عشق، پروانه‌ای‌ستْ پُشتِ دریچه‌ی چشم‌هات   

                              گُلْ پروانه ها... اثر بهنام زنگی...

1

پرستوها

گیج می‌خورند در آسمانِ شهر

و درخت‌ها

پاییز را از یاد نمی‌برند.

 

کجا مانده‌ای با بهاری که نیاورده‌ای هنووز؟!

2

چشم‌هات

برگچه‌های نو رَسته‌ی بهارند

پاییز نمی‌شوند.

3

وقتی تو نیستی
زنده‌گی را نمی‌توان هر صبح
در آغوش گرفت
و برای تکه‌ای نان
کنار تنور خورشید
صف کشید!

4

باید ببارد برف

شبِ گیسووهات

دراز شده است دیگر!

5

هنووز کوچه‌ها همان‌اَند

خیابان‌ها همان‌اَند

پنجره‌ها و مردمِ بی‌رؤیا، همان.

تنها تویی که نیستی!

6

نامه‌هات را بی‌نشانی،

به باد بِدِه

می‌رساند.

خانه‌ام بر باد است!

7

آتشکارِ ماهِری هستی

تا می‌خواهم سرد شوم

در کوره‌اَت می‌دَمی!

لينک