بی‌خود می‌کند بهارْ بی تو بیاید!   

1-

بهار

چیزی بدهکار تو نیست

وقتی چشم‌هات

به آنی،

      هزار پرده رنگ عوض می‌کنند!

2-

بوویِ شیرینی می‌دهد بهار.

ببین!

کاج‌های تلخ هم

                 این‌را فهمیده‌اَند.

3-

باز کن این قفلِ یخ‌زده را لامَسَّب!

می‌خواهم برایت بهار بیاورم

4-

آمده‌ای

بی‌آن‌که بهار را بیاوری.

حالا جواب این‌همه عاشق را

                    چه کسی خواهد داد؟!

5-

تقویم کهنه شد اما

                   بهار نیامده است هنووز.

این‌طور که نمی‌شود؛

باید خودم پیِ آفتاب بروم!

6-

بهار را

        نه تو می‌آوری، نه پرنده‌ها.

منم که هر سال

از شانه‌های زمستانی‌آت

به فراخوانیِ آفتاب

                    بالا می‌روم!

********************************************

مصطفا حسن زاده، دوست طنزنویس و خوش صدای مشهدی، صدای خودش را  اینجا و رووی یکی از شعرهای قدیمی ِ من ِ بنده خدا امتحان کرده! 

 ********************************************

چند بهاریه از رضا کاظمی را اینجا بخوانید

یک داستان از رضا کاظمی را در پایگاه ادبی متن نو بخوانید

یک داستان دیگر را از اینجا بخوانید

مجموعه شعر هنووز بووی عاشقی می دهم را از اینجا دانلود کنید

لينک