باید عاشق باشد این‌طور که غمگین می‌نویسد   

ای ز عشقت...

1

کوتاه نمی‌آیم از بالات.

شکارِ منی امشب،

ای ماهِ تمام!

2

شب‌هایی که به خوابم می‌آیی

ماهْ کامل است

باقیِ شب‌ها، هِلال.

 

نظمِ جهان را به‌هم زده‌ای دختر!

3

هرچه دوورتر بروی

زودتر به‌هم می‌رسیم.

جهان، روز به روز دارد کوچک‌تر می‌شود!

...

داستان کوتاه

یک سفر، دو لیوان چایِ آشغال؛ و دختری که شبیهِ تو بود   

   داد زدم سرش گفتم: "وِل کن خدانَدار، پاره می‌شود بدبخت می‌شوم بیچاره‌م می‌کند استاد، این ترمِ آخری." سفت چسبیده مُچاله کرده بود نقشه‌های کالْکی شد‌ه‌ی پروژه‌م ‌را، وِلَ‌م نمی‌داد رَهام نمی‌کرد؛ فقط برا خنده شوخی‌. شوخی‌ش گرفته بود انگار، آن وقتِ بی‌وقتِ حوصله‌نداریِ من. کجا؟ جلوی درِ دانشکده، که ریخته بودند بچه‌ها بیرون بروند سلف یا بروند شهر، و بین‌شان هم پُر بود جاسوس‌های کمیته انضباطی. می‌خواستیم برویم - می‌رفتیم شهر. روو به رووی درِ خروجی، جاده‌ی اصلی بود. سواری - تریلر - کامیون‌رو. جاده، مثل زبانِ سُرخْ نه، سیاهْ سُربیْ خاکستریِ چَلپاسه‌ای بود که دراز - پهن شده باشد عینِ فرش، و انتظار حشره‌ای شاپرکی چیزی را بکشد تا رووش پا بگذارد بپیچدش به‌هم بچپاند توو دهانَ‌ش - گالَه‌ش. دیدم رها نمی‌کند و عن‌قریب است ترتیبِ نقشه‌ها برا همیشه داده شود یک‌ترم اضافْ بگذارد روو دستم؛ که بِش بی‌راه گفتم. ناجوور بِش بی‌راه گفتم. همان‌طور که...

ادامه ی داستان 

لينک