برای آمدن / به چشم‌های تو نگاه می‌کند بهار   

سیمین دانشور هم رفت!

1

شعری‌ نهفته استْ در لب‌هات

که بوویِ نارنج می‌دهد.

بهار که شد

به چیدنَ‌ت می‌آیم.

2

به هوای ماهیِ چشم‌هات

قلاب انداخته مَرد.

پلک نزن

آشفته می‌شود دریاش!

3

خدا را هم فریب داده‌اند چشم‌هات

وگرنه

همان سالِ رفتنَ‌ت باید

تمام شده باشد دنیا

4

آن‌قدر نیامدی

که از چهره‌امْ بهار

برگ به برگ ریخت

پاییز شدم.

دیگر نیا

آشفته می‌شود خواب‌های رنگی‌اَم

لينک