داستانک: گل آفتاب‌گردان   

نقاشی از بهنام زنگی

 داستانک: گل آفتاب‌گردان

 جلو آینه خواب‌ش می‌بُرد هرشب. نشسته روو ویلچر، لباس‌های پلوخوری - خوشگل قشنگ‌ش به‌ تن. صبح، بیدار که می‌شد، اولْ نِگا آینه می‌کرد، دست به چروک‌های لباس‌هاش، به پَرپَری مووهاش می‌کشید، صاف - مرتب‌شان می‌کرد؛ بعد چرخ‌ش را روو به عقب می‌گرداند می‌رفت توو آشپزخانه‌ی فسقلی‌ش. سر و رووش را همان‌جا می‌شُست و صبحانه خورده نخورده می‌آمد بیرون، می‌گشت باز طرفِ آینه، جلوش ایست می‌کرد. شانه‌ای به مووهاش، خطی به چشم‌ها - ابرووها، رُژی به لب‌ها، عطری و اودکلنی، روسریِ دل‌خواهی وُ دوباره می‌چرخید روو به عقب و می‌راند سمت بالکن. توو بالکن می‌ماند. پشت به آینَه‌ش روو به خیابان. گل آفتاب‌گردان بود انگاری. شب‌ها توو آینه پیِ آفتاب‌َش می‌گشت، روزها توو خیابان. عمرش توو این گشت و واگشت‌ها رفته بود.

آن صبح که چشم باز کرد توو آینه، پشت‌ش مرد ایستاده بود. اصلاح کرده، لباسِ نو، کراوات، لب‌خند. لب‌خند می‌زد بِش توو آینه. چشم‌هاش را با کونه‌ی دست‌هاش مالید. مرد بود. نرفته محو نشده بود. هول‌هول، تند چرخید طرفَ‌ش. انگاری فرفره. دست دراز کرد بال کُتَ‌ش را بگیرد بِکِشَد پیش، بوو کند، بمالد به چشم‌هاش، زار بزند این‌همه سال کجا بوده نیامده؛ که جاپاییِ ویلچرش گرفت پایه‌ی میزِ آینه. محکم. چپّه شد. میز و آینه هم رووش. سرش کووفت روو سنگِ کف، ترکید. جان داد. چشم‌هاش باز، روو به مردی که نبود!

 

رضا کاظمی / 12 فروردین 91 / تهران

نقاشی از بهنام زنگی

لينک