یک مُشت آدمِ احمقْ دورم را گرفته‌اَند!   

1-

با چشم هات

آتشی روشن کن.

شاید امشب

تمامِ زنده‌گی باشد!

2-

پشت پلک‌هات خانه کرده‌ام.

حالا هرچه می‌خواهی

چشم‌هایت را به‌رویم ببند!

3-

طرح لبهات

خُنکای نسیمی‌ست که منم

وزیده بر چمن‌زارِ چشم‌هات!

.......................................

داستان کوتاه

یک مُشت آدمِ احمق!

رضا کاظمی

 

       احمق جان! به خودت می‌گویی و راه‌اَت را می‌روی. می‌روی سمت خیابان سی و ششِ غربی، بیندازی تووش تَهَ‌ش را دربیاوری بپیچی به‌راست برسی پلاک چهل و نُه، کلید بیندازی بپیچانی به‌چپ بازکنی بروی داخل وِلو شوی روو کاناپه‌ی رنگ و روو رفته - چرک مُرد شده. از آن‌جا که راه افتادی، خیابانِ پنجاه و هشتُ‌م، تا برسی بیفتی وِلو کنی خودت را، هی گفته‌ای - می‌گویی: احمق جان! احمق جان! پشت بندش هم درنمی‌آیی حرف‌ها - فحش‌ها - رکیک‌های دیگری بگویی - بارِ خودت کنی. وِردِ - ذِکرِ احمق جان! گرفته‌ای. خسته‌گی مانده‌گی‌اَت که درمی‌آید، می‌رود از تن‌اَت؛ سبک می‌شوی. سبک می‌کنی خودت را از لباس‌های روو و زیرت. زیرت قَدِّ یک بشقابِ سوپ‌خوری نم برداشته خیس شده، که وقتی بلند می‌شوی از جات می‌بینی‌ش. لباس‌هات را همین‌طور پخش می‌اندازی گوشه کنار. می‌مانی وسط اتاق با یک تُنُکِه - شورتِ مامان‌دوزِ چارخانه چارخانه....

ادامه ی داستان را اینجا بخوانید

 

لينک