چند شعر کوتاه - و یک داستان کوتاه   

                                      

                             ( کاشی قدیمی- پتینه شده - رضا کاظمی )   

 

 1-

همه چیزت به من می مانست

اِلّا چشم هات.

آه ؛ اگر چشم های تو را داشتم!

 2-

از خواب پریدم

مادرم گفت: کودکت زیبا خواهد شد!

آن شب،

زنی در رؤیای من از خواب پریده بود

که عجیب،

           شبیه تو بود!

 3-

فردا

تو را خواهم دید

و حالا هرچه می کنم خوابم نمی برد.

با آفتاب نسبتی داری؟

*****************************************************

 

داستان کوتاه: عزیز کُرده

برای حسن اسفندیاری

گفت: بزنی می‌کُشمَ‌ت. هرجا بروی - باشی برام فرق ندارد - نمی‌کند. پیدات می‌کنم چاقوو را تا دسته... نگذاشتَ‌م حرف‌هاش - تهدیدهاش را که بلوف هم نبودند تمام کند، گفتَ‌م: بایست عقب، می‌زنم هزار پاره‌اَش می‌کنم، هیچ غلطی - گُهی - شِکری هم نمی‌توانی بخوری - بکنی. گفت: گفته باشم، نگویی نامَردی کرد عزیز کُرده، نگفته زد ناکارِمان کرد رفت توو کوه و کمر گوور و گم شد - کرد خودش را، و مرا - خانواده‌م را - نومزادم را بدبخت بی‌چاره. گفتَ‌م: اوووَه! چه خَبَرَت است؟ ریلِ قطار راه انداخته‌ای با حرف‌هات - چاخان‌هات؟ می‌دانستَ‌م چاخان نیست - نمی‌کند؛ اما حرفَ‌م را نسنجیده پرانده بودم به هواش، او هم روو هوا گرفته کرده بودش خوون، ریخته بود توو گوش‌هاش صورتَ‌ش همه جای جانَ‌ش. سرخ شد. داغ. تا بیاید کاری - دست از پا خطایی بکند زدم سازش را، سازش را زدم - کووفتَ‌م به دیوار سیمانی. نه، کووباندم به ستونِ سیمانیِ میانِ اتاق. شکست. گرومپی - دَرَقّی - چَرَقّی صدا کرد، کاسه‌ش ترکید. قاچ خورد. تَرَک، برقی تا نزدیکای دسته‌ی ساز رفت؛ شکافت. انگاری - شبیه - مثلِ هندوانه‌ی سبزوار یا چه می‌دانم، هندوانه‌ی صَلِّ عَلایِ تُپُل که چاقو بیندازی سرش قِرِچِّ شیرینی بکند؛ تا تَه برود دهان باز کند بخندد بِت. همان‌طور...

ادامه داستان

لينک