مسافری بینِ راه؛ نشانیِ مرا از تو خواهد ‌پُرسید.   

 کلماتْ دارند کوچ می‌کنند از من

وقتی نامِ تو را بین خود نمی‌بینند!

 

**********

 

هدیه‌ی تولُّد

بِش گفتَ‌م یک چند تایی روسری برام بیاورد؛ انتخاب کنم. گفت: بفرما برا کی می‌خواهی که سلیقه‌ش را اگر ندانستی مشورت بدهم بِت، راهنمایی‌ت کنم. گفتَ‌م: برا نومزادم؛ یعنی برا دوستَ‌م. سلیقه‌ش را هم خوب می‌دانم. پرسید: یعنی می‌دانی چی بِش می‌آید؟ چه رنگ چه طرح؟ گفتَ‌م: ها، یک‌جورهایی می‌دانم. لب‌خند زد. گفت: خب، حالا توو چه مایه‌رنگی باشد؟ بنفش، آبی، فیروزه‌ای، سبز، کِرِم - قهوه‌ای؛ چی؟ گفتَ‌م: بنفش، آبی، فیروزه‌ای، سبز، کِرِم - قهوه‌ای؛ توو این مایه‌رنگ‌ها. خندید. رفت یک بغل روسری از قفسه‌ها آورد چید - پهن کرد روو پیش‌خوانِ شیشه‌یی‌ش. گفت: انتخاب کن بده برات کادوپیچ کنم بدهم خدمت‌ت. روسری‌ها را زیر و بالا کردم. بازشان - پهن‌شان کردم - تاشان زدم؛ و سرِ آخر دست گذاشتَ‌م روو یکی‌شان که شبیه به آن‌چه می‌خواستَ‌م بود. با لب‌خندی که لب‌خند بود گفت: چه خوش سلیقه! بنفش- آبی - فیروزه‌ای که طرح‌هاش هم خوشگل- قشنگِ اسلیمی‌اَند. حرفی نزدم. برداشت ببرد برا کادو که دست گذاشتَ‌م رووش. تعجبْ نگام کرد. تردید - خجالت- شَرموکی‌م را که دیگر داشت می‌کُشتَ‌م کنار زده گفتَ‌م: می‌شود خودتان برام پِرُوْ - سرتان کنید؟ تعجبََ‌ش اضاف شد. کمی هم اَخم ریخت میانِ ابروهاش، توو چشم‌هاش و گفت: برا من می‌خواهی بخری مگر؟ یا به خیالَ‌ت شبیه‌ مانکن‌هام؟ زودی گفتَ‌م: نع! کمی از تعجب‌هاش را و همه‌ی اَخم‌ش را برداشت گذاشت روو ویترین. نرم شد. گفت: خب، پس برا چی؟ گفتَ‌م: راسّی‌یَتَش نومزادم، یعنی همان دوستَ‌م یک چند ‌ماه پیش تولدش بود. خواسته بودم براش هدیه، روسری بگیرم. گرفتَ‌م هم. اما قرارِ روزِ تولدش که توو کافه بود، نیامد. بعد هم دیگر اصلن نیامد. روسری که گرفته بودم براش، عصبی - شاکی - خون‌خورده انداختَ‌م جوویِ لجن، آب بُرد. تندی میان حرفَ‌م درآمد گفت: خب؟! گفتَ‌م: هیچ. فقط خواستَ‌م بدانم اگر آن‌روز می‌آمد هدیه‌ش - روسری‌اَش را می‌دادم سرش می‌کرد چه شکلی شمایلی می‌شد؟ اصلن بِهِ‌ش می‌آمد؟!

18 اردی‌بهشت 89

**********

 

مُخ نداشت!

مُخ نداشت! با دلَ‌ش فکر می‌کرد. دیروز با دلَ‌ش فکر کرد خودش را از طبقه‌ی 25 اُم بیندازد تووی ابرهای زیرِ پاش. و انداخت هم. خب، مُخ نداشت که بخورد روو آسفالتِ خیابان، بپُکد؛ میان ابرها شناور ماند. راه رفت. گشت زد. خندید. هنوز هم میانِ ابرهاست؛ و صدای خنده‌هاش به‌گوش گروه امدادِ پایین بُرجْ می‌رسد. گفتَ‌م که؛ مُخ نداشت!

22 اردی‌بهشت 89

**********

 

 مرگ با طعم گل‌سرخ

 شراب را کلّه کرد توو لیوان. داروهاش را هم مُشت مُشت ریخت تووش. شد معجونِ مرگ. هم زد و یک‌ضرب رفت بالا. تلخ بود، عینَ‌هو دُمِ مار. مَزِّه برا بساط‌ش نداشت. دست انداخت به هوای مُربّای گل‌سرخ که روو تاقچه - رَف بود. آورد، بازش کرد، یک قاشق خورد. بعد، خوابید. ملافه‌ش را هم کشید روو صورتَ‌ش. کفن‌پیچ شد. شد میت. بردند خاکَ‌ش کردند. از فردای خاک‌سپاری‌ش تا حالا، هر روز دو قناریِ کوچک می‌آیند روو مزارش؛ مستانه می‌خوانند.  

 23 اردی‌بهشت 89

لينک