ساده نیست دل کندن؛ به تریج قبات برنخورد!   

1-

عاشقانه‌هام

به دردِ لای جِرز هم نمی‌خورند دیگر؛

وقتی تو نیستی.

2-

این‌قدر کووک نزن!

جای بخیه ندارد دیگر

                     این دلِ لاکردار!

3-

با چشم هات زنده‌گی کرده‌اَم

                          وقتی هنوز می‌تابیدند.

ولی حالا ؛

این ابرهای لعنتی

دارند دست به خودکُشی‌اَم می‌زنند!

4-

کم از کلاغ نیستی که!

نگاه کن؛

هرچه سنگ می‌پرانم

                           نمی‌رود! 

 &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

من از تو می‌مُردم

ایستاده بود جلو داروخانه‌ی مرکزی، گیج گیجْ نِگا خیابان می‌کرد. چراغِ عابر سبز بود. باس می‌گذشت. توو هر دستَ‌ش یک نایلون بزرگ، پُر از دارو - سِرُم. جوان بود. خوش بَر و روو، زیبا. چراغِ عابرْ آخرهای سبز بود که خودش، خودش را از گیجی درآورد؛ نِگا چپ و راستَ‌ش کرد و پاش را گذاشت روو خط عابر. وسطای خیابان، چراغْ سبزش پرید قرمز شد. برنگشت. راش را رفت. کُند. نایلون‌هاش سنگین بود. نرسیده آن‌طرف، ناغافل موتوری کوباند بِش. پروازش داد. نایلون‌هاش را هم. سرش گرفت جدولِ خیابان. ولو شد؛ بعد مُچاله توو خودش. عینَ‌هوو جنین. پاهاش دست‌هاش لرز لرز، تند تند می‌پرید - پرید. تمام. جان داد. نایلون داروهاش یکی این‌سو یکی آن‌سو روو آسفالت افتاده، پاره شده، داروهاش پخش، سِرُم‌هاش ترکیده، مایع‌هاش هم راه افتاده بود. مردم دویدند بالاسرش. یکی زنگ زد برا اورژانس. یکی دوید داخل داروخانه برا دکتر. یکی خَم شد رووش دست گذاشت به نبضَ‌ش. جوانْ جان داده - آرام گرفته خوابیده بود. مردم حلقه شده بودند دورش. مثل مُرده ندیده‌ها! هاجْ واج. چندتایی هم به‌رسمِ قدیم، سکه - پول - اسکناس انداختند. توو آن شلوغی، یک‌هو موبایل جوان زنگ خورد. یکی گفت: جواب بدهیم ببینیم کی‌ش است، بگوییم بیاید سراغَ‌ش. بعد، خودش گوشی را برداشت. دکمه‌ی سبز را زد. آن‌طرفِ خط مَجال بِش نداد حرف بزند. بلند بلند هَوار کشید: پس کدام گوری ماندی نیامدی؟ نگفتی با خودت پیرمرد دارد می‌میرد داروهاش را تُندی برسان‌َم؟!

 رضا کاظمی

11 اردیبهشت 89 - تهران

 

لينک