روز مادر مبارک...   

خسته‌اَم

می‌خواهم کمی در شبِ چشم‌هات بخوابم.

لالایی‌اَم را بخوان مادر!

 

    شیرین استْ نگاهَ‌ت، مثلِ خوابِ پسِ مرگ!

1

خانم!

بگو دلَ‌م را رها کنند چشم‌هات.

 

سگ دارند لامسَّب‌ها !

2

قطارْ دوور می‌شود

ایستگاهْ دوورتَر.

من می‌روم یا تو، مهم نیست

مهمْ قطار است که دوور می‌شود!

3

آقای وزیر

باید بروی بمیری

تمامِ جادّه‌ها را هم اگر صاف کنی

او دیگر برنمی‌گردد!

4

بفهم!

دارد نازِ تو را می‌کِشد

مردی که از غُروور

خورشید هم به فلانَ‌ش نیست!

.........................................................

داستان "آشووب طلب"، نوشته ی رضا کاظمی، برگزیده ی "جایزه ی ادبی هفت اقلیم"

لينک