تمام نمی‌شود لامَسَّب، پاییزی که هر روز قدم می‌زنم!   

 

پاییز آمده انگار...

1

بیا امشب کمی برگ‌ها را قدم بزنیم

نگران نباش

کسی ما را با هم نخواهد دید

اگر هم دید؛ خیالی نیست

بگو داشتم با خودم قدم می‌زدم!

 

2

در آینه‌اَت

خودم را می‌بینم ای ماه

میان این‌همه ستاره‌ای وُ

                             باز تنها 

 

3

قایقَ‌ت می‌شوم -  بادبان‌َم باش

بگذار هرچه حرفْ پَشتِ‌مان می‌زنند مردم

بادِ هوا شود

                دوورتَرِمان کند!

 

4

باران می‌آید

و قارچ‌ها مثلِ قارچ

سر و کلّه‌شان پیدا می‌شود!

امّا تو...؛ تو چند بارانِ دیگر

                         دوباره سر از خاک برمی‌داری؟

.................................................................

داستانی از من در سایت اثر

لينک