شود. صدا، صداش را بالاتر، اکوتر می‌کند - می‌بَرَد، می‌خندد توو سرم. سرم را به دَوّار می اندازد. حالَ‌م را غثیانی می‌کند. تهوع. می‌خواهم بالا بیاورم روو دیوار، روو صدا، که سایه‌اَش روو دیوار است خودش توو سرم. نه، خودش روو دیوار است سایه‌اَش توو سرم. نه، سایه‌اَش...، اَه چرا این‌طور می‌شوم. سرم می‌چرخد حولِ گردنَ‌م. گردنَ‌م درد گرفته است. سرم می‌چرخد، می‌چرخانَم - تِلو می‌دهم سرم را به چپ به راست. می‌خواهم - می‌خواهد صدا را پرت کند از خودش بیرون. خودش را، سایه‌اَش را، همه چی‌ش را؛ و خلاص. تندتر سرم را می‌چرخانم؛ شاید این‌طور سرش گیج بزند - بخورد، خودش را از من پرت کند، از دالان‌های ذهنَ‌م بیرون بیندازد و؛ خلاص. آسوده. خوابِ راحت می‌خواهم. بی‌صدا. بی‌سایه‌ی صدا روو دیوار، توو سرم...

( ادامه ی داستان )

( مجموعه شعر "هنوز بوی عاشقی میدهم" را از اینجا دانلود کنید )

لينک