بگو دلَ‌م را رها کنند چشم‌هات!   

                             بی خداحافظی؟!...

1

قهوه‌ی چشم‌هاتان

چه تلخ است خانم!

لطفن

کمی شِکَرخند!

2

چه زود خسته می‌شود شهر

وقتی زیرِ پاهام

از نفس می‌اُفتد

و من هنوز می‌روم...

3

می‌آیی

نشئه‌ می‌شوم

می‌روی؛ خُمار.

مرا به تخته‌ی چشم‌هات ببند؛

تَرکْ بده!

4

اَخم می‌کنی

سرد می‌شوم

لب‌خند می‌زنی؛ گرم.

کمر به قتلَ‌م بسته‌ای مگر؟!

..............................................

داستان تازه ای از رضا کاظمی در سایت " اثر "... با فیلترشکن باس بشکنید!

لينک