ببین چه‌طور لانه کرده‌اَم میانِ دست‌هات!   

              دست هات، و پرنده ای که من بودم...

1

باران می‌بارد

و من

تمامِ روز را بدونِ چتر

به تو فکر می‌کردم.

2

چه‌قدر برایت ستاره چیدم وُ حالا...؛

حالا چرا یکی از آن‌همه

میانِ چشم‌هات نیست؟!

3

با این سرعتی که جا گذاشتی‌اَم

هیچ‌وقت به تو نمی‌رسم؛

مثلِ یک سنگ‌پشتِ پیر!

4

خیلی وقت استْ کووچ کرده‌اَند کولی‌ها.

دیگر این‌جا هیچ‌کس

نعلِ خوش‌بختی نمی‌خرد!

لينک