هرچه ستاره هست؛ بر زمین ریخته پاییز   

                             هرچه ستاره هست؛ بر زمین ریخته پاییز

1

پاییز آمده

از نوبرانه‌ی لب‌هات

اناری شکفته می‌خواهم

مرا ببوس!

2

دلَ‌م را دختری بُرده است

خودش هم نمی‌داند

 

باید به باد بگویم

3

پرنده بودی

رووی شانه‌اَم خواب رفتی

مثل این شعر

که از لب‌هام بیدار نمی‌شود دیگر!

4

به خواستگاری جنون می‌آیم

خودت را زیباتر کن امشب

                                ای ماهِ تمام!

.....................................................................................................

داستان کوتاه:

وقتی دستَ‌ت پُر باشد آسِ دل؛ چه می‌کنی؟!

رضا کاظمی

 

ایستاده بود پشت میزش روو به کلاس، پشت به پنجره - به درِ بالکن. بالکنِ کلاس بِش نزدیک بود. دَرَش هم باز. هوامْ گرم و داغ. درسَ‌ش تمام شده، داشت کاغذها، کتاب، یادداشت‌هاش را جمع می‌کرد می‌گذاشت توو کیف دووشی‌اَ‌ش؛ که پسر صِداش کرد. اول انگشتِ «خانم اجازه»اَش را بُرد بالا. بعد، وقتی دید حواسِ استاد بِش نیست، به کیف و وسایلَ‌ش است، صداش زد. نه که بگوید: استاد! اجازه استاد! یا چیزی شبیه به این‌ها که رسمِ دانشجو - استادی است. بلند صداش کرد: مستوره!...

ادامه ی داستان

 

لينک