پلنگِ هیچ ماهی نمی‌شوم دیگر   

( داستان تازه ای از رضا کاظمی، در سایت متن نو؛ بخوانید )

 

1

این‌روزها این‌گونه‌اَم:

با کابوسی از خواب می‌پرمْ که می‌گوید

راهِ برگشت را بسته‌اَند ستاره‌ها !

2

با تو هر روز

خیابان‌های آشنا را قدم می‌زنم

و مردم، فقط برای من دست تکان می‌دهند.

*

ببینی در من حل شده‌ای، /  یا چشمِ عابرانْ معیوب است؟!

3

پلنگِ هیچ ماهی نمی‌شوم دیگر؛

وقتی خورشید

               در چشم‌هام غروب می‌کند هرشب!

4

«گالانْ اوجا» می‌شدم ای‌کاش

می‌دزدیدمَ‌تْ / ترکِ اسب نشانده / دوود می‌شدیم در صحرا .

اما این‌روزها،

                نانْ عجیبْ گران شده است «مارال» !

*( گالانْ اوجا و مارال، شخصیت‌های افسانه‌ایِ رمانِ «آتشْ بدونِ دوود» ، نوشته‌ی نادر ابراهیمی )

 

منْ خوابَ‌مو خوب یادمه...

وقتی می‌اومدمْ ماهْ بالاسرم بودْ بِم نیگا می‌کرد می‌خندید. حالام که دارم می‌رَمْ ماهْ بالاسَرَمِه بِم نیگا می‌کنه می‌خنده. حالا ببینی این وسط، اصلن ما بودیم؟ اصلن قصه‌ای - یکی بود - یکی نبودی، بود؟ یا همه‌ش خیالاته؟ حالا ببینی من اصلنْ راه افتادم که بیام؟ که ماهَ‌م بالاسرم باشه بم نیگا کنه بخنده؟ اگه راه افتادم پس چرا هنوو نرسیدم جایی‌که باسْ منتظرم باشی؟... من یادمه از خواب که پا شدمْ هنوو ماه بود، که بِم گُفْ تو اون پایین منتظرم وایسادی. منْ خوابَ‌مو خوب یادمه، که تووش ماه بود - من بودم - و تو؛ که اون پایینا کنار جووبْ نِشسسه بودیْ سر و چِش می‌شُسسی برسم بِت نیگا کنم بگم: چه ماه شدی دختر! تو هم بِم نیگا کنی غش غش بخندی بگی: خودتو ندیدی پسر، که چه ناز شدی! منم ریز ریز بخندم. بات بخندم. بام بخندی... منْ خوابَ‌مو خوب یادمه دختر...

                                با صدای شاعر بشنوید

 

...............................................................................................................................

داستانی از رضا کاظمی در سایت دانوش؛ بخوانید.

لينک