یه نمایشنامه‌ی تک پرده‌ایِ نسبتن تلخ!   

یاد شازده کوچولو به خیر

 

گفت: "دنبال چی می‌گردی؟"

گفتم: "دنبال یه دوست. دوستی که دستَ‌مُ بگیره بِبَرََدم توو آسمونا چَرخَ‌م بده؛ ستاره‌ها از شرمْ آب بِشن بریزن توو دریا."

گفت: "دنبال چی می‌گردی؟"

گفتم: "دنبال یه دوست. دوستی که ارزشِ عمری‌رو داشته باشه که پاش صرف می‌کنم. دوستی که ستاره نباشه پِتّی خاموش‌شِه؛ ماه نباشه هِی بِرِه زیرِ ابرا؛ خورشیدم نباشه هِی کسوف کنه شبْ‌شِه. دوستی که نَفَس باشه؛ اگه نباشه آدم کبودشِه بمیره!"

گفت: "دنبال چی می‌گردی؟"

گفتم: "دنبال یه گل. گلی که دستِ‌شُ بگیرم بِبَرَمِ‌ش توو گُلِستونِ هزارگُلْ تابِ‌ش بدم؛ گُلا از خجالت سرخ بشن، پَر بریزن روو خاک."

گفت: "دنبال چی می‌گردی؟"

گفتم: "دنبال یه هم‌سفر. هم‌سفری که دستَ‌مُ بگیره باهام بیاد توو جاده؛ غبارا شَرم کنن از رَدِّ قدم‌هاش؛ خاک بِشَن بِشینَ‌ن روو زمین."

گفت: "دنبال چی می‌گردی؟"

گفتم: "دنبال یه گل. گلی که مسوولِ‌ش باشم؛ پاش آب بریزم؛ دورش تَجیر بِکِشم؛ شب‌پَره‌هارو ازش دوور کنم. گلی که مسوولم باشه؛ پام آب بریزه..."

گفت: "دنبال چی می‌گردی؟"

گفتم: "دنبال یه هم‌سفر. هم‌سفری که از جاده نترسه. مقصدْ آخرِ دنیام که باشه، کفش‌هاشُ وَر بِکِشه باهام بیاد و کم نیاره."

 

گفت: "وِل معطلی! اونی‌که دنبالِ‌شی روو زمین پیداش نمی‌کنی. باس بِری توو ابرا؛ توو خیالا؛ توو رؤیاهات دنبالِ‌ش بگردی. خودتُ خسته نکن رفیق!"

گفتم: "چی؟ گفتی رفیق؟"

گفت: "بی خیال!"

( پاییز 85 )

لينک